آسمون ريسمون

 
کودکی
 

باز هیچ چیز ندارم بنویسم. بیخودی باز کردم. همینطوری. شاید فقط برای درددل یا وصف حالی چیزی.

گاهی وقتی بچه ها را میبینم که با پشت کاملا صاف و بدنی سالم راه می روند و می نشینند و زمین می خورند و باز نگاهشان به همه چیز خالی از قضاوت است و در عین حال همراه شگفتی خیلی زیاد. بی تخلف و بی تراوش منفی، دور از افسردگی و پر از امید و شادی کاملا طبیعی،

به این فکر می‌کنم که ما نسبتا بزرگترها جور دیگری باید می بودیم و گمان می کنم بزرگسالی‌مان باید شبیه تر به کودکی‌مان می‌بود. نه اینطور با تنی در هم شکسته و ذهنی که به آشفتگی عادت کرده، با چشمانی کور از دیدن زندگی و پر از عطش آرزوهای دور. شیر باز عمر و روزهای در حال هدر رفتن.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
 

هیچ وصف حالی نمی توانم بنویسم.

یک آهنگی بود به اسم La Petite De La Mer که من ترجمه این اسم را اصلا نمی دانم.
یک زمانی به عنوان پیش درآمد اخبار هر روز تکه هایی از این آهنگ (بسته به اینکه چقدر تاخیر در شروع برنامه پیش می آمد) از تلویزیون به اجبار می شنیدم و می گذشتم و نمی فهمیدم شعور مثبت این آهنگ چقدر مجذوب کننده است.

اما حالا پای ثابت لیست آهنگهاست..
دوست داشتم با این آهنگ با دستان باز زیر اولین بارش برف سال می ایستادم صورتم را رو با آسمان می گرفتم و شاید حتی چرخ آرامی می زدم.
شاید که کودک اگر بودم با دهانی باز و محو تماشای آسمان.

هوا ابر است اما بارانی در کار نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
برف
 

بیست و پنجم فروردین و برف؟

جالب بود که کاملا برای چند ساعتی زمستان را تداعی کرد.

امسال شاید از آن سالهای عجیب باشد. شاید چند وقت دیگر قورباغه ها ابوعطا بخوانند.

***

دلم میخواست یک صبح میرفتم یک جای بلند دور. یک وقتی و یک جایی که طلوع آفتاب را بشود دید. دلم میخواست در دوازده مرحله به خورشید سلام کنم.

دلم میخواست کودک میشدم و خودم را از کودکی بزرگ میکردم.

دلم میخواست میرفتم. به پشت کوهها و به همه آنها که از پشت کوه می آیند پوزخند کمرنگی می زدم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()