آسمون ريسمون

 
 
 

خسته ام.

تو مرا وامیداری به ناهمخوانی در جهان پی ببرم.

مرا به عمق زیبایی می کشی. اما من در حسرت غرق می شوم. این حکایت کهنه ای است و هربار که زندگی روایتش کرد بی خستگی شنیدم.

اما اینبار من خسته ام.

می گویند فراز و نشیب خاصیت زندگی است اما من پی در پی قله ها و دره ها را پیمودم.

بیزارم از دیدن قله ها و دره ها. از این خاصیت لعنتی خسته ام.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
روز ما نبود
 
مغزهای به فنا رفته و دستهای معطل.
ایده های ترسیده. از به دنیا اومدن میترسن.
هنوز چهارماه نشده دلم هوای عید کرده.
شاید سالا چهارماهه بسته میشن جدیدا .. و ما رو خواب برده.
سکوت میکنیم و می ایستیم به تماشا. ساده است اما آسون نیست.
رخوت چیز خوبی نیست. واسه همینم اینقدر خوب رشد میکنه. بدون چیزی از جنس آب و توجه.
تغییر فقط تو خراب شدن ساختمونا و ساختن بزرگترشونه.
مغز به فنا رفته و دل تعطیله.
روز میاد و میره اما آسمون دیده نمیشه. جز گاهی تو ترافیک غروب اتوبان که آفتاب سرخ تو چشمته.
سایه سنگینه.
دوستی زمانبندی داره. دقیقه. مثل مغز به فنا رفته.


شانزده تیر نودوسه

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی که حرفی نمی ماند و حال آدم بیخودی یک جوری می شود باید رفت یک گوشه دنج نشست و دخانیات سبکی دود هوا کرد. 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

به یک دوست گفته بودم که آنچه من در این زندگی تجربه میکنم حس میکنم خیلی خاص و کمیاب است. من هرگز خیال نمی کنم مثل دیگران زندگی کرده باشم. خوبش را یا حتی بدش را. من یک بخت خوب دارم که به آن لگد زیاد خورده اما همچنان خوب است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
زمستان است
 

شب سردی است. انگار شروع زمستان است.

خیابانهای روشن و سرد را آرام طی میکنم. آدمها را میبینم. حسی در من پررنگ و زنده است. تو را خیال می کنم. دست تو در دستم. در لابلای جمعیت و رنگها و آدمها و چشمهای یخ زده انگار همیشه چراغی در دل من سوسو می زند.

چیزی نمانده است. خلوت خانه، از خیابانها خیال، جای گرمتری است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 
امروز روز اول پاییز شد چون ابری تر بود و باد تازه ای آمد. غصه شیرین پاییز هم امروز حس شد. این غصه همان است که آدم را یاد دوست داشتنها و وابستگیهایش می اندازد. فصل عوض میشود و آدم میداند که زمانی در حال گذر است. زندگی بی عشق سخت تر است. آدم یاد گذر عمرش می افتد و اینکه این عمر بدون همه آن حسها چیزی نیست. رعد که می نوازد آدم امید و نیرو میگیرد، بیدار میشود از خواب اندوه. اگر آن درونگرایی پاییزی بگذارد آدم خاطرات شیرینی یادش می آید. دلم سخت تکرار روزهایی را میخواهد که عاشق بودم و نمیفهمیدم. تا اینبار بفهمم. من بخت خوبی دارم. یا هرکلمه که به جای بخت بگذاری. میدانم که میرسم. یکسال اخیر بخت بیشتر از همیشه یار بود... چرا که نه.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 
از 12 که میگذرد روی سرازیری است.
زود میشود 1 و تا بجنبی 2 و تازه میفهمی سر کاری هست که باید بروی و قرار بود دیر نکنی.
باز هم خوب که فردا تعطیلی است.
 
 
 
قصه های کوتاه به شکل فایل MP3:
http://behzadnz.persiangig.com

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
قهوه
 
من همین امروز صبح به معجزه قهوه پی بردم و اینکه چطور ته مانده اندوه را در خود حل میکند.
در صبح یکشنبه من کاملا خوشحالم. توام با یکجور ناباوری.

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

کاش میدیدمت باز
و میگفتم که روزگار بدون تو میگذرد
میگذرد اما هیچ نگاهی، هیچ دستی، هیچ لبی...

و نمی دانم چرا خاطره خراش و زخم مانده
بدون درد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

تصویر بغض روی گوشه لبها
صدای زمان که همینطور با صدای محکم و مرتب چکمه هایش می رود
احساس مدام راه رفتن روی یک پل معلق
ناشناخته
لذت و آرامش از یک سمت و دلهره از سمت دیگر
تجربه
احساس تهی بودن
کودک بودن

به کجا می روم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
پرنده
 

با این حجم سنگین خاطرات. و این همه سختی که دارد شنیدن "دوستت داشتم" ها و آن سنگینی داشتم اش. پذیرفتن حقیقت تلخ که گذشته باز نخواهد آمد.

بعد از پر دادن آن پرنده که تو بودی.

فکر به تمام آن ویرانی که از من بجا مانده.

تمام امید من به نقطه ای است در همین روزهای نزدیک که از جایی دوباره بنویسم.

و خطهای کم رنگ را پررنگ کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
عکس
 

فقط در عکسهای فوری تمام داستان یک روز آدم ثبت می شود.

همین اتاقکهای تنگ و باریک گوشه کنار متروست که گاهی من را در مسیر رفت یا برگشت به دام می اندازد تا چیزی را ثبت کنم از روز خودم. بدون دستکاری و تعارفات عکاسانه. خیلی صریح. با همه ته ریش و چشمهای خسته و غیره. با لبخندی که پشتش چیزهایی پنهان می ماند اما نه همه چیز.

من خودم را با یک کم لبخند بیشتر دوست دارم. زیاد هم سخت نیست. خیلی همه چیز بهتر می شود. اقلا باعث می شود بعدا خودت را که میبینی به خودت بگویی انگار با خودم خوب کنار آمده ام. اینطوری فکر کنی و آن لبخند، روی صورت همین حالایت بتابد و به همین سادگی لبخند ادامه پیدا کند.

تازه پشت کاغذ را که ببینی تاریخ خورده و یک توضیح زورکی و با عجله هم داده شده با خطی که فقط تو می توانی بخوانی. چون نوشته فقط حواسپرتی را قرار است درز بگیرد، اصل حرف را عکس روتوش نشده می زند. امید، خستگی، شادی، روزمرگی، موهایت بلند شده..، جای هدفون روی موهایت مانده..، تیشرت پوشیدی، پیرهن پوشیدی..،  چیزی را آن پشت پنهان کرده ای...

خود عکس یک وصف حال حسابی است. 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

چرا آدم ساعت دوازده احساس "سر شب" باید داشته باشه؟

چرا آدم حس میکنه بدجوری تو لاک زندگی خودش فرو رفته؟

به دوراهی های در هم میرسیم.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
عکس فوری
 

روز گذشت. به همان سرعت همیشگی.

هنوز به "این نیز بگذرد" گفتن و باور به آن داشتن نرسیده ام.

شش عکس روی میز به من لبخند می زنند. از لحظه ای در یک کیوسک عکس فوری،  زمان ایستاده، و لبخندی با طعم "بی خیال" روی کاغذ عکاسی مانده، با چشمانی که رنگ نوعی درد دارد یا شاید بشود گفت که هیچ بیخیال هم نیست، اقلا می داند که اوضاع چندان هم روبراه نیست.

اما لبخند کج توی عکس هنوز دارد می گوید که "بی خیال". عکس مال حوالی تولدم بود. بعد کار. در راه خانه. روی یک کاغذ، شش عکس کنار هم و همه مثل هم. مثل تاکید روی یک جمله.

و جمله شاید درباره اینکه روز دیگری گذشته، خسته ام و غمی را به یاد نمی آورم. گرچه می دانم گوشه ای جایی چیزی هست.

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

من نمرده ام اما چندان حال خوبی هم نباید داشته باشم.

گرچه همه می گویند که سرزنده ام و حالم خوب است.

همه جا پر از هوای برگشتن و بال و پر نداشتن است.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی اوقات توی این زندگی کمی معلق بودن هم عالمی دارد.

اینکه انگار هیچ جا نیستی و همه جا هستی. اینکه انگار از گردونه زندگی و همهمه افتاده ای بیرون. حتی برای چند وقتی. برای خودت میچرخی و انگار نه انگار که اساس کار روی آب است. انگار نه انگار که با این حال هنوز بناست آینده ای در پیش باشد.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی روزها احساس می کنم هیچ ربطی به دنیا ندارم.

و اینجا، این مکان حتی، جایی از دنیا نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

در انتهای قلبم ییلاق خنکی است که کمی آب و جارو شده است و هنوز درختان جوانی دارد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
شب
 

روز شلوغی بود

پاهایم را موقتا از دست داده ام

احساس می کنم در یک هتل هستم

اما وقتی بسته های آشنای باز نشده را می بینم یادم می آید که ...

سگ امشب خواب است اما باد هنوز زوزه می کشد

هیچکس در راهروها راه نمی رود.

تنم منتظر یک حمام است. قلبم در انتظار بازنشستگی پیش از موعد.

مغزم خواب است تا فردا.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
آپارتمان شماره 17
 

در آپارتمان شماره 17 وقت غروب صدای وق وق سگ از علفزار کناری، بلند و واضح به گوش می رسد.
و زوزه باد پنجره ها را کلافه کرده است
زوزه باد و قطره های باران سازبندی ارکستر غروب آپارتمان شماره 17 را تکمیل می کند
می نشینم و لحظه ای نور مهتابی چراغهای کوچه را نگاه می کنم
به صدای تپش قلبم گوش می کنم و به صدای موسیقی غروب.
روزهایی که رفته و روزهایی که می آید
در آپارتمان شماره 17

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

و من ماندم و زمستان در حال پس نشینی.

من ماندم و خیابانهای غروب.

من ماندم با یک کتاب باز.

با هزار خیال روشن و فکر ناماندگار

سرپنجه ناسور و مشقهای نیمه تمام

 

دفتر بی پایان نت را همان بالا رها می کنم

روز دیگری به پایان رسیده است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
رها
 

دیگر هیچ مجالی برای گفتن از خستگیها نمی خواهم.

به دل رحم خواهم کرد؟ نمی دانم.

روزها را خواهم شمرد؟ شاید.

اما تخته پاره ای بر موج خواهم شد رها رها رها...*

 

-----------------------------------------------------------------

*یاد بیت   چو تخته پاره بر موج  رها رها رها من..  از شعر سیمین بهبهانی


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب و بیداری
 

یک روز بعدازظهر خواب آلود
یک روز عجیب و سردرگم
غرق خیال و رویا در میانه خواب و بیداری
به نظر می آید که چقدر همه چیز مثل همیشه است.
روز تباه می شود
غروب به هیچ کجا نمی رسد
به شب چندان امیدی نیست
تنها ساعتهای اندک خواب
امید یک روز بر باد رفته دیگر


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آوار
 

تمام روزا رو یک حس ناجوری به هم می زنه

و من همیشه میدونم که یک جای کار حسابی می لنگه

همیشه می لنگیده

تو تمام این ماهها

و شایدم برای همیشه.

هیچ کس نمیفهمه، حتی کسی نمیدونه.

 و همه سالها میشه که بگذره.

با سوال بی جواب و سر بی سامون.

با همین درد.

آسونترینهایی که بیهوده سخت شدن.

و دست آخر، عقلی که چیره نشد.

و دلی که آواره موند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
صدای پاییز
 

صدام صدای پاییزه وقتی از خودم و از زندگیم بگم

و حتی اگر بنویسم باز تو این صدا رو میشنوی

صدایی که داره باهات از سرما میگه و از قرمز و زرد و قهوه ای میگه

از به خواب رفتن میگه..


نمی دونم چرا اما این روزها روزهاییه که دلم میخواد خاطره بگم

مثل پیرمردها


درختا اما مغز شاخه هاشون جوون و زندست

و در انتظار آفتاب بهار

که تنها دوای خواب آلودگی و خمار زمستانه ست


همیشه تو فرود تابستون دلم برای زمستون تنگ میشه

_ واسه هوای ابریش واسه سرمای خشک کنندش _

تو اوج صدای زمستون یاد تابستون میکنم

که سبکترم و پنجه هام گرم و آزاده و فکم به آسونی باز و بسته میشه.

گرچه نه آوازی در کاره و نه سازی.


دلم یه لکه بهار میخواد

میدونم که تنم هنوز اینقدر پیر نشده

اما بهار مثل خود جوونیه  همون یه لکه ست

یه لکه رو دامن بلند عمر.


عمر؟ راستی مگه عمر بلنده؟


بلند اما نه به بلندی اون دامن بلند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
چاله ذهن
 

دلم میخواست چیزی بنویسم

همیشه آخرین راه همینه

گاهی تنها راه حل و فصل کردن چیزهایی که هیچ جور دیگه حل و فصل نمیشن،

تنها راه امن حرف زدن

تنها راه پر کردن چاله هایی از ذهن که دیگه نمیشه با کسی پر کرد

لحظه ای که آدم تنهاییشو با خودش درمون میکنه.

انگار که آینه روبروی آدم باشه.

و برای آینه آهسته پچ پچ کنه، برای رازدار ترین گوش شنوا.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
وقت
 

با اینکه روزها خیلی سعی می کنند گذشتنشان را کند جلوه دهند و من را با رل بازی کردنشان گاهی خوب فریب می دهند، اما واضح است که کند باشد یا تند، همه چیز خیلی جدی در گذر است.

مثل اینکه داخل واگن متروی بی ایستگاه مانده باشی که هرگز نتوانی از آن خلاص شوی. میدانی اسیری و کاملا آنرا حس می کنی. اسیر زندانی که تو را در حرکت خودش اسیر کرده.

زمان برای من طوری می گذرد که انگار انتقام می گیرد از اینکه مثلا گفته باشم یکبار: گور بابای وقت!

البته اینکار را با ظرافت خاصی انجام می دهد. مثل کسی است که از روبرو به تو لبخند می زند اما از پشت چاقو برایت تیز می کند.

ولی از انتقام و اینها گذشته طبق معمول یک درس یا یک هشدار برای من که یک راه اشتباهی دارم می روم و حالا باید یک جور دیگر زندگی کنم. نه اینقدر کلی. شاید بایک تغییر کوچک. مثلا اینکه دیگر هرگز نگویم: ...!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تلخ و سرخ
 

دلم دوباره جنگل و دریا می خواهد

و بوی خاک نم خورده

دلم میخواهد به یاد گریه سر روی شانه هایت بگذارم

هرگز فرصت گریه نشد

من امروز انگار به اندازه همه دنیای کوچک خودم ناکامم

آرام گرفتن به من نیامده

دلم گاهی هوس سر زدن به کوچه پس کوچه های خاطره می کند.

اما افسوس که نمی شود در خاطره زیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خوابهای طلایی
 

حتی گرمترین روزهای تابستان، دیگر آرزوهای مرا زنده نمی کنند
و طلایی ترین خوابهایم حتی، دیگر نمی خواهند ادای آرزوها و خیالات دور و درازم را در بیاورند
...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روز
 

امروز حسابی با خنده یک ریز، کلافه شان کردم و البته با دیر آمدنم.
چند چیز را فراموش کردم به آنها بگویم.
دست آخر هم یک درخواست مسخره شان را پیچاندم.
...
می توانم بخندم هنوز. اگر کسی جوک آبداری بگوید که حتما. شاید مثل خنده های قدیم: انفجاری از ته دل . شاید.
گرچه به هر جوکی اینروزها نمی شود خندید..
زمان هم برایم آنقدرها مهم نیست. فقط اینکه حتی دیگر حرص و جوش دیر رسیدن را هم نمی خورم.
تازگیها اینطور شده ام که یک سری یادم باشد ها را حتی به یاد هم نمی آورم.

روز، آن پیرمرد گوشه همه عکسها، چشم از ساعت گرد جیبی اش بر نداشته.. اما چرا..
چند لحظه ای امروز.. نمی دانم حواسش به کجا پرت بود. همان وقت که سوار ماشین آن پسرک داشتم چند کیلومتر مسیر اشتباه می رفتم و متوجه نبودم، زمان را از دست دادم..

به هر حال رسیدم. چشم دوختم به دهان بچه های بزرگ تا ببینم از پشت کت و شلوار و عنوانهایشان چه چیزها قرار است در بیاید..


راه برگشت را، زیر آفتاب داغ به اتکای کمربند دودآلود و کثیف صندلی جلو، غافل و نیمه خواب طی کردم...

پیاده به خانه آمدم.

و حالا، پیرمرد با همان ساعت مسخره لای پنجه های استخوانی اش درخواب است.

من با یک آهنگ چند سال پیش آخرین دقایقم تا نیمه شب را می گذرانم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خیام
 

 

 

 

 

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت        روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت              دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آخر فراموشی
 

دلم میخواد کاری بکنم.
می خوام برم، نمیدونم کجا. میخوام کاری بکنم اما نمیدونم چکار.
گاهی جدی احساس می کنم هیچ دوستی ندارم. گرچه بهترین دوستان رو دارم.
با چرا ها، دیگه خودم رو سرگرم نمی کنم. آره، من یه کم خسته ام!
دلم تنگ تنگ نیست مثل گذشته، اما دلم تنگه. به اندازه یک باغچه که توی آفتاب خوب یک روز، میشه رفت و از عجایبش عکس گرفت.
میشه توش سبزی کاشت یا به درخت انارش آب داد، یا از توی گودال کوچیک آبش آسمون ابری رو دید زد.
دلم گرفته. نه مثل سابق.
اما یه فیلتر افتاده رو عدسی چشمام که رنگها رو داره بهم دروغ میگه.
انگار دارم توی مه راه میرم..
آخ چقدر دلم هوای مه آلود می خواد. جاده، مه روی کوههای سبز..
جاده باریک مارپیچ بین کوهها. آخر فراموشی!
اونجا که خورشیدش به هزار ناز میاد و وقتی هم میاد، آی میسوزونه!
دلم لک زده که زیر یک درخت، دراز بکشم روی یه تخت سنک صاف که لکه لکه داغ شده از آفتاب.
..


"باید امشب بروم .."


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
گردگیری
 

امروز مثل اینکه همه شر جهان مرا یک مرتبه تنها گذاشته باشد،
قرار شد که یک گردگیری کوچکی بکنم.
معلوم نشد که چه کسی این قرار را گذاشت اما دیدم که یک دستمال سفید در دست راه افتاده ام تا آرامش غبارهای کهنه و جا خوش کرده را کمی به هم بزنم.
بعید نیست که فردا باز همین آش باشد و همین کاسه اما اقلا امروز را با آرامش زندگی خواهم کرد.
همین امروز می تواند آرامترین روز روزگار من باشد.
با دستهایی خالی و انگشتهایی آزاد و ریه هایی باز برای نفس کشیدن.
بی آنکه نگاهم به ساعتی دوخته شده باشد.

بی آنکه دلم بلرزد. بی آنکه پاهایم سست و بی رمق باشد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تو در خانه ای
 

هر روز صبح آرام با خودم می گویم که تو در خانه مانده ای.
هرگاه حضورت را حس می کنم گرچه تو را نمی بینم با خودم می گویم که تو در  خانه ای.
حتی دری را که بگشایم و تو را پشت آن در ببینم، گرچه برایت راه باز می کنم اما به یاد می آورم که تو در خانه ای.
وقتی رودرروی تو می شوم با خود می گویم این تو نیستی، آخر تو در خانه مانده ای.
هر وقت مثل روزهای قدیم نگران و دلواپس تو می شوم
می بینم که هیچ دلواپسی ندارد، از آنجا که تو در خانه ای.

(و حتی میبینم یک گوشه ای از اتاقت نشسته ای و هزار بار بر شبهای تار من شانه می زنی)


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
امروز
 

کنار پنجره پر از صدای گنجشک است و کمی آنسوتر صدای عربده بوق و ناله آهن.
کنار پنجره ما بهار است یک جایی در دامنه ملایم کوهی انگار و کمی آنطرفتر تابستان داغ یک گورستان ماشین.
هوا پر از صدای باران است اما ریشه ام خشکیده از حُرم تابستان.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

حیف از یک بعد از ظهر دلگیر جمعه که آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.

گرچه دیگر غروب جمعه دیگر آنطور مثل قدیمتر، مثل زمان مدرسه دلگیر نیست.

یا شاید هم جمعه مثل هر روز دیگر شده یا هر روز مثل روز تعطیل است!

 

 ---------------------

 

دیروز بعد مدتها یک آهنگ قدیمی دانلود کردم با صدای ناهید به اسم خزون و سکوت پنجشنبه و جمعه رو شکستم.  لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

یک قدم به چپ یک قدم به راست
دیگر در میانه ماندگاری نداریم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
یکشنبه
 

امروز شنبه است، یعنی هوای شنبه دارد.

هرطور که نگاه می کنم، تا حدی خوب در طول این زندگی پله های غیر آدمیزادگی را یک به یک طی کرده ام.

گمان کنم آدم عجیبی به نظر خیلی ها می آیم.

خیلی هم بد نیست. باعث می شود میل به انزوا پیدا کنم.

همین الان دلم می خواست خیلی توریستی در یکجور بازارچه شلوغ در یک جای سبز و گرم شمال قدم می زدم. تنهای تنهای تنها. در حالیکه فاصله ام تا دریا کمتر از یک کیلومتر بود.

هیچکس مرا نمی شناخت و هیچکس هم همراهم نبود. و هیچکس حضورم را نمی فهمید و جسمم را نمی دید.

آفتاب رنگ پاییز داشت. ذهن خالی بود.

لحظه ای که آدم خودش را دریابد و خود لحظه را، می شود از همان لحظه هایی که در ذهن می ماند. از خاطره محکمتر می شود.

یعنی که آن لحظه را زندگی کرده ای.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
بی خیال
 

گاهی آدم حال و روزش کمی بهتر می شود
اما غصه خودش را به آدم می رساند
حتی حسرت
حتی گاهی غصه غصه.

بی خیال!

واژه مطرودی است!

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

بگذار تا دل تنگم را بنویسم.
زندگی می تواند خط پر امیدی باشد.
اگر ... بگذار چیزی بنویسم.
من که روزهاست در قفس خودساخته ام اسیرم
دلم پرواز می خواهد چون روزنه نوری دیده ام در یک گوشه تاریک قلبم که از من پرنده ای جوان می سازد که ذوق پرواز دارد.
نگذار تا باز دل به اسارت ببندم، روزها را یک به یک قربانی کنم.
نگذار این زمان کوتاه به رنج و اسارت بگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روز آخر هفته
 

امروز که آمدم سر کار تا چشمم به این چیزها (کامپیوتر، تلفن، کاغذهای یادداشت، ..) افتاد با خودم گفتم باز یک روز دیگر!

الان که اینرا مینویسم به خودم میگویم که هیچ چیز اصلا بد نیست اما من کم حوصله شده ام.

باز خوب است که فردا و پس فردا تعطیل است. باید یک کاری کرد. آدم دلش از همه جا بیخبری می خواهد. و یک کم "باشد تا ببینیم". و یک مقدار "این نیز بگذرد".

بله. همه چیز خوب است. همان اندازه که باید باشد. می شود آدم مچ آن "من" ناهشیار آشوبگر خودش را بگیرد. آنوقت ها که می خواهد زندگی را در ذهن ویرانه کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
یک وقتهایی
 

یک وقتهایی آدم دلش مرخصی میخواهد. گاهی آدم دلش یک رود پر آب تمیز میخواهد.

آدم دلش می خواهد همه آنچه میکارد ناگهان سبز و بزرگ شود، بدون آفت و زردی.

گاهی آدم گوشش آن آهنگ ونجلیس را می خواهد که یک وقتی اخبار تلویزیون میگذاشت.

تنها همین آخری بود که میشد دانلودش کرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
آسمان روشن و آبی
 

خیلی وقت بود یادم نبود تنهایی اصلی چه طعمی دارد.

حالا امشب باز یادم آمد.

اما گویا تو آنجایی که برگهای داستان تنهایی را بر باد می دهی. یکسره. گرچه فراموشی خودش ابر سیاهی است. اما گهگاهی شعاعی از نور... به هر حال.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سلام ما را
 

اینطورها هم نیست که تو فکر میکنی.

اینها همه احمقانه است. همه آنچه تو را می ترساند از یک طرف، خود ترس از یک طرف.

چو تخته پاره بر موج؟ رها رها رها..؟

باز هم شکر که اگر همه رفتند تو می مانی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سلام
 

و این درست

این هم یک حقیقت است

که همه اگر نبودند تو هستی.

دلم می خواهد خیلی چیزها را دوباره از ابتدا شروع کنم. حتی آنها که دوباره شروع کردنی نیستند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
بهار
 

آره. حق با تو بود.

من وقتی حالم بهتر میشه بیشتر یادم میره بنویسم، چه برسه به الان که حالم خوبه.

همیشه هم میخوام بیشتر وقت خوشحالیم بنویسم. اما میبینی که الان هیچ چیز ندارم که بگم.

ته چشمام رو که ببینی آرزوی همیشگی بودن بهاره.

ته دلم اما می دونم همه چیز مثل یه فواره است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
همین رفتن
 

اگر

"ساحل بهانه ای است" *

و اگر

"رفتن رسیدن است" *

اگر

"بی درد و بی غم است چیدن رسیده را" *

و اگر

"خامیم و درد ما از کال چیدن است" *

پس بگذار تا در این جاده که می رویم با همین درشکه تق و لق

اینجور فرض کنیم که زندگی همین است. همین جاده فرسوده پیر و همین درشکه.

همین تشنگی را با آب شور گرم جواب دادن.

همین رفتن.

و رهایی از بیم نرسیدن. یا دیر رسیدن.

 

______________________________

* قیصر امین پور


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
تن آینـــه ام زیـر آوار غبـــــاره
 

باز احساس می کنم خانه ام ویران است.

و هیچ راهی ندارم جز انتظار کشیدن.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سر هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره
 

هرکار میکنم تلخی به این نوشته ها راه پیدا نکنه نمیشه.

مثل پست قبل، مثل پست قبلش، مثل ...

یاد

چی میشه غصه ما رو یه تنها بذاره؟

چی میشه این قافله مارو تو خواب جا بذاره؟

...

می افتم که محمد نوری می خواند و شعرش نمیدونم از کیه* ولی صداش عجب حس خوبی داره پیرمرد.

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

...

و گفتم حس خوب و یاد تقدیر شادمهر عقیلی افتادم و اینکه بعد از مدتها این تنها کار این آدم بود که من تونستم بشنوم و هر بار که شنیدم بغض کردم ...

نشد! نذار تلخی باز به این نوشته ها راه پیدا کنه پسرجون!

 

________________________________

*احتمالا از حسین منزوی بخاطر این لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
ای مثل من در خود اسیر
 

هر صدایی سکوت است و کوچه ها بن بست.

هیچ نشانی از آینده نیست و فال هم ممنوع است. حتی چینی، چه برسد به قهوه.

و شاید حتی عشق صدای فاصله ها نیست ١

روزگار آنقدر ها تلخ نیست و تلخکامی از ماست و بر ماست.

روزگار، غریب نیست نازنین. ٢

بیا و در آینه ای که از شرم بر آن چین افتاده، لحظه ای ما را ببین. از شرم آن صد چهره ها.. ٣

 

_____________________________

١.کمی استفاده از کلمات شعر سهراب - ٢.کمی استفاده از کلمات شعر شاملو - ٣.کمی استفاده از کلمات ترانه نازنین که داریوش خواند


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
فردا
 

روزها گذشته است. من هر روز به فکر فردا بوده ام. که فردا شاید ببینمت و ببینم که چشمانت با من چه می گویند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
من خَمُشم خسته گلو ..
 

روزها میگذرد و من چیزی برای گفتن ندارم.

ذهنم درگیر حل مساله ای است همینطور در حال درجا زدن.

هیچ چیز ندارم برای گفتن. دست و دلم به گفتن نمیرود.

باید رفت سفر. همین عید. فکرم باز شود.

از فکر کردن هایم خسته شده ام. باید خاموشش کنم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
 

میبینی؟

اینهمه انتظار اصلا معلوم نیست برای چه

بیا حرف بزنیم

حرفهای دلمان را

که نشد هنوز که بگوییم

و هیچکس نمیداند

هیچکس از گامهای لرزان ما خبری ندارد

و هیچکس نمیداند حسرت چه چیزهای کوچکی را میخوریم

دلمان میخواست فریاد بودیم

روزها و شبها خوابش را میبینیم

که فریادی هستیم در دل شب و در میانه روز

نشد نیما

نشد

برگی شده ایم و گریزی از باد نیست


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
برف
 

ناچار آمدم طبقه دوم ساختمان محل کارم. برای یک سرگرمی کاری تازه و موقتی.

یک سالن خلوت که سکوتش گاهی با پچ پچ منشی ها از پارتیشن کناری آشفته می شود. یک پنجره آلومینیومی بزرگ دارد. و امروز برف می آید.

لحظه هایی که کامپیوترم دارد فکر میکند نگاهی به بیرون می اندازم. باریدن برف. صاف یا کج باریدن، ریز و درشت شدن، کم و زیاد شدنش را.

مدتها بود فکر میکردم در چنین هوایی دلم نمیگیرد. چون آسمان ابری با برف که همراه شود زیبا و شاد است. اما مشکل از هوا نیست که آدم دلش میگیرد.

یاد آلبوم برف فرهاد با شعر نیما یوشیج:

زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه مهمانکش روزش تاریک...

 

همینطور دارم نگاه میکنم. کامپیوترم هنوز دارد فکر میکند. دانه های برف دیگر به سختی دیده می شوند.

زمزمه حسابدارها، صدای پاشنه کفش منشی ها، چرخ صندلی ها.

دلم به انتظار خو نمی کند.

بی قرارم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

امروز با یک دوست، زیر ساختمان پاپیونی سینما، همان که کنار پارک ملت ساخته اند قرار داشتم تا بعد مدتها حرفهای تلمبار شده را درباره همه چیز از کار و بار و دغدغه های انسانهای مجرد و غیره بزنیم و بعد برویم پی کارمان.

محصول اینطور دیدارها حرفهای گسسته ای است که گهگاه سر از درددل کردنهایی در می آورد. محصول، کمی سردرد است. اینطور وقتها پی میبرم که تمایلم به حرفهای خیلی جدی کم میشود. و حالا میفهمم بهترین کار ساکت بودن است، گاهی حرف زدن. آن هم درباره یک چیز.

حالا که اول روز شنبه است، تازه از دیدن "بنجامین باتن" فارغ شده ام و هنوز تاثیرش را روی خودم مزه مزه میکنم. مدتی بود از فیلمی جدا لذت نبرده بودم. و این اضافه شد به لذت دیدن دوباره ماجرای "شاوشنک" که دیشب پیش آمد.

اینها به کنار. زندگی درگیری زیادی بین عقل و احساس برایم درست کرده و این دارد به اوج خودش میرسد.

اتفاقات نامریی زیادی دارد می افتد. چیزهایی تغییر می کند.

چیزهایی برمیگردد انگار به قبل. اما هنوز چیزی معلوم نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

با پیاده گز کردن سرمای خیابان موافقم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
گاهی مثل همین حالا
 

"

طفل پاورچین پاورچین دور شد  کم کم در کوچه سنجاقکها
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر

"
سهراب سپهری

 

پسر گاهی مثل همین حالا دلم میخواست میشد سرت را در آغوش بگیرم بلکه مرحمی باشم
وقتی زیبایی دلخواهت از زندگی دور شد
ناچار پی زیباییهای دیگر زندگی ات بگرد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

دیروز سر کار، اخلاقم کمی سگ شده بود. البته سگی با قلاده درست. و خلاصه فقط پاچه یک نفر را گرفت که آن پاچه هم از قضا سخت به خارش افتاده بود.

تقصیر خودم بود. یک اشتباه ناگزیر صبح، تمام روزم را خراب کرد. و هیچ جور درست نشد. روز را میگویم که درست نشد. وگرنه اشتباه صبح و آن یک نفر به هر حال درست میشوند.

اما اگر حقیقت را بخواهی چیزهایی این وسط هست که بدجور خراب است. تقصیر کسی هم نیست. یعنی اینها که پیشتر گفتم همه بهانه بود. داستان اصلی چیز دیگری است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
و باز پنجشنبه
 

و باز پنجشنبه،
خلوت و کمی دلگیر. بشارت یک روز تعطیل. روز تعطیل زودگذر. تازگی پیاده راه رفتن از یک تفریح گهگاه به یک تفریح اعتیادآور بدل شده. همین حالا که نشسته ام دلم می خواهد بیرون راه می رفتم.

شاید تنشهایم را کم میکند. شاید فقط لذت بخش است. شاید هر دو.
گمانم در این یکی دوماه بیش از همیشه راه رفته ام. فرصتش را خوب داشته ام. و همیشه با این که اغلب تبدیل به کار پر زحمتی می شود اما نمی شود چشم پوشید.
این راه رفتن البته یک رفیق همدل کم دارد. با نبودنش کنار می آیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نیما
 

نشستن و نگاه کردن یا حتی نگاه هم نکردن و ادای بی تفاوتی درآوردن اونم وقتی که در رنج باشی که چرا اصلا مجبور شدی بشینی
اصلا کار ساده ای نیست.
زخمها زیاد شدن.
کدوم بهتره؟
زخم کم اما نسبتا عمیق یا زخمهای زیاد و سطحی تر؟
اما زخمهای زیاد و عمیق از همش سخت تره.
مایه اش 30 یا 40 سال صبر کردنه تا بالاخره رد شم.
یعنی یک "این نیز بگذرد" خیلی بلند، اندازه مابقی عمر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
تقویم
 

پنج شنبه روز ته ریش

چهارشنبه بزن زیر آواز

سه شنبه روز دلتنگی

دوشنبه گشتی در جزیره جاوه

یکشنبه شبیه سه شنبه

شنبه شبیه دوشنبه


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

لحظه هایی هست که جوری از چیزها زده می شوم که کم آوردن توصیف نارسایی از حال و روزم می شود.
لحظه هایی که احساس می کنم گذشتن و گریختن با تمام نمای بزدلانه اش تنها راه خوب ادامه دادن است.
اما باز من و این قفسها...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()