آسمون ريسمون

 
پاییز
 

پاییز فصل غریب سرما و تنهایی است

فصل در خود فرورفتن و فصل یاد کردن.

آغاز اواخر سال.

انگار نوید سال نو را دارد

خبر شروع سختی زمستان که به آسانی بهار میرسد

و دست مرا که خسته از خالی تابستانم میگیرد و به دورانی دیگر از شور و خاطره میبرد

خاطره و پاییز، تپشهای قلب،

فصل مرگ برای من زنده بودن و جوان بودن است

همه چیز در قدیمی ترین نقطه تاریخ خود است

حتی دل آدم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
یک روز
 

اینجا نشسته ام. در گوشه خیابان، در گوشه ای از آشپزخانه.
بی پا، بی تن. نگاه می کنم. تنها نگاه می کنم. خط زندگی را. آدمها را. نگاههای غافل و گذر زمان را.
اینجا من ایستاده ام. بی پا و بی تن.
تنها نگاه میکنم. سرنوشت را می پایم.
زیبایی را می بینم. عشق را می یابم. از میان نگاههای غافل آدمها، جهانهای کوچک را می بینم.
از میان دروغها و از میان فراموشی، زمان کوتاه و عمر مختصر یک داستان کوچه بازاری و تکراری است.
من هم مثل بقیه نمی دانستم مایه چندانی برای آرزوهای بیشمار ندارم.
امروز اما چسبیده به کناره خیابان، قرار گرفته در گوشه آشپزخانه، بی پا و بی تن، تنها نگاه می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

سلام غریب آسمان را در یک روز گرم بشنو.
هیچکس گمان نمی کند که همه چیز اینطور ساده باشد.
روزی که پدر کهنسال خوش قامت سرخرو مرا همچون کودکی در آغوش بنوازد
آماده عبور از فاصله خواهم بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
باید کاری صورت داد
 

انگار باید همه چیز را رها کنم تا کاری صورت داده باشم.

انگار باید بپذیرم که دنیا و آدمها و حتما مرگ، چه از دست دادن و چه بدست آوردن در زندگی، در کنترل من نیست.

انگار باید تمرین کنم که سعی در کنترل هیچ چیز جز خودم نداشته باشم.

باید رها کنم تا کاری کرده باشم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نیما
 

نشستن و نگاه کردن یا حتی نگاه هم نکردن و ادای بی تفاوتی درآوردن اونم وقتی که در رنج باشی که چرا اصلا مجبور شدی بشینی
اصلا کار ساده ای نیست.
زخمها زیاد شدن.
کدوم بهتره؟
زخم کم اما نسبتا عمیق یا زخمهای زیاد و سطحی تر؟
اما زخمهای زیاد و عمیق از همش سخت تره.
مایه اش 30 یا 40 سال صبر کردنه تا بالاخره رد شم.
یعنی یک "این نیز بگذرد" خیلی بلند، اندازه مابقی عمر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
If I Could Be Where You Are
 

خدایا چطور میتوانم از تو بخواهم که کسی را زنده نگه داری یا اینکه هرگز به مرگ کسی فکر نکنم
چطور از یاد ببرم که انتهای روشن زندگی به آغاز شگفت آورش دوخته است
یا چطور به نوزادی نگاه کنم و فراموش کنم که روزی نامعلوم به سادگی خواهد مرد
شاید زندگی هر لحظه انتظار مرگ است یا دست کم انتظار طبیعت این است
پس چطور از تعلق به مرگ و زندگی خلاص شوم

 

 

توضیح:

اتفاق نوشتن این چند خط تصادفا حین گوش کردن به If I Could Be Where You Are در سر کار، در ٨٧/٠٣/٠١ افتاد!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()