واژه ها

نوشتن چيز غريبی است، حتی اگر سالی يکبار باشد. و خصوصا اگر خودت باشی، عين واژه های خودت را بنويسی و عين طرز فکرت را نشان دهی..

يک چيزی اين ميان هست که آدم را به روزهای کودکی اش وصل می کند و شايد به چشم هم نمی آيد. روزهای کودکی... (که انگار هر چه دارم و ندارم از آن روزهاست).

وقتی آدم حرف زدن ياد می گيرد.. کلماتی هست که مال قديمی ترين روزهای زندگی آدم است. مال همان روزهاست که نگاهت مدام به دهان مادر بود و چه روزهای سختی هم بود..

آرام آرام، حالا که می نشينی به نوشتن چيزی، حتما با ديدن خطهای کاغذ به ياد اولين روزهای مدرسه نمی افتی که حروف و لغاتت به سختی و بالاجبار روی خط بند می شد، به ياد چوب صدای نازک و تيز خانم معلم هم نمی افتی که گوش را می بريد و می گذشت. اما حتما واژه هايی می يابی که مثل اعضای بدنت واضح و قابل لمسند، و مفهومشان بديهی ترين چيزی است که می شود يافت، چيزی شبيه محبت مادرانه.

/ 3 نظر / 6 بازدید
بزرگ

همان روزهاست که نگاهت مدام به دهان مادر بود و چه روزهای سختی هم بود.. چرا روز های سختی بود ؟..

Nima Mofid

چون چشمهايت خسته می شد... D:

يه دوست

هر روز ميتونه روز سختی باشد اگر ....../ يه سر بهم بزن، اين روزها براي يكي از وبلاگ نويسها خيلي سخت ميگذره.