برف

بیست و پنجم فروردین و برف؟

جالب بود که کاملا برای چند ساعتی زمستان را تداعی کرد.

امسال شاید از آن سالهای عجیب باشد. شاید چند وقت دیگر قورباغه ها ابوعطا بخوانند.

***

دلم میخواست یک صبح میرفتم یک جای بلند دور. یک وقتی و یک جایی که طلوع آفتاب را بشود دید. دلم میخواست در دوازده مرحله به خورشید سلام کنم.

دلم میخواست کودک میشدم و خودم را از کودکی بزرگ میکردم.

دلم میخواست میرفتم. به پشت کوهها و به همه آنها که از پشت کوه می آیند پوزخند کمرنگی می زدم.

/ 1 نظر / 8 بازدید
شاپرک

خیلی ناز بود این یکی. پس زمستون دست از سر هیچ جا بر نداشته. خدا کنه تا من میام تهرون گرم بشه چون دارم دیگه از سرما بالا میارم. ببخشید که اینقدر عصبانیم. اما سرما پدرم و درآورده این چند وقت.