یک روز تازه

با این قایق پوسیده راه به جایی نمی برم.
ولی حالا که می خواهم که از دریا بگذرم.
شاید اگر رازی به من بگویی پرهایم گشوده شود
آزاد و رها از موج بگذرم
شاید اگر زمزمه ای کنی در گوشم
و اگر نشانم دهی آنچه که ندیده ام و نمی دانم
شاید همه بندها یا چندتایی از آن گشوده شود
شاید که یک روز اتفاق بیفتد
و بدانم

/ 2 نظر / 9 بازدید
....

چه زمزمه اي بالاتر از عشق كه در گوش همه هستي دميده شده.

یه دوست

مثل همیشه نوشته هات قشنگه و احساس خوبی را تو من ایجاد میکنه. خیلی سال گذشته ، یادته. مدتهاست که ننوشتم. انگار میترسم. شایدم اینقدر گرفتار شدم که به نوشتن نمیرسم. دقیقاً مصداق همون ضرب المثله است که میگه : گرسنگی نکشیدی که عشق و عاشقی از یادت بره منم الان چنان زندگی ام از این رو به اون رو شده که احساساتم فرصت ندارن خوشونو نشون بدن. الان که وبلاگتو دیدم یاد روزهای گذشته افتادم. شاد و سرزنده باشی دوست من