آسمون ريسمون

 
در خیابان ایکس
 

در خیابان ایکس لحظه ای می‌رسد که ماشینی رد نمی‌شود و صداها دور می‌شوند. مغز تو با همان سرعت خالی می‌شود صدای آب هرز جوی شنیده می‌شود لحظه‌ای آرام می‌گیری انگار کودکی ات آمده و همان آرامش و امید و عمر دوباره.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
عطر توتون سوخته
 

پاییز زیباییست. کاش بیشتر میشد نور روز را دید. کاش کلاس درس در حیاط برگزار می شد.
توتون سوخته هنوز عطر دارد.
بعد روزها
و هنوز رنگ نگاه و سخاوت دستهایت را در لحظه هایی به یاد دارم.
موهای صورتم بلند شده و امیدوارم که تو هرگز دیگر مرا نشناسی
و پاییز ما را مثل روزهای اول به یاد بیاورد. مثل روزهای قدیم.
این کوچه های کهنه پاییز که من شبها در آن قدم میزنم
هنوز به یاد تپش قلب ماست و میل سرکش ما به یکی شدن.
قسمتی از تاریخ کوچه های قدیمی که من روزها در خیالم در آنها راه می روم.



 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
باران غروب
 

غروب بارانی هر قدر بخواهد دلگیر باشد اما باز شادی بی دلیلی با خودش دارد.
آن صدای چک و چک، به جای خود که در هر خیابان، زیر هر طاق و کنار هر پنجره ای طنین دیگری دارد.
آن رنگهای زنده که هیچ وقت دیگر به چشم نمی آیند و آن پرده آبی خاکستری رنگ که همه جا را می پوشاند و برگ و شاخه و میوه حمام می کند..

چتری در دست گودالهای آب را یک به یک میپری در کوچه پس کوچه ها، و چتر را گاهی پایین می آوری تا از پاشیدن آب پناه بگیری.
دست بردار هم نیستی تا از راهی میانبر زودتر به خانه برگردی، با آن یک لا پیراهن و کفش تابستانی.
خیابانهای آب کشیده و خالی.
مثل یک روز جمعه، خانه ها خاموش و کوچه ها انگار جوی های بزرگ آب روان.
چون نمی دانی آن یک روز کی می رسد، امروز را غنیمت بشمر و دیگر چشم از این آسمان سربی برندار!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
کوچه ها
 

قدم زدن های طولانی گاهی خوب حال آدم را جا می آورد.
مخصوصا وقتی نوشتن را و آواز خواندن را بیشتر از گذشته از یاد برده باشی.

(یک وقتی راه می رفتم و آوازی زمزمه می کردم. گاهی روی تکه کاغذی چند جمله ای می نوشتم.
نوشتن در میانه راه را دوست داشتم.)
قدم زدن کار لذت بخشی است که از یاد آدم نمی رود حتی در بی حوصله ترین روزها، جمعه ها ، صبحهای قبل کار و یا شبهای در راه خانه.
و تنها همین باعث می شود تا تابستان کش آمده را تحمل کنی و به روی خودت هم نیاوری.
نمی توانم هیچکدام از کوچه خیابانهایی که در آنها قدمی زده ام را از یاد ببرم.
همه آن کوچه فرعی ها و پس کوچه ها با همه بناهای عجیب محله ای قدیمی.
هرچه از تابستان عشق و پاییز نوجوانی بود و هرچه از زمستان شعف و دلهره و بهار بی خیالی بود به همین کوچه پس کوچه ها دوخته شد.
چون همیشه کوچه ها رنگ می گرفتند از رنگی که من گرفته بودم.
کوچه ها همیشه با من خندیده اند.

کوچه ها تنها دوستانی هستند که هر وقت بخواهم پیدایشان می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
بانی چاو
 

سعادت پیاده روی زمستانه، امسال خوب دست میدهد در همین مسیر ونک تا خانه. مسیر طولانی و خاطره انگیز. با این درون گرایی شیرینی که این روزها دارم و اینکه کمی هم "همه چیز به درک" میشوم وقتی این مسیر را میروم.

نه اینکه راه بیفتم مثل یک زمانی دنبال خاطره بگردم روی در و دیوار خیابان و کوچه اما لذت میبرم و آواز نخوانده میخوانم. حس خوب، مانده هنوز. راستی بانی چاو دیگر آنجا وجود خارجی ندارد. جایش یک فروشگاه پوشاک باز کرده اند. با یک اسم خارجی که طبعا یادم نیست. اما چیزهای دیگری هنوز مانده. که گرچه خاطرات مختلفش خیلی سریع زنده نمی شود اما حسهای خوب سر جایش هست.
راستی از بانی چاو خدابیامرز بگویم. جایی بود که با دوستی که قصد سفر داشت یکی از آخرین شامها را خوردیم. وآنجا جایی است که یک شب بعد شام برای یک دوست آژانس گرفتم و بعد خودم قدم زدم تا خانه.. پیتزا و ماءالشعیر خوبی داشت، شاید هم خوبی از دیدارهای ما بود.
یک بعد از ظهر داغ تابستان از ونک تا خانه به تنهایی مشتری ماءالشعیر کذایی شدم. چه حال غریب و چه عطشی داشتم. چه روز غریبی هم بود. چیزی روی مغزم آوار شده بود. از آن روزها که هیچ شنونده دوپایی برای شنیدن درد دلت نمیشد سراغ گرفت. از آن تنهاییهای ناجور..
گذشت اما هنوز پای من و تن پر زخم این خیابان.
هنوز من بیمار راه رفتن در این خیابانها مانده ام. حتی در این زمستان سرد و نیمبند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
و باز پنجشنبه
 

و باز پنجشنبه،
خلوت و کمی دلگیر. بشارت یک روز تعطیل. روز تعطیل زودگذر. تازگی پیاده راه رفتن از یک تفریح گهگاه به یک تفریح اعتیادآور بدل شده. همین حالا که نشسته ام دلم می خواهد بیرون راه می رفتم.

شاید تنشهایم را کم میکند. شاید فقط لذت بخش است. شاید هر دو.
گمانم در این یکی دوماه بیش از همیشه راه رفته ام. فرصتش را خوب داشته ام. و همیشه با این که اغلب تبدیل به کار پر زحمتی می شود اما نمی شود چشم پوشید.
این راه رفتن البته یک رفیق همدل کم دارد. با نبودنش کنار می آیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()