آسمون ريسمون

 
عکسها
 

عکسها بلای جان شده‌اند و دیگر حتی نمی‌شود آنها را سوزاند چون عصر کاغذ بسر آمده و دیگر نمیشود خاطره اش را خاکستر و دود کرد و به هوا داد...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
در خیابان ایکس
 

در خیابان ایکس لحظه ای می‌رسد که ماشینی رد نمی‌شود و صداها دور می‌شوند. مغز تو با همان سرعت خالی می‌شود صدای آب هرز جوی شنیده می‌شود لحظه‌ای آرام می‌گیری انگار کودکی ات آمده و همان آرامش و امید و عمر دوباره.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
 
 

خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم
روزای عجیبی شده
کارایی هست که دوست دارم انجام بدم
کارایی هست که شاید هیچ وقت نشه انجام بدم
یه بارون درست و حسابی هم نمیاد که آدم زیرش قایم شه.
دست و دلم هیچ به کار نمیره
روزا پر از ماجراهای کوچک عقیمه
گیج خوابم هنوز با اینکه ساعت نزدیک دهه
دلم میخواد زودتر یه تعطیلی بیاد
دلم میخواد طولانی راه برم یه جای سبز و بعدش یه سیگار بزرگ بکشم و بعدش برم تو یه خواب طولانی
بزنم به بی خیالی انگار نه انگار
از زمان بیام بیرون


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
آنچه گذشت به روایت برنامه یادداشت موبایلم
 
هفت تیر نودوسه

لحظه هایی که دلم پر میزند برای خواندن. خواندنی در اوج.
**********************************************

سه تیر نودوسه
خودت را رسما به خریت بزن. با این آهنگهای فانتزی و این دلخوشیهای ریز.
**********************************************
25 خرداد 93
آخه تو چه میدونی درد من چیه؟ تو همش توقع و انتظاری.
**********************************************
سیزده خرداد نودودو
یک کاسه را دو کاسه کرده ام. یک پیمانه را دو پیمانه. دیگر فرقی نمیکند. 
راه بی برگشت است. 
مجالی هم برای اشک و اسف نیست. آخ ای کثافت لعنتی. ای امید وامانده. فقط برای تو آمده بودم و تو در بسته ات را نشانم دادی.
تا من باز بفهمم که زندگی سخت تر از این حرفهاست.
ای پسر کوچک بزرگ شو. سیرم از دیدن آرزوهای بیهوده.
...........................................
**********************************************
هفده خرداد نود و سه
یادم رفته بود آرامش اینجا که من هیچوقت درست درکش نکردم
اون نئون آبی پاییز و این زیرزمین به تمامی.
این آنتن ندادن موبایل. این عکسهای بی تغییر و جالب. 
در تمامی این عمر من گم شده بودم. 
ولی حالا همه چیز آرام است و من اینجا رو ناگهانی به ویونای آن پایینتر ترجیح داده ام. بدون ترس یا هیچ اضطراب شیرین وتلخی. و همان دید از بالکن سیگاری ها و من اینجا تنها و این توتون میکس داغون. و من اینجا تا فکر کنم به تصمیمات گنده زندگی در همین کافه که برای من در ردیف سنت درامده. یا سنت آمدن به این کافه بعد کار و حالا بعد مشاوره پر از سکوت و نگاه. پر از تعجب. پر از میدانی چکار داری میکنی. پر از این داستان ادامه دارد.... و پر از نوید رنج.
احساس میکنم به چیز رفته همه چیز. 
مثل همین پیپ جوان پیر شده که حرارت و حرص دارد به چیز میدهدش. 
من اینجام ای درد و رنج حسرت بیتمام. همین جا مرا بیاب.
**********************************************
بیست و چهار اردی نود و سه
خیلی وقته دلم میخواد با یکی حرف بزنم. 
کسی که فقط گوش کنه و هیچ نه دلداری بده و نه حرفی بزنه. 
دلم گرفته. دارم خسته میشم. 
**********************************************
نه اردی نودوسه
.... نه بخاطر سفر نه بخاطر جنگ و نه حتی به خاطر مرگ.
**********************************************
پنج اردی نود و سه

پشت لبخندی پنهان هرچیز
حکایت من است در اغلب اوقات اینروزها
وقتی نمیدانی روی صورتت چه چیزی نقش بسته و 
چه حسی رسوب کرده لبخند بهترین ماسک است.
**********************************************

دلم گرفته. هیچ چیز عادلانه نیست. 
و باید به همه یاد داد که منصف باشن. 
................................
چون میخوایش حق داره هر جور میخواد رفتار کنه. 
..................................

**********************************************
سیخ
بادمجون
ژل آتش
کبریت
فندک
گازش
گاز استریل
ظرف یکبارمصرف
قهوه و قهوه ساز
لیمو
کتاب
سیب پرتقا
کره
آب م
پایه دوربین
**********************************************

هر روز نگاه کردن به ساعت ده. 

**********************************************
تلخی در هماغوشی آب میشود.
آغوش افیون نیست. قسمتی از کلام بین ماست. قسمت شیرین و بی دغدغه اش. 
اگر حذف بشود فقط کلام تلخ میماند. 
برای ماندن و غلبه تلخی هماغوشی مزاحم سرسختی است. 
آغوش نگهبان عشق است. مثل سینه که قلب را نگه میدارد.
**********************************************
رنجی میکشم از چیزی که به آسانی میتواند باشد ونیست.
وقتی حافظ میگه: بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم. من میدونم چی میگه.
زندگی که فقط یه تجربه لعنتیه اما این چه تجربه اییه که تکرار نمیشه کرد.
و من در موسم گل همچنان خاموشم.
فقط رنج مزخرف درست کردیم. 
تو این زندگی بیصاحاب که هرجاشو بگردی خوبی و 
قشنگی توش زیاده چرا آدم باید تو گل بمونه دیگه.
من ناراضی نیستم از زندگی خودم اما فقط نمیخوام بشینم سرجام و 
همه چیزو قبول کنم. خوبی و بدی رو. 
ای تف به این وابستگی که هیچ توضیحی براش نیست. 
این بی تو به سر نمیشود ای لعنتی. 
این زندگی بگیریم شصت هفتاد ساله که به کسر تاریخ بشر حتی 
به سمت صفر میل میکنه.
حالا این وسط منم و ماههایی که نمیفهمم چطور میگذره. 
و بعدش افسون گل سرخ! و همیشه حاضر بودن سایه های ناکامی.

**********************************************
Ordinary Love
...
Your heart is on my sleeve
Did you put it there with a magic marker?
For years I would believe that the world couldn't wash it away
...

**********************************************
هفده دی نودودو

مست تو ام. هوا گرفته و زمان کند میگذرد.
**********************************************
سه شنبه، ۲۸ آبان ۱۳۹۲
دلبستگی ساده است. دوست داشتن و گفتنش. بودن در کنار تو. 
............................

**********************************************
شنبه، ۲۳ شهریور ۱۳۹۲
نخواهی فهمید اینکه زنی زیبا و منحصربه فرد بعد وقتها تو را به یاد بیاورد و دلتنگت شود چه حالی دارد

 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

پنجشنبه ظهر. نزدیک ساعت 12. من در خانه روبروی پنجره. کوهها پیداست و ابرها که تندتر از همیشه میروند.

با این آفتاب کم رمق زمستانی بچگی ام زنده می شود.

از اینجا _طبقه سوم_ ساختمانها بیشترشان مثل قدیم کوتاهند و یکی دو طبقه و شهر حتی خلوت است.

از پشت این پنجره هم همان سکوتی که داشت.

هیچ چیز جز صدای ماشین گرم کننده آب و بوق پیکان از دور سکوت را به هم نمیزند.

بوی توتون خشک سوخته می آید.

این لحظه های با خودم زیاد تند نمیگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
زمان(یادداشتهای ویرایش نشده1)
 

دلم میخواهد یک کارهایی را شروع کنم
باید بگویم از زمانی که می گذرد و من چه احساس تندی دارم که چیزی بردارم یا بهتر اینکه چیزی بکارم
چیزی بکارم
از گذر زمان نگران نیستم
از چیزی که لای تار و پود وجوداست که نمیشود نگران بود
موجود خارجی تهدید کننده نیست
بستری است که رویش خوابیده ایم.
اما همیشه از دست دادن فرصت ناجور است
اگر کل زندگی یک فرصت است این یک فرصت را نمیشود از دست داد
حتی جوانی هم که گذشته باشد مجبوری دست به کار شوی
یک جایی مجبوری
فرقی ندارد کی
آدم باید خودش را راضی کند
 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()