در نيمه های شب

---------------------------------------
در نبرد با مرگ، در انتظار روشنايی آفتاب...
وهم و سکوت در نيمه های شب...
اکنون، آنجا در ميان تاريکی شبحی هست،رقصان، وصدايی چون ضربات طبل.
اما... خوب توجه کن! او تويی و آن صدا، ضربان قلب تو!
شبحی که در سايه های مهتاب با آهنگ دل خويش می رقصد و مي رقصد.
در انتظار صبح...
ديگر تنها چند سنگ ديگر مانده، و تنها شايد لايه ای از خاک...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

/ 4 نظر / 6 بازدید
حوری

چقدر این یاداشتتون قشنگ بود ، قلم خوبی دارین ... ممنونم که بهم سر زدین ، بازم میام پیشتون ...

مسيح

نيماي عزيز، خوش آمدي. با دست پر و پايي استوار...

نسترن

سلام دوست عزيز چه عجب اومدی شعر قشنگ بود و خوشحالم از اين که تعطيلات بهت خوش گذشته.

راد

دوست من وبلاگ جذابی داری اميدوارم موفق باشی اگه تمايل داشتی به ما هم سری بزن