کودکی

باز هیچ چیز ندارم بنویسم. بیخودی باز کردم. همینطوری. شاید فقط برای درددل یا وصف حالی چیزی.

گاهی وقتی بچه ها را میبینم که با پشت کاملا صاف و بدنی سالم راه می روند و می نشینند و زمین می خورند و باز نگاهشان به همه چیز خالی از قضاوت است و در عین حال همراه شگفتی خیلی زیاد. بی تخلف و بی تراوش منفی، دور از افسردگی و پر از امید و شادی کاملا طبیعی،

به این فکر می‌کنم که ما نسبتا بزرگترها جور دیگری باید می بودیم و گمان می کنم بزرگسالی‌مان باید شبیه تر به کودکی‌مان می‌بود. نه اینطور با تنی در هم شکسته و ذهنی که به آشفتگی عادت کرده، با چشمانی کور از دیدن زندگی و پر از عطش آرزوهای دور. شیر باز عمر و روزهای در حال هدر رفتن.

/ 0 نظر / 9 بازدید