آسمون ريسمون

 
گل گلدون
 

هیچ حرفی برای گفتن نیست. همین! همینطور ساده و گویا!
مگر نه اینکه روزها به جای بلندتر شدن، مدام کوتاهتر می شوند؟
مگر نه اینکه این دل برای من دل نمی شود.
مگر نه اینکه به قول ترانه گل گلدون: من شدم رودخونه، دلم یه مرداب!
مگه نه اینکه این دل از اولشم واسه ما دل نبود.
نه بابا
من میدونم
این، از اولشم دل نبود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب در بیداری
 

احمقانست میدونم.
داشتم خیال می کردم که ماشین رو خریدم.
رفتم تو جاده ها یک روز
با دوربین و پرینتر کوچک.
هم تو دوربین حرف می زنم و به این ترتیب یادداشت روزانه مینویسم
هم گاهی از روستایی ها و کشاورزها عکس میگیرم
پرینت می گیرم و میدم دستشون
پول هم میگیرم! (ارزون حساب میکنم)

حتی اینکه عکسا چه ریختی میشن هم خیلی زنده پیش چشمم اومد، حتی چهره ها
....
چرا من این رویا به ذهنم اومد؟

تنهای تنها!
میدونی
توهوای ابری شمال
افق باز
..

حالا اینو بذار کنار خواب دیشبم...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

حتی در کشمکش بی پایان دل دیوانه و عقل ملول، هیچ گریزی از خیال و آرزوهای محال نیست.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

نبرد دل و عقل

نبرد بی پایان دل و عقل

نبرد بی پایان دل و عقل

.

.

.

نبرد بی پایان دل و عقل


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
سکوت باید
 

من بوی زهر را از دهان تو حس میکنم آنوقت که حرف می زنی.
و خوب می دانم کلام مودبانه ات چه باطن تلخی دارد.
من خوب می دانم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()