تا نیمه های آذر

بیحوصلگی وحشتناک سر کار چیز عجیبی شده.
نمیدونم چاره کارم یک مرخصی اساسیه یا اینکه اینهم یک درس دیگه هست که نشونم بده واسه چی اصلا کار می کنم. البته جز مساله مهم و حیاتی پول.
باید بگم بیحوصلگی عجیب سر کار چیز وحشتناکی شده. این درست تره.
حالا بعد یک عمر که اومدم پای درخت خشکیده وبلاگم یک کمی آب بریزم باید این حرفا پیش بیاد.
خوب اقلا حالا میتونم یک کمی تمرین کنم تا یادم بیاد چیز نوشتنم رو.

تو این مدت یکبار دیگه هم اومدم یه چیزی بنویسم که تو همون پیشنویس موند که موند.

چهار ماهی شده خلاصه.

احساس میکنم لهجه ام عوض شده! انگار مدتها یه جای دیگه بودم!

پنج شنبه ها هم یک رنگ دیگه ای داره. گرچه همون پیزی فراخی های خودشو داره. پنج شنبه های سر کار.

حالا ببینیم چطور میشه.

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
من و تو

قدیم تر ها که بچه تر بودیم, وقتی در مورد چرا کار کردن ازمون می پرسیدند , می گفتیم کار کردن به آدم حس مفید بودن تو جامعه رو میده. یا می گفتیم که فلان رشته رو خیلی دوست داریم و به همین دلیل می خوایم تو اون زمینه کار کنیم. اون زمانا شاید کمتر در مورد پول حاصل از کار صحبت می کردیم. حالا شاید دیگه این کار بهت حس مفید بودن و خلق کردنو نمیده. و یا شاید دیگه این کارو دوست نداری. و یا شاید احساس می کنی کار دیگه ای هست که بیشتر دوسش داری و فکر میکنی از انجام اون احساس مفید بودن بیشتری بهت دست میده.