غروب و کافه

وآدم را رها میکند. غروب و خلا این ماه. دم اذان. و این کافه های خلوت و جاده ابریشم در گوش من.  کشیدن این توتون میکس، نعمت آسمانی. آرام.  میبردت جایی که روزهای سخت ته میکشند.  قهوه همیشه تلخ بود و روزگار ما گاهی همینطور.  روزگار ما و راه درازی که آمدیم. من گرچه دیگر به بلندی و کوتاهی اش کاری ندارم.  به انتهایش هم. مسیری آمدم یکتا و بی تکرار.  هرچند ظاهرا بی حاصل. حاصل شاید بی معناست.  همه مسیر بود که زیبا بود. این دل که میتپید و این بی آرامی و انتظار و کش دادن همه چیز.  در انتظار معجزه ای که نبود. 

/ 2 نظر / 12 بازدید
...

دلم حسرت شنیدن صدایت را دارد، صدایی که همیشه عاشقش بودم، دلم حسرت شنیدن درد دلهایت را دارد، دلم حسرت این را دارد که همانطور آسوده به دیوار تکیه داده باشی و برایم حرفهای دوستانه بگویی، حرفهایی از عمق وجود و احساست ، حرفهایی که من تنها گوش بدهم ، بدون قضاوت ، بدون فکر و تنها تو را در آن حرفها احساس کنم، و تو آرام شوی از گفتن همه آن حرفها... دلم حسرت نگاهت و حضورت را دارد.

ملیکا

واقعا حسرت میخورم وقتی میگی مسیری اومدم یکتا و بی تکرار، همه مسیر بود که زیبا بود ، با اینکه باور کردنش سخته