آسمون ريسمون

 
 
 

اینروزها دلم همش می خواهد ساعتهای روز بگذرد.

همش دلم می خواهد به خانه برگردم. به جایی که آشناتر است.

دلم می خواهد به خانه بگریزم از دست همه آنچه نمی دانم و همه آنچه می دانم اما با آن غریبه ام.

قدم بزنم هرروز زیر بارش لطیف

و خیابان خاکستری خیس خورده را با چشمان خسته و سری خالی طی کنم

"دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است"


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
خندقهای اندوه
 

باید خوشحال باشم یا ناراحت که باران پاییز هیچ سالی مثل سال قبل نیست؟

این پاییز هم باران خودش را دارد و من تازگی گاهی فکر می کنم که که در این فصل و زیر این باران واقعا لذت می برم یا خودم را همیشه گول زده ام.

با این که همیشه و هنوز حتی در خیابانهای خاکستری راه رفتن زیر این باران با چتر و بی چترش کیف عجیبی دارد اما من همین امسال اندوه مخفی شده در این حال و هوا را حس کردم. با اینکه تیرگی آسمان و تاریکی همیشگی هوا آرامش خاص خودش دارد و زیبایی بینظیرش را اما خندقهای بزرگ اندوه از چشم آدم مخفی تر است و یک غفلت ساده پاییز شاد را به فصل آههای سرد تبدیل می کند.

هیچ کس به ما نمی گوید که همه چیز چه کوتاه است. چه غم و چه شادی. چه فراق و چه وصل. ما هیچ وقت به گذرایی همه چیز خو نمی گیریم با اینکه زبان هر روز این زندگی است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

...

باد پاییز - کورش یغمایی

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

تمام روزها و تمام شتابی که این یک ماه داشت چیزی از آرامشی که باید می داشتم کم نکرد.
این روزها می شود گفت من در همه جا تازه واردم و کم کم این برایم عادی می شود.
شاید زمان ترک شروع و رها کردن های معمول رسیده باشد، شاید هم نه.
پاییز دیگری در راه است و با تاخیر می رسد.
خوشحالم که حتی یک بار در هر هفته شانس دیدن خیابانهای قدیمی شهر را دارم
جاهایی که کمتر می رفتم.
این پاییز با همه پاییزهای دیگر فرق می کند.
پُر تر از موسیقی، پُر تر از تنهایی و پُر تر از باهم بودن.




 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
باران
 

باران بارید.

همه چیز در سکوت وناپایداری.

دلم شب بو و یاس سفید می خواهد.

باز هوس سفر،

باز تغییر فصل، باز پاییز.

باران، تابستان را می شوید.

من از پنجره بیرون میپرم. روی تن خیس خیابان خاکستری راه می روم.

هر بار که به آسمان نگاه میکنم به یاد می آورم که زمانی گذشته است

زمانی که آرام آرام تابستان را اینطور سر به گریبان و پریشان کرده.

من که نیمی از این زمان را در خواب بوده ام  باید گذر زمان را از صورت تابستان بفهمم.

 

آن همه که حس میکردم عضوی دردناک هست که دوستش دارم اما باید از تن جدایش کنم

و همه آن دردها که کشیده ام

همه آنهمه وسوسه ها برای ماندن و دیدن که چه خواهد شد

همه آنها..

همه آن دردهای قدیمی که دیگر تعریفی از زندگی شده اند

تا بگذرم از رفتن

رفتنی که نمی دانم حتی کجا و چطور.

همه را به یاد می آورم.

دیگر گریزی از به یاد آوردنشان ندارم.

و نمیدانم که چرا باران انگار شروع همه داستانهاست..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
پاییز عقیم
 

پاییز، عقیم مانده

با انار و خرمالوی رسیده و میلیونها برگ آماده پوسیدن

و با چترهای خاک خورده گوشه کمد

پاییز بی باران برای من پاییز عقیم است

دلم برای باران تنگ شده

برای ابرهای تیره، آنقدر تیره که مرا از آسمان بپوشاند

و صدای باران، با اینکه از صدای ناودان و شیروانی حلبی خبری نیست

اما همان صدای خوردن قطره ها به زمین و چتر و ماشین کافی است.

فردا شنبه است

شنبه خشک و غبار آلود.

مدتها می شد از گذر روزها خسته نشده بودم.

حال و روزم مثل وقتهایی که قلبم توی گوشهایم می زند خوب می دانم

حال و روز خوبی نیست


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
پاییز
 

پاییز فصل غریب سرما و تنهایی است

فصل در خود فرورفتن و فصل یاد کردن.

آغاز اواخر سال.

انگار نوید سال نو را دارد

خبر شروع سختی زمستان که به آسانی بهار میرسد

و دست مرا که خسته از خالی تابستانم میگیرد و به دورانی دیگر از شور و خاطره میبرد

خاطره و پاییز، تپشهای قلب،

فصل مرگ برای من زنده بودن و جوان بودن است

همه چیز در قدیمی ترین نقطه تاریخ خود است

حتی دل آدم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
از پیش نویس ها
 

پیرمردی در اورکت سبز ایستاده کنار روزنامه فروشی، نایلون پاکت سیگار بهمن را جدا میکند و به باد سرد میسپاردش، چون پر پرنده ای.
آسایش و غفلت کودکی بیدار میشود.
با همه شگفت زدگی مدام یک کودک و کنجکاوی پیگیر و ملال آورش.
روزگار مدرسه. دنیای کوچک پر هیاهو.
من حالا هم سن و سال ناظم یا دست کم یک معلم جوان مدرسه به حماقتهای خودم و ژستهای ناظم و مدیر و معلم میخندم.
به همه آن روزگار ساده و کوتاه و دلگیر میخندم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
در نیمه های شهریور
 

یک روز خنک پاییز، که این خنکا را در میانه شهریورماه هم می‌توان پیدا کرد، باید کاری بکنم.
در خنکای پاییز، که دلتنگترین خنکای سال است، باید روزی خلوت، پیدا شود که آدم پناه ببرد به جایی که خیلی دور نیست اما تو را به خوبی دور نگه می‌دارد.
این خنکای عجیب و آفتاب بی‌رمق خواب آلوده و این باد سرد که می‌وزد که درختی را تکان می‌دهد اما هیچ نمی‌تواند که چیزی از خواب‌زدگی‌اش پنهان کند، آنقدرها دلتنگتر از سرما و تاریکی زمستان نیست اما چه کند که از پس تابستان زرد و سبز و گرم می‌آید.
باید گوشه‌ای، جایی برای تنها بودن باشد. که آدم از سرما و از تنهایی بلرزد. با اینکه می داند که اسیر نیست و دوای این سرما و این تنهایی دور از دسترس نیست اما بماند. چند وقتی. نه چندان طولانی. و هرگاه که خواست، با اکراه به درون همه چیز باز گردد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()