آسمون ريسمون

 
 
 

شمعدانی سخاوتمندانه گل می دهد. آفتاب سخاوتمندانه میبارد حتی از پشت ضخیمترین پرده ها.

 

این روزها معنای دیگری دارند که مثل این روزهای هیچ سالی نیست. مثل روزهای تعطیل تابستانی مدرسه هم نیست. حکایت این است که من جوانترین روزهای عمرم را می گذرانم. این تمام چیزی است که من می دانم.

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
چنان بیگانه ای ..
 

یک گوشه میز را خالی کرده ام که یک گلدان بگذارم.

گلدانی که مدتی است در خانه رشد می کند. فردا در یک کیسه میگذارم و میبرم.

شاید یک صفایی بگیرد و هر از چند گاهی که چشمم از روی مانیتور سر خورد، اگر جای مناسب دیگری برای فرود آمدن نگاهم نبود، در همین سبزی پناه بگیرد.

همیشه تا چند وقت پیش، محل کار برایم زندان بوده. هنوز هم از چهار و پنج که بگذرد همینطور میشود.

همینطور همه جوانی آدم خشک می شود. پشت همین دیوارها و در کنار همین دنیای خشک منطقی.

آدم یاد "امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا" می افتد که، نمی بینی.. نمی بینی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()