آسمون ريسمون

 
در خیابان ایکس
 

در خیابان ایکس لحظه ای می‌رسد که ماشینی رد نمی‌شود و صداها دور می‌شوند. مغز تو با همان سرعت خالی می‌شود صدای آب هرز جوی شنیده می‌شود لحظه‌ای آرام می‌گیری انگار کودکی ات آمده و همان آرامش و امید و عمر دوباره.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
بریدن
 

همیشه انگار یک سری بریدنها سخت تر از سخت است.
ترک میکنی چون میدانی که باید ترک کنی
ترک میکنی با زخم و خراش و درد
اما هرگز نمیتوانی دوست نداشته باشی
هرگز نمیتوانی حتی فراموش کنی
زمان چیز عجیبی است
اگر درجایی درمان می کند درد هم می آورد
آنقدر بزرگ شده ایم که برای خیر خود و دیگری حرف دل یا حرف هوس مزمن یا هردو را ندیده بگیریم اما
آنقدر بزرگ شده ایم که یادمان نرود که قدر خاطره را و زمان را و دل را و همه چیزهایی که در جوانتری مان سبک تر می شد گرفت را بدانیم
ناخوداگاه

ما ایستاده ایم در جایی حوالی یک قله
ما می بینیم
حتی حرف نمیزنیم
چاقو را برمی داریم و تمام
و می ایستیم به تماشای خونهایی که باید برود
بایدها گاهی بایدند
چانه زدن ندارد
مثل مرگ
اما آدم دنبال درمان مرگ هم هست
چانه میزند و بحث میکند و در آزمایشگاهش دنبال دواست
اما بارها میفهمد که هیچ خبری نیست
و باز از نو
چون دنیا باید شبیه خیال ما میشد
شبیه آرزوهای ما


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
 
 

بودن ما همان بهتر که در خاطرات فیلتر شده.

در عکسها که همیشه انعکاس بهترینند.

در همان خنده های منجمد شده. همان لحظه های گذرای خوشبختی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
غروب و کافه
 
وآدم را رها میکند. غروب و خلا این ماه. دم اذان.
و این کافه های خلوت و جاده ابریشم در گوش من. 
کشیدن این توتون میکس، نعمت آسمانی. آرام. 
میبردت جایی که روزهای سخت ته میکشند. 
قهوه همیشه تلخ بود و روزگار ما گاهی همینطور. 
روزگار ما و راه درازی که آمدیم. من گرچه دیگر به بلندی و کوتاهی اش کاری ندارم. 
به انتهایش هم. مسیری آمدم یکتا و بی تکرار. 
هرچند ظاهرا بی حاصل. حاصل شاید بی معناست. 
همه مسیر بود که زیبا بود. این دل که میتپید و این بی آرامی و انتظار و کش دادن همه چیز. 
در انتظار معجزه ای که نبود. 

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

به یک دوست گفته بودم که آنچه من در این زندگی تجربه میکنم حس میکنم خیلی خاص و کمیاب است. من هرگز خیال نمی کنم مثل دیگران زندگی کرده باشم. خوبش را یا حتی بدش را. من یک بخت خوب دارم که به آن لگد زیاد خورده اما همچنان خوب است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 
امروز روز اول پاییز شد چون ابری تر بود و باد تازه ای آمد. غصه شیرین پاییز هم امروز حس شد. این غصه همان است که آدم را یاد دوست داشتنها و وابستگیهایش می اندازد. فصل عوض میشود و آدم میداند که زمانی در حال گذر است. زندگی بی عشق سخت تر است. آدم یاد گذر عمرش می افتد و اینکه این عمر بدون همه آن حسها چیزی نیست. رعد که می نوازد آدم امید و نیرو میگیرد، بیدار میشود از خواب اندوه. اگر آن درونگرایی پاییزی بگذارد آدم خاطرات شیرینی یادش می آید. دلم سخت تکرار روزهایی را میخواهد که عاشق بودم و نمیفهمیدم. تا اینبار بفهمم. من بخت خوبی دارم. یا هرکلمه که به جای بخت بگذاری. میدانم که میرسم. یکسال اخیر بخت بیشتر از همیشه یار بود... چرا که نه.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

پنجشنبه ظهر. نزدیک ساعت 12. من در خانه روبروی پنجره. کوهها پیداست و ابرها که تندتر از همیشه میروند.

با این آفتاب کم رمق زمستانی بچگی ام زنده می شود.

از اینجا _طبقه سوم_ ساختمانها بیشترشان مثل قدیم کوتاهند و یکی دو طبقه و شهر حتی خلوت است.

از پشت این پنجره هم همان سکوتی که داشت.

هیچ چیز جز صدای ماشین گرم کننده آب و بوق پیکان از دور سکوت را به هم نمیزند.

بوی توتون خشک سوخته می آید.

این لحظه های با خودم زیاد تند نمیگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

تصویر بغض روی گوشه لبها
صدای زمان که همینطور با صدای محکم و مرتب چکمه هایش می رود
احساس مدام راه رفتن روی یک پل معلق
ناشناخته
لذت و آرامش از یک سمت و دلهره از سمت دیگر
تجربه
احساس تهی بودن
کودک بودن

به کجا می روم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

همینجوری آدم دلش میخواهد سرش را به دیوار بکوبد.

هیچ فایده ای هم ندارد.

یک چیزهایی را باید حل کرد.

تا تغییر را راه ندهی نمیفهمی به درد تو میخورد یا نه.

کلنجار رفتن بی فایده است. باید به دل ماجرا زد.

این ترس کثیف را هم باید انداختش آنطرف.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
هنوز
 

همه چیز دارد رنگ و معنایی تازه میابد انگار که در جهانی دیگر متولد شده باشی. با قواعد دیگر. با رنگهای دیگر. با قوانین دیگر.
شادی پررنگتر
مرزها محدودتر.
هنوز بهانه کم نیست برای بهتر شدن.
هنوز راه برای شاد بودن هست.
برای بودن دلیل هست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
پرنده
 

با این حجم سنگین خاطرات. و این همه سختی که دارد شنیدن "دوستت داشتم" ها و آن سنگینی داشتم اش. پذیرفتن حقیقت تلخ که گذشته باز نخواهد آمد.

بعد از پر دادن آن پرنده که تو بودی.

فکر به تمام آن ویرانی که از من بجا مانده.

تمام امید من به نقطه ای است در همین روزهای نزدیک که از جایی دوباره بنویسم.

و خطهای کم رنگ را پررنگ کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

زندگی همین چیزهاست. همین چیزهای بیهوده ساده ای که دیگر می دانی فرار از آنها بیفایده است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

از این دلهره که صدای آژیر از خیابان دور به دل آدم می اندازد.

از این تصویر مبهم از خیلی چیزها داشتن.

از این سنگینی تاریکی شب.

از این زندگی. از این بیزاری. از این زمان ...

از هیچ چیز نمی نویسم.

گاهی خوشحال می شوم که خیلی چیزها آنطور که باید باشند نیستند.

گاهی می بینم که چه بهتر که روی خیلی چیزها حساب نمی کنم. مثل خیلی از آدمها. مثل زمان لعنتی. مثل تاریکی آرام شب. مثل تصویری از لبخندهای روبروی دوربین.

روز دیگری گذشته است.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

مردم پس می اندازند و ول می کنند به امان خدا. ما پس نینداخته و خیلی دور از این حرفهانگران بزرگ کردنشانیم. اسمش را احساس مسوولیت نگذار. قصه گندتر از این حرفهاست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
در مترو در سفر هر روزه من در زیر زمین
 


روال جدیدی به سفرهای زیرزمینی ام اضافه شد که خواندن کتابهای کوچک است برای من که گاه و بیگاه چشمانم میان آنهمه آدم به دنبال چهره ای آشنا می گردد خواندن بهانه ای هم هست برای ترک این عادت.

و از انجا که جز دستی که کتاب را نگه میدارد و آنکه کیف را، دست دیگری نیست تا به میله بچسبد پس تمرین خوبی هم هست برای حفظ تعادل.

یک روز صبح خیلی پیش از این که خواندن کار همیشگی ام بشود یکی از همکلاسیهای قدیمی دانشگاه را دیدم آن پایین و بدون اینکه زیاد فکر کنم تصمیم گرفتم خودم را جایی دور از چشمش بگذارم و بعدها که کتابی را درباره مارسل پروست، آن پایین می خواندم فکر می کردم چرا اصولا باید آدم خودش را قایم کند و به این ایده رسیدم که دوری از تکلفات رنج آور که به جای صمیمیتهای گذشته نشسته است تنها دلیل می تواند باشد.

تنها دلیل که به جای جستجوی بیهوده در میان چهره های داخل مترو سر را داخل کتابی فرو کنی که مثلا راجع به پروست و روحیاتش نوشته است و اتفاقا همین موضوع که چرا این آدم که دوست محبوبی برای دوستانش بوده در عین حال یک جوری نسبت به دوستی ها ناامید یا بدبین هم بوده.

در هر صورت دوستی یک نیازی را در آدم برآورده میکند که هیچ راه چاره دیگری انگار ندارد.

حتی خود کتاب هم چاره ای برای آن نیست با همه ستایشی که از آن میشود به عنوان بی غش ترین دوست حتی در همین کتاب پروستی.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

هیچ وقت و رمقی نمیماند که آدم حرفهایش را جایی بنویسد از بس که آدم هرز می رود در کشمکش ها و مشغله های بی فایده. قصه های تکراری و بیماری های کهنه درون.

اما واقعیت این است که در اولین دقیقه های صبح با صدای فرهاد و بی میلی به خواب لابد باید فردا پنجشنبه باشد که نیست.

 

 

از همین پنجره میشود چراغهای ساختمان بلند وحشتناکی را دید که هنوز قدش تکمیل نشده اما تا همینجا در نگاه من نماد بی رحمی سودجویی است. البته از همه بدتر افزایش چگالی آدمیزاد در نواحی خاص کره خاکی.

امروز که به همه اینها به اضافه امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا فکر می کردم نگرفتم که خلاقیت کجای این شب تیره جا می گیرد. حتی نگرفتم که اصلا چه اهمیتی دارد که من کجای کار باشم. ترسیده از آن چگالی ترسناک شدم.

 

 

ای سه شنبه تازه گذشته، من خیال می کردم خانه ام در امان از خاطرات می ماند و فکر می کردم که همه شان را دم در خانه گم کرده ام یا جایی سر راهشان گذاشته ام اما این هم دروغ دیگری بود جز آن دروغ که آدم به خودش می گوید که قهرمان فیلمهایی است که همیشه پایانشان خوش است.

فیلمی که من در آن بازی میکنم دیگر مدتهاست کارگردانی ندارد ومن هنوز مبهوت غیبت کارگردان سعی می کنم تا شیوه بدون کارگردان بازیگر بودن بیاموزم.

 

در.. در خانه را مدتی است درزگیری کرده ام. اما خیال میکنی فایده ای دارد؟

همه شان هر وقت خواستند می آیند و میروند. یکیشان را مرده گیر آوردم دیشب. فکر نمیکردم در خانه ام را پیدا کنند..

 

حسن یوسف ها را صبح کاشتم. اما هنوز خیال نمی کنم دستم خوب باشد برای گلکاری. اگر بود همه چیز جور دیگری شده بود اگر من صبر این کار را داشتم...

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

آدم می خواند و می نویسد و می گوید و می نوشد و می رود و می آید تا در نهایت اندکی به بار عظیم زنده بودن رو شانه هایش خو بگیرد.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

هیچ چیز بدتر از ترس ذره ذره نیست. یک جوری آدم را میپوساند که هیچ چیز دیگر نمی تواند. فقط یکبار کنارش بگذار تا بفهمی.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

ساعت 12 شب. موبایل خاموش. آخرین لیوان چای در دست. و در این فکر که ای کاش میشد نخوابید. هیچوقت.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

دلم در شبی تیره و در روزی افسرده و تار

با دستانی بلند مثل شاخه های جوان درخت گیلاس در جستجوی گذر شعاع نوری باریک از آفتاب بی رمق زمستانی است

در آن هنگام زیر لب آرام شعری می خواند

خوب که گوش کنی افسانه است

قصه بلندی که شنیدنش عمرها می طلبد


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روزهای شلوغ
 

روزهایی که زندگی شلوغ می شود
و مغز دارد حسابی ویراژ میدهد از فکر کردن، چنان گرد و خاکی به پا می شود که بوته ذوق از آن، پاک نفله می شود.
(خصوصا روزهای که مغز باید به قواره یک ماشین احمق در بیاید که حتی با اندازه وال ای  احمق هم نمی فهمد.)
بعد باید تا روزها باید مثل یک بیمار مراقبتش کنی تا دوباره خودش بشود یادش بیاید دنیایش را.
و باز تا میاید جان بگیرد باز یک ماجرای دیگر..
فکر کردن به قواره یک ماشین احمق چیزی بود که من در زندگی ام انتخاب کردم و ناراضی نیستم..
به این درگیری و مریض داری هم کم کم دارم عادت می کنم
چیزی که هست ترس از دست دادن این بوته نازک است
تنها اتصال کوچک من به آدم بودن که در نهایت ممکن است آنچنان بپژمرد که حال و حوصله ای برای زنده نگه داشتنش نماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خونه کجاست
 

کاغذ سفید جلوی من
صفحه سفید نوت پد، درخشش کور کننده مانیتور
میدونم سر کار جای این کارا نیست
اما چه کنم
دست و دل وقتی به کار نره باید به کار دل بگماری!
سکوت، خنکی، بعد از ظهر
دلسردی نه، دلتنگی نه، خواب آلودگی
همه چیز انگار مثل همیشه
اما فقط انگار
مثل همیشه ست

هیچ چیز مثل همیشه نیست
تنها عکسهای یخ بسته ماست که وانمود میکنه چیزی از جای خودش تکون نخورده
عکسهای که حتی زرد نمیشن، نمیشکنن، نمیپوسن
و بعدا نوه های ما ما رو تر و تازه و شفاف میبینن
انگار همونجا ایستادیم
جوون و صاف با صورتی که هنوز عادت خنده رو پوستش مونده.
هنوز لب دریا هنوز تو جمع رفقا..
(و به قول معروف، اچ دی!)
بگذریم

سفیدی  صفحه جلوی چشمای من
همینطور هاج و واج مونده
چشمام به سوزش و اشک افتادن
امروز توی اتاق یک کارمند اداری بودم
اصلا بنا نداشتم به روی خودم بیارم که دیدمش دیروز که مسافر کشی می کنه
خودش تا چشمش به من افتاد با صدای بلند و با خنده به من از 4 ماه تاخیر حقوقش گفت و مسافر کشی کردنش، جلوی همکاراش.
شاید می خواست بگه مهم نیست که منو دیدی!
و دست آخر همون تیکه معروف کاش ما هم مثل شما پولدار بودیم و از این قصه ها
چیزی نگفتم
ولی به خودم گفتم آره آخه گاهی عذب اوغلی بودن عین دارا بودنه
این یک واقعیته

همیشه دلم می خواست بدونم آدمایی که دارن میرن، روزای آخر چکار میکنن
البته فهمیدم که بستگی داره
خیلی هم بستگی داره به احساسات باقی مونده نسبت به اونچه که وطن نامیده میشه
و تعریف این کلمه وطن هم باز فرق میکنه
به نظرم یک کم شبیه تعریف هر کسی از خونه ست
یکی میگفت تعریف هر کس از عشق مثل تعریفش از خونه ست.
تعریفی از خونه که از بچگی شکل گرفته
پس خونه برای تو و برای من فرق میکنه
حالا بگو خونه کجاست تا بگم عاشق کی میشی..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
چاله ذهن
 

دلم میخواست چیزی بنویسم

همیشه آخرین راه همینه

گاهی تنها راه حل و فصل کردن چیزهایی که هیچ جور دیگه حل و فصل نمیشن،

تنها راه امن حرف زدن

تنها راه پر کردن چاله هایی از ذهن که دیگه نمیشه با کسی پر کرد

لحظه ای که آدم تنهاییشو با خودش درمون میکنه.

انگار که آینه روبروی آدم باشه.

و برای آینه آهسته پچ پچ کنه، برای رازدار ترین گوش شنوا.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
وقت
 

با اینکه روزها خیلی سعی می کنند گذشتنشان را کند جلوه دهند و من را با رل بازی کردنشان گاهی خوب فریب می دهند، اما واضح است که کند باشد یا تند، همه چیز خیلی جدی در گذر است.

مثل اینکه داخل واگن متروی بی ایستگاه مانده باشی که هرگز نتوانی از آن خلاص شوی. میدانی اسیری و کاملا آنرا حس می کنی. اسیر زندانی که تو را در حرکت خودش اسیر کرده.

زمان برای من طوری می گذرد که انگار انتقام می گیرد از اینکه مثلا گفته باشم یکبار: گور بابای وقت!

البته اینکار را با ظرافت خاصی انجام می دهد. مثل کسی است که از روبرو به تو لبخند می زند اما از پشت چاقو برایت تیز می کند.

ولی از انتقام و اینها گذشته طبق معمول یک درس یا یک هشدار برای من که یک راه اشتباهی دارم می روم و حالا باید یک جور دیگر زندگی کنم. نه اینقدر کلی. شاید بایک تغییر کوچک. مثلا اینکه دیگر هرگز نگویم: ...!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تماشای پیراهنی که به تن میسوزد
 

تماشای پیراهنی که به تن میسوزد.

چرا؟ این دیوانگی نیست؟

وقتی میدانی و انکار میکنی.

گاهی غرور مسخره ترین چیز روی زمین است

آنوقت که کمک می کند پیشانی بالا بماند اما زمین خوردن سختی در راه است

همه چیز مثل ایستادن و تماشای ساده‌لوحانه پیراهنی است که به تن شعله می کشد

وقتی ساده ترین چیزها خیلی خیلی سخت می شود.

وقتی که غرور مثل همیشه آنقدر بضاعت ندارد که تمام زردی چهره را بپوشاند و همیشه از آن زیر پیداست. پیداست که  ...

خالی بودن پیداست، فرار پیداست و پشیمانی فردا

 

شب خوش


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

معلوم نیست که من و زندگی هرکدام چه از جان هم می خواهیم.
من آن گوشه دنجش را می خواهم.
آنجا که دل خوش ارزانتر است.
آب روان و پاکی دارد و تعدادی سرو و مقداری چمن.
او اما مدام می خواهد از من شاگردی بسازد برای خودش.
شاگردی حرف شنو و سر بزیر.
نمی داند که من سالهاست مرام شاگردی کردن را از یاد برده ام.
برای همین مرا از آن کنج به بیراهه می کشاند.
و لحظه ای آرام گرفتنم را تاب نمی آورد.
گاهی به سیلم می دهد و گاهی خرابم می کند.

-----------------------------------------------------------
لحظه هایی هست که من بی خیال کنج دلخواهم می شوم و او بی خیال شاگرد ساختن از من.
لحظه های آرامش و شادی بی دلیل (بیماری نادر اما واگیردار).
و در همین لحظه هاست که چیزی زاده می شود. شاید فقط کمی شهامت باشد و شاید کمی رویا.
هر چه باشد تلخی را کم و کمتر می کند.
و اگر این لحظه ها ادامه پیدا کند...
نه، ادامه پیدا نمیکند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
کودکی
 

باز هیچ چیز ندارم بنویسم. بیخودی باز کردم. همینطوری. شاید فقط برای درددل یا وصف حالی چیزی.

گاهی وقتی بچه ها را میبینم که با پشت کاملا صاف و بدنی سالم راه می روند و می نشینند و زمین می خورند و باز نگاهشان به همه چیز خالی از قضاوت است و در عین حال همراه شگفتی خیلی زیاد. بی تخلف و بی تراوش منفی، دور از افسردگی و پر از امید و شادی کاملا طبیعی،

به این فکر می‌کنم که ما نسبتا بزرگترها جور دیگری باید می بودیم و گمان می کنم بزرگسالی‌مان باید شبیه تر به کودکی‌مان می‌بود. نه اینطور با تنی در هم شکسته و ذهنی که به آشفتگی عادت کرده، با چشمانی کور از دیدن زندگی و پر از عطش آرزوهای دور. شیر باز عمر و روزهای در حال هدر رفتن.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب در بیداری
 

احمقانست میدونم.
داشتم خیال می کردم که ماشین رو خریدم.
رفتم تو جاده ها یک روز
با دوربین و پرینتر کوچک.
هم تو دوربین حرف می زنم و به این ترتیب یادداشت روزانه مینویسم
هم گاهی از روستایی ها و کشاورزها عکس میگیرم
پرینت می گیرم و میدم دستشون
پول هم میگیرم! (ارزون حساب میکنم)

حتی اینکه عکسا چه ریختی میشن هم خیلی زنده پیش چشمم اومد، حتی چهره ها
....
چرا من این رویا به ذهنم اومد؟

تنهای تنها!
میدونی
توهوای ابری شمال
افق باز
..

حالا اینو بذار کنار خواب دیشبم...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
یک روز
 

اینجا نشسته ام. در گوشه خیابان، در گوشه ای از آشپزخانه.
بی پا، بی تن. نگاه می کنم. تنها نگاه می کنم. خط زندگی را. آدمها را. نگاههای غافل و گذر زمان را.
اینجا من ایستاده ام. بی پا و بی تن.
تنها نگاه میکنم. سرنوشت را می پایم.
زیبایی را می بینم. عشق را می یابم. از میان نگاههای غافل آدمها، جهانهای کوچک را می بینم.
از میان دروغها و از میان فراموشی، زمان کوتاه و عمر مختصر یک داستان کوچه بازاری و تکراری است.
من هم مثل بقیه نمی دانستم مایه چندانی برای آرزوهای بیشمار ندارم.
امروز اما چسبیده به کناره خیابان، قرار گرفته در گوشه آشپزخانه، بی پا و بی تن، تنها نگاه می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

حتی در کشمکش بی پایان دل دیوانه و عقل ملول، هیچ گریزی از خیال و آرزوهای محال نیست.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
امروز
 

کنار پنجره پر از صدای گنجشک است و کمی آنسوتر صدای عربده بوق و ناله آهن.
کنار پنجره ما بهار است یک جایی در دامنه ملایم کوهی انگار و کمی آنطرفتر تابستان داغ یک گورستان ماشین.
هوا پر از صدای باران است اما ریشه ام خشکیده از حُرم تابستان.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
امروز
 

سکوت
تنها گاهی وقتها بعضی چیزها می خواهد رنگ پوچی بگیرد.
دلم می خواست زندگی همینجا مکثی می کرد.
دلم می خواست یک لحظه همه چیز از نو شروع می شد.
باز همان اتفاق همیشگی افتاد. همان تشنگی طبیعت در میانه روز و کار و میانه پشته وظایف مبهم و زندگی نامعلوم و غم احمقانه فردا.
طبیعت یعنی رود پاک جاری، پای در آب، سکوت با صدای پرنده، نم باران..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کوچه جمع و جور
 

همه این روزها همه آنچه که در ذهنم می گذرد
رفته رفته آرام کنار می رود.
همه چیز به چشم می آید.
هر گذری از این کوچه فرسوده.
و رفتگر زودرنج محله کارش را خوب می داند. هیچ چیز را بیخودی دور نمیریزد. وبرای هرچیز که دور میریزد، اول اجازه میگیرد.
گاهی باهم دعوایمان می شود و گاهی دست از کار می کشد و می رود. فقط برای اینکه قدر بودنش دانسته شود.
روزگاری کوچه ام را به او خواهم سپرد تا هرچه را ناجور میبیند جمع و جور کند. کوچه خلوت و تمیزی خواهم داشت.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

واقعا عجیب است.
اینکه وقتی به سمتی قدمی برمی داری به سمتت قدم بر می دارد.
این شاید در مورد همه چیز درست باشد.
گاهی یک سوال که روزها و شاید سالها ذهن آدم را اسیر می کند تنها معطل یک قدم است.
یک کاری که بشود به آن گفت اقدام کردن. کاری کردن.
ممکن است خیلی راه باشد. اما هر قدم، خودش یک اثری دارد. با اینکه تا مقصد خیلی راه است.
و اگر هم در این مسیر برای کسی کاری بکنی، در این حد که آدرسی که میپرسد را جواب بدهی، باز خودش انگار یک اثری دارد.
انگار هموارتر شدن راه را میبینی.
اگر اینطور باشد، عجیب نیست؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زمان
 

روزهای عجیبی است
باید با گذر زمان با ملایمت کنار بیایم
دوباره شنبه است.
از یک طرف می خواهم که بگذرد تا برسم به همه چیزهایی در آینده انتظارشان را می کشم.
از طرف دیگر نمی خواهم چون این که می گذرد عمر است.
پس بگذار زمان آنطور که خودش دلش می خواهد و صلاح می داند بگذرد. حالا که قرار است به هرحال بگذرد.
با کندی و تندی دلخواه خودش.
بگذار، شاید اینطور، لحظه ها را بهتر بفهمم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سکوت
 

ساده نیست که آدم بفهمد چه چیزهایی را هدر میدهد.
از وجود خودش، از زمان، از اشتیاق.
ساده نیست که آدم بفهمد دارد دست و پای دایم می زند.
یک دقیقه سکوت، نعمتی است که دست یافتنی تر از آن است که به ذهن می آید.
و این "یک دقیقه" هم خودش نشانه ناامیدی و بدبینی است وگرنه میشود در سکوت زیست. در سکوت زیستن در میان همین همهمه آهن. و در میان همین تشویش شهر.
سکوت یک چیز درونی است. نمی شود آن بیرون را به سکوت وادار کرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
آسمان روشن و آبی
 

خیلی وقت بود یادم نبود تنهایی اصلی چه طعمی دارد.

حالا امشب باز یادم آمد.

اما گویا تو آنجایی که برگهای داستان تنهایی را بر باد می دهی. یکسره. گرچه فراموشی خودش ابر سیاهی است. اما گهگاهی شعاعی از نور... به هر حال.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سلام ما را
 

اینطورها هم نیست که تو فکر میکنی.

اینها همه احمقانه است. همه آنچه تو را می ترساند از یک طرف، خود ترس از یک طرف.

چو تخته پاره بر موج؟ رها رها رها..؟

باز هم شکر که اگر همه رفتند تو می مانی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سلام
 

و این درست

این هم یک حقیقت است

که همه اگر نبودند تو هستی.

دلم می خواهد خیلی چیزها را دوباره از ابتدا شروع کنم. حتی آنها که دوباره شروع کردنی نیستند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
گویی هیچکس
 

گویا مارک توین گفته:

برقص آنچنانکه گویی کسی نمیبیند

عشق بورز طوری که گویی هرگز آسیب ندیده ای

آواز بخوان که گویی هیچکس نمیشنود

زندگی کن آنچنان که انگار بهشت روی زمین است

 

به نظرم یک جمله کم دارد:

بنویس طوری که گویی هیچکس نمیخواند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
من خَمُشم خسته گلو ..
 

روزها میگذرد و من چیزی برای گفتن ندارم.

ذهنم درگیر حل مساله ای است همینطور در حال درجا زدن.

هیچ چیز ندارم برای گفتن. دست و دلم به گفتن نمیرود.

باید رفت سفر. همین عید. فکرم باز شود.

از فکر کردن هایم خسته شده ام. باید خاموشش کنم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
گذر عمر ببین
 

در همین زمان، توی همین سن و سال (که تا چشم میگذاری دیگر همان عدد نیست که حفظ کرده بودی و باید عدد تازه ای جایگزینش کنی و راستش اهمیتش را هم کم کم دارد از دست می دهد) گاهی فکر میکنم حالا زندگی را چقدر می شناسم. هر چه می گذرد بیشتر می فهمم که اینکه چطور زندگی را ببینی همه چیز را رقم می زند. و سوال اصلی این میان این است که آنچه تو میبینی چقدر به حقیقت نزدیک است.

وقتی به آنها که زودتر به این دنیا آمده اند نگاه میکنم دلم میخواهد بپرسم که حالا به چه نتیجه ای رسیده اند. وقتی سن مرا می گذراندند به چه نتیجه ای رسیده بودند.

گاهی عمر، مساله میشود. گاهی مساله، نامشخص بودن وقت رفتن است.

ولی در واقع راستش را بخواهی گاهی هم قصه خیلی کوتاه تر از این حرفهاست. مساله، بیشتر وقتها خود منم!

 

بگذریم.

خدا پدر روزهای تعطیل را بیامرزد. هر روز که باشد، روز قبلش همیشه مثل پنجشنبه است. روزهای تعطیل مهم نیست کجا باشی حسهایش با روز عادی کلی فرق می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
 

میبینی؟

اینهمه انتظار اصلا معلوم نیست برای چه

بیا حرف بزنیم

حرفهای دلمان را

که نشد هنوز که بگوییم

و هیچکس نمیداند

هیچکس از گامهای لرزان ما خبری ندارد

و هیچکس نمیداند حسرت چه چیزهای کوچکی را میخوریم

دلمان میخواست فریاد بودیم

روزها و شبها خوابش را میبینیم

که فریادی هستیم در دل شب و در میانه روز

نشد نیما

نشد

برگی شده ایم و گریزی از باد نیست


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
مشق نانوشته
 

دوباره فکر کردن به همه چیز.

گاهی شاید همه چیز دست به دست هم میدهد تا چیزی فهمیده شود.

و گاهی بهایی میطلبد که به تلخی پرداخته میشود تا اینکه چیزی فهمیده شود.

یک خواب عمیق و طولانی که به هم خوردنش به شلیک توپ نیاز دارد.

همه اینها پیش میاید تا کم کم خواب آدم سبک و سبکتر شود. مثل خواب پیرمردها.

مثل نگهبان شب که خواب و بیداری را از میان هم تجربه میکند.

برای به سلامت رفتن از میان طوفان به مقداری هوشیاری نیاز است.

و این توجه به واقعیت زندگی است.

و به دست گرفتن مسئولیت زندگی اگر بپذیری که اختیار تو در زندگیت یک تعارف احمقانه نبوده در حد اختیار یک عروسک نمایش.

و اینطور است که میفهمی آدم بهتر است شخصا خودش به زندگیش گند زده باشد اگر به آنجا برسد. یعنی اینطور سربلندتر و پرافتخارتر است. یا حتی میفهمی که این گند زدن باز میتواند تعبیر دیگران باشد. تو فقط راه خودت را رفته ای.

در بدترین حالت اینکه شاید سر و سنگ را برای هم ساخته باشند اما با این حال مشق نانوشته هم ماجرایش معلوم است.


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نیما
 

نشستن و نگاه کردن یا حتی نگاه هم نکردن و ادای بی تفاوتی درآوردن اونم وقتی که در رنج باشی که چرا اصلا مجبور شدی بشینی
اصلا کار ساده ای نیست.
زخمها زیاد شدن.
کدوم بهتره؟
زخم کم اما نسبتا عمیق یا زخمهای زیاد و سطحی تر؟
اما زخمهای زیاد و عمیق از همش سخت تره.
مایه اش 30 یا 40 سال صبر کردنه تا بالاخره رد شم.
یعنی یک "این نیز بگذرد" خیلی بلند، اندازه مابقی عمر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()