کسی نمی داند

زير آفتاب همينطور می روی تا سر چهارراه، می رسی به پله های خاکستری مترو و پايين می روی. شبيه آب شده ای، و درست همانطور روی پله ها می روی.

پله های خاکستری با خاک هزاران کفش. و آفتاب زنده و داغ که حالا دارد با نور مهتابی ها عوض می شود. لامپهای کم مصرف.

و آرام آرام ديگر خبری نمی ماند ازصداهای موذی تکه آهنهای متحرک و بوقهايشان.

لحظه ای بی همهمه. قبری بزرگ، از آهن و بتن و سنگ...

به سلامتی سبزی که می جوشيد و زردی که می تابيد. به سلامتی نگاه تازه ای که زندگی می اندازد به تو. به سلامتی حادثه خوش کوچک و فرجام نامعلوم..

/ 5 نظر / 6 بازدید
آساره

سلام سايت خوبی داری به منم سر بزن

آشنا

اگه فقط پنج دقيقه وقت برای نوشتن داری .. اونو صرف تراشيدن مدادت نکن ... !!!

بزرگ

؛ كتاب حوادث هميشه از نيمه آن باز مي شود ؛

55555

به سلامتی خودت.