پياده رو

 خيابان را بالا می رفتم و چتر داشتم. هنوز جويها نگرفته بود. نزديک مغازه ها پياده رو روشن تر بود.

مردی يک گوشه پياده رو ايستاده بود. به خيابان نگاه می کرد و تند حرف ميزد يا زمزمه می کرد. در دنيای خودش بود. با موهای فردار. باران روی سرش می ريخت و از ريشش پايين می آمد و هيچ اعتنا نمی کرد.

دختری منتظر ماشين کنار خيابان ايستاده بود...؛ هيچ يادت هست بدون چتر منتظر ماشين بودی؟ ديگر برايت فرق نمی کرد تاکسی يا شخصی. کهنه يا نو. جلو بنشينی يا عقب...

گدای آن دست خيابان زيلوهای نم زده اش را آويزان کرده...؛ هيچ فکر کرده ای اگر مثل آن گدا بودی... همينطور بی چيز و آسمان جل، وسط پياده روی خيس... چه می گويی تو؟ ديوانه ای!

امشب بايد بيرون می آمدم. خون يک روز پاييز به دستهايم خشک شده بود، اما حالا ديگر زير باران پاک شده... خيابان را رو به پايين بر می گردم.

مردی که ديده بودم، از روبرو می آيد. هنوز هم حرف می زند و معلوم نيست کجا را نگاه می کند. کلافه است. کلافه تر از من. لبخند تيره ای به لب دارد، گرچه خودش نمی داند که يک لبخند است...    

photo.net - Linas Schteinert             

اين وبلاگ تا پنج شنبه به روز خواهد شد.

۱. لطفا درباره طرح جديد هم نظر بديد.

۲. لطفا درباره صدادار شدن(!) وبلاگ نظرتون رو بگيد.(گوشه سمت چپ رو ميگم. اصلا ببينيد صداش در مياد يا نه؟ البته خودش شروع ميکنه و هم ميشه کاری کرد که اينطور نباشه. صدای خودمه و گرچه خوش نيست ولی فکر کردم کار جالبی باشه. راستی اگر تا حالا ديديد کسی اينکارو کرده معرفی کنيد تا نگاهی بندازم.) 

متشکرم.       نيما مفيد

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

اگر منظورت صدای ...بود کار جالبيه.موفق باشی.

siavash

بارون...اين حس لعنتي و ...

وامامن...

سلام نيما من بار اوله ميام.ولی همه رو خوندم.خيلی خوب مينويسی.

يه دوست

خاطرات روزای بارونی تا ساليان بعد هميشه تو روزای بارونی حال آدمو بد ميکنه. انگار همون روزه با همون احساس.

mariam

مردی که از روبرو می ايد با چشم های من با چشم های به خون نشسته و بارانی من

Nilgoon

بی نظير بود سه بار گوشش کردم

نغمه ناجور

خيلی عالی بود..درضمن از زحمتی که برای ميل زدن به من می کشی ممنون..

MATADOR

خداحافظي ديرهنگام… در چراغ جلوي ماشينمان درخشيدن غم قوطي هاي آبجو روي آسفالت و در زير آن انديشه و خيال له شده و دروغ هاي من ما همچنان ميرانيم در درون شب اين خداحافظي ديرهنگام ؛ چنين خداحافظي ديرهنگام و ما همچنان ميرانيم در درون شب اين خداحافظي ديرهنگام است نفس هاي گرمت بر روي گونه هايم… و ما خط بطلان كشيديم بر روي خط ها تو باعث تقويت من ميشوي هنگامي كه احساس ضعف ميكنم و ما خط بطلان كشيديم و يك بار از آن گذشتيم شيطان دهان به دهان دام افكني ميكند ؛ دستي كه بازي كرده به موهاي مشتعل تو اشاره ميكند و سپس ما قايم باشك بازي ميكنيم من اينجا به راحتي نميتوانم نفس بكشم بگذار جاي پاهايمان پشت سرمان سرد شود و در آينه توالت نگاه ميكني و به خودت مينگري كه پيروفرتوت شده اي

vera

چه لذتی بردم خودم هم باور نمی کنم