آسمون ريسمون

 
باران که می بارد جمعه دلتنگ نیست (چه برسد به پنج شنبه)
 

جیره جدید موسیقی ام برای گوش کردن، آلبوم Voices یانی شد و این هم لیریک kill me with your love از همین آلبوم.

Tell me who you are today
Did you leave the best with the words you won't say
Different man, different heart
Now we stand worlds and worlds apart

Underneath the ruins at night
A broken rhythm keeps running through my mind
Color it is all I see
But I don't bother the remains of you and me

And I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all
I trust you to kill me with your love
Your words mean nothing at all

Lives touched with lies in this room
Vacant memories haunt me through and through
Descending from this high
Silence fills the void with a fire dye

And I trust you to ..

...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

این هم سهم امروز من از موسیقی:

لینک

***

به من گفتی تا که دل دریا کن،  بند گیسو وا کن
سایه‌ها با رویا، بوی گل‌ها
که بوی گل، ناله مرغ شب تشنگی‌ها بر لب
پنجه‌ها در گیسو، عطر شب‌بو
بزن غلطی اطلسی‌ها را برگ افرا در باغ رویاها
بلبلی می‌خواند سایه‌ای می‌ماند، مست و تنها ...

نگاه تو، شکوه‌ی آه تو، هرم دستان تو
گرمی جان تو، با نفس‌ها
به من گفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن
ابر باران‌زا شب، بوی دریا
به ساحل‌ها، موج بی‌تابی را
در قدم‌های پا، در وصال رویا
گردش ماهی‌ها، بوسه ماه ...


***

محمدابراهیم جعفری



 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
سر هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره
 

هرکار میکنم تلخی به این نوشته ها راه پیدا نکنه نمیشه.

مثل پست قبل، مثل پست قبلش، مثل ...

یاد

چی میشه غصه ما رو یه تنها بذاره؟

چی میشه این قافله مارو تو خواب جا بذاره؟

...

می افتم که محمد نوری می خواند و شعرش نمیدونم از کیه* ولی صداش عجب حس خوبی داره پیرمرد.

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

...

و گفتم حس خوب و یاد تقدیر شادمهر عقیلی افتادم و اینکه بعد از مدتها این تنها کار این آدم بود که من تونستم بشنوم و هر بار که شنیدم بغض کردم ...

نشد! نذار تلخی باز به این نوشته ها راه پیدا کنه پسرجون!

 

________________________________

*احتمالا از حسین منزوی بخاطر این لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
حیران
 

تلاش میکنم تا حقیقت را در میان همه دروغها بیابم

و نمیدانم که آنگاه که چشم باز کنم چشمانت را باز خواهم دید.

در اسارت آن چیزها که آموخته ایم باور داشته باشیم

وقتی نفس بار سنگینی است که به اجبار میکشیم

و اطمینان را یاد گرفته ایم که هرگز .. هرگز نداشته باشیم

تو، در میان این همه، انگار میدرخشی!

در دنیایی که در آن عشق، شکستن است و وداع،

تمام آنچه میماند تویی!

وقتی من شکسته و خونریزم،

تو مرا بیرون میکشی..

و به نحوی انگار وقتی در کنار توام، این بودن تمام چیزی است که برای رهایی از زندگی ام و ترسهایم میخواهم

 

از آنچه میکنی حیرانم گرچه از دستم هیچ بر نمی آید که کمکی باشد در شفای دردی و یا در اندیشه راستینی.

تو برای کاینات یک پرسشی، و حیرتی برای تمام جهان!

و به نحوی انگار وقتی در کنار توام از آتش در امانم!

 

از Wonder که Megan Mccauley خواند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()