آسمون ريسمون

 
روز ما نبود
 
مغزهای به فنا رفته و دستهای معطل.
ایده های ترسیده. از به دنیا اومدن میترسن.
هنوز چهارماه نشده دلم هوای عید کرده.
شاید سالا چهارماهه بسته میشن جدیدا .. و ما رو خواب برده.
سکوت میکنیم و می ایستیم به تماشا. ساده است اما آسون نیست.
رخوت چیز خوبی نیست. واسه همینم اینقدر خوب رشد میکنه. بدون چیزی از جنس آب و توجه.
تغییر فقط تو خراب شدن ساختمونا و ساختن بزرگترشونه.
مغز به فنا رفته و دل تعطیله.
روز میاد و میره اما آسمون دیده نمیشه. جز گاهی تو ترافیک غروب اتوبان که آفتاب سرخ تو چشمته.
سایه سنگینه.
دوستی زمانبندی داره. دقیقه. مثل مغز به فنا رفته.


شانزده تیر نودوسه

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
روزهای شلوغ
 

روزهایی که زندگی شلوغ می شود
و مغز دارد حسابی ویراژ میدهد از فکر کردن، چنان گرد و خاکی به پا می شود که بوته ذوق از آن، پاک نفله می شود.
(خصوصا روزهای که مغز باید به قواره یک ماشین احمق در بیاید که حتی با اندازه وال ای  احمق هم نمی فهمد.)
بعد باید تا روزها باید مثل یک بیمار مراقبتش کنی تا دوباره خودش بشود یادش بیاید دنیایش را.
و باز تا میاید جان بگیرد باز یک ماجرای دیگر..
فکر کردن به قواره یک ماشین احمق چیزی بود که من در زندگی ام انتخاب کردم و ناراضی نیستم..
به این درگیری و مریض داری هم کم کم دارم عادت می کنم
چیزی که هست ترس از دست دادن این بوته نازک است
تنها اتصال کوچک من به آدم بودن که در نهایت ممکن است آنچنان بپژمرد که حال و حوصله ای برای زنده نگه داشتنش نماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روز
 

امروز حسابی با خنده یک ریز، کلافه شان کردم و البته با دیر آمدنم.
چند چیز را فراموش کردم به آنها بگویم.
دست آخر هم یک درخواست مسخره شان را پیچاندم.
...
می توانم بخندم هنوز. اگر کسی جوک آبداری بگوید که حتما. شاید مثل خنده های قدیم: انفجاری از ته دل . شاید.
گرچه به هر جوکی اینروزها نمی شود خندید..
زمان هم برایم آنقدرها مهم نیست. فقط اینکه حتی دیگر حرص و جوش دیر رسیدن را هم نمی خورم.
تازگیها اینطور شده ام که یک سری یادم باشد ها را حتی به یاد هم نمی آورم.

روز، آن پیرمرد گوشه همه عکسها، چشم از ساعت گرد جیبی اش بر نداشته.. اما چرا..
چند لحظه ای امروز.. نمی دانم حواسش به کجا پرت بود. همان وقت که سوار ماشین آن پسرک داشتم چند کیلومتر مسیر اشتباه می رفتم و متوجه نبودم، زمان را از دست دادم..

به هر حال رسیدم. چشم دوختم به دهان بچه های بزرگ تا ببینم از پشت کت و شلوار و عنوانهایشان چه چیزها قرار است در بیاید..


راه برگشت را، زیر آفتاب داغ به اتکای کمربند دودآلود و کثیف صندلی جلو، غافل و نیمه خواب طی کردم...

پیاده به خانه آمدم.

و حالا، پیرمرد با همان ساعت مسخره لای پنجه های استخوانی اش درخواب است.

من با یک آهنگ چند سال پیش آخرین دقایقم تا نیمه شب را می گذرانم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش
 

صبح شنبه بعد از تعطیلات.
اتاق ساکت و خلوت است.
نور بیجان و آبی رنگ اتاق را گرفته.
نسیم خنک از پنجره می آید.
نور مانیتور از گوشه تاریک اتاق تنها نقطه بیدار این چهار دیواری است.
پرده ها را کنار نمیزنم، مهتابی ها را هم روشن نمی کنم.
بگذار در خواب بماند.
خیابانها هم هنوز در خوابند.
صدای گنجشکها هم خوابشان را آشفته نمی کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
پنجشنبه
 

تا اینکه بالاخره یک روز یک جور سرماخوردگی ناجور خانه نشینم می کند و اینطور به یک روز آرام در خانه می رسم!

امروز از صبح فکر میکردم که چقدر کسل کننده بوده از صبح تا غروب توی آن اتاق کار کردن.

و اگر دلخوشی نبود...

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()