به خودم می گويم..

به جهنم که آفتاب اينهمه داغ است..

به زيبايي آن صدا که مي شناسي سوگند، اينها سپري مي شود.

تنها مدتی لحظه ها را در حال گذر تماشا کن. ميخکوبشان کن پيش از آنکه بگذرند. مثل هر روز آب رودخانه که مي گذرد و مي رود. جاده ها هم مي روند و هيچ کس نمي داند به کجا. و " تنها زمان می داند."

بيا ثانيه را به دو قسمت کن. هر چه را ماند باز قسمت کن و همينطور ادامه بده.. و آن باريکترين لحظه که از لاي انگشتانت فرار نکرد پيمانه تازه زمان خواهد بود.

لب تاقچه اي جايي بگذار که از يادت نرود. بنشين ساعتت را ازنو با اين پيمانه کوک کن.

از سرسام سالها نجات خواهي يافت.

به جهنم که آفتاب اينهمه داغ است. از آفتاب به تو نزديکتر!؟، از تو نزديکتر به آفتاب!؟

به آن قطره عرق توجه کن، که از ساق پايت آرام مي لغزد و هنوز ردش خشک نشده يک قطره ديگر از همان مسير. کلافه ات مي کند؟ نه؟ واقعا همين کلافه ات مي کند؟

دردهايت چندان عميق نيست. گرچه هنوز معلوم نيست زندگي ارزش زيستن دارد يا نه اما اين معلوم است که نمي داني زندگي چيست. پشتت خشک و خم شد بس که زندگي را سخت کرده اي.

گيلاسهاي سرخ درشت زيبا، در لحظه اي مي بيني که بايد خورده شوند و يا پلاسيده. زيبايي شايد، آنجاست که گيلاسها متولد ميشوند.

 

سی و يک خرداد هشتاد و پنج (برای ماهنی)

/ 3 نظر / 6 بازدید
تبسم

خيلی ها وجود دارند اما عده کمی زندگی می کنند...زندگی تان پر از سرزندگی!

mahnee

وه که چه زيبا و کاش ماهنی .....

يه دوست

دوست عزيزم بازم بنويس. نوشته‌هات هميشه قشنگ هستند