آسمان جنگل

حالا درست من همانجا نشسته ام. طبقه دوم. آسمان هنوز ابری است. دیشب یک دل سیر باران آمد. دستم به کاری نمی رود. مثل همه این روزها.

ولی حالا خبری از هیچ کدام نیست. نه باران و نه برف.

تنها وعده ای از هردوی اینها، با دانه هایی سفید که باد از دوردستها می آورد و هنوز به زمین نرسیده محوشان می کند. تنها، وعده ای.

 

هنوز اثر دود چوب خیس خورده جنگلی را روی گلویم حس می کنم. روی چشمهایم. روی لباسم.

و یاد فرش برگهای قهوه ای خشک و کوچک با نیمکت های سیمانی خزه بسته و درختهای بلند، خاک تیره و سگهای ولگرد گرسنه هنوز توی ذهنم هست.

و یک جمع دوستانه که کم کم میشود قدیمی خطابش کرد. در کنار یک چادر و در حال تدارک نهار. انفجار گاه و بیگاه خنده که تا مرز دل درد گرفتن ادامه پیدا میکرد.

دردها پنهانند. پشت همان خنده ها. گذر زندگی دردهایی می آفریند و دلخوشیهایی.  دلخوشیها از دردها بیشتر خودش را نشان میداد.

 

انتظار باریدن مثل انتظار مستجاب شدن یک دعاست، همانطور نگاه آدم را به آسمان میکشد.

گرچه به تو گفته اند که اینطور نیست که خدا فقط آن بالا باشد ولی گاهی تنها پناه آدم همین است که آن بالا را نگاه کند..

/ 2 نظر / 10 بازدید
مریم پارسی

سلام. یک بار لینک هایم به طور کلی از بین رفت. و تا مدت ها یادداشتی کنار بلاگم گذاشته بودم که از دوستانی که لینکشان جا افتاده می خواهم که برایم کامنت بگذارند تا بلاگشان را به لینک هایم بیفزایم. و احتمالا خبری از شما نشده. اما متاسفانه بلاگ رولینگ هم با مشکل مواجه شده است. و در حال حاضر به این لینک ها هم دسترسی ندارم و به دنبال چاره ای دگرم. در اولین فرصت لینکتان را می افزایم. ممنونم از توجهتان.

مریم پارسی

مثل همیشه نوشته هایتان بر دل می نشیند. این پست آخرتان را بسیار دوست داشتم به خصوص دود چوب خیس خورده جنگلش را...