چنان بیگانه ای ..

یک گوشه میز را خالی کرده ام که یک گلدان بگذارم.

گلدانی که مدتی است در خانه رشد می کند. فردا در یک کیسه میگذارم و میبرم.

شاید یک صفایی بگیرد و هر از چند گاهی که چشمم از روی مانیتور سر خورد، اگر جای مناسب دیگری برای فرود آمدن نگاهم نبود، در همین سبزی پناه بگیرد.

همیشه تا چند وقت پیش، محل کار برایم زندان بوده. هنوز هم از چهار و پنج که بگذرد همینطور میشود.

همینطور همه جوانی آدم خشک می شود. پشت همین دیوارها و در کنار همین دنیای خشک منطقی.

آدم یاد "امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا" می افتد که، نمی بینی.. نمی بینی.

/ 2 نظر / 10 بازدید
شاپرک

ایده خوبیه.... راستی میتونم یک پیشنهاد بدم ؟ اگر امکانش رو داری روی یکی از دیوارها یک قاب تو خالی بگذار اما پشتش یک لیوان پلاستیک که دیده نشه بچسبون و توش آب بریز و هر از گاهی توش یکی دو شاخه گل تازه بگذار. محشره .. وقتی آدم از کار و کامپیوتر و رییس و همکار داره بالا میاره نگاه کردن بهش آرامش بخشه...

نهانخانه

كنار دريا، با آب همزبان بودم . ميان توده رنگين گوش ماهي ها، ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم ! به موج هاي رها شادباش مي گفتم ! به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها، به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب، كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم . نهيب زد دريا، كه : - « مرد ! اين همه در پيچ تاب آب مگرد ! چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي ! مرا در آينه آسمان تماشا كن ! دري به روي خود از سوي آسمان واكن ! دهان باز زمين در پي تو مي گردد ! از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن ! زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش ! بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني