آسمون ريسمون

 
کابوس
 

تمام زهرهایی که ناگهان در خون لحظه ها تزریق می شود.

همانها که معلوم نیست از چه ناکجایی سرازیر می شود و ذهن را یکسر مسموم میکند.

همان دردها که درمان ندارد. زهرخند شیطانی کوچک.

خوشترین لحظه ها و رویاهایت را در آنی به سیاهی بدل می کند. سیاهی خیانت خوشبختی. که میدانی دروغی بیش نیست.

اما تلخ و ناتوانت میکند.

انگار همه چیز بر علیه تو است در این جهان مگر شاید وقتی افسون دیگری تو را بیرون برد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

لحظه هایی هست که جوری از چیزها زده می شوم که کم آوردن توصیف نارسایی از حال و روزم می شود.
لحظه هایی که احساس می کنم گذشتن و گریختن با تمام نمای بزدلانه اش تنها راه خوب ادامه دادن است.
اما باز من و این قفسها...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()