آسمون ريسمون

 
هفته خاکستری
 

...

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

...

شهریار قنبری - فرهاد

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

هیچ وقت و رمقی نمیماند که آدم حرفهایش را جایی بنویسد از بس که آدم هرز می رود در کشمکش ها و مشغله های بی فایده. قصه های تکراری و بیماری های کهنه درون.

اما واقعیت این است که در اولین دقیقه های صبح با صدای فرهاد و بی میلی به خواب لابد باید فردا پنجشنبه باشد که نیست.

 

 

از همین پنجره میشود چراغهای ساختمان بلند وحشتناکی را دید که هنوز قدش تکمیل نشده اما تا همینجا در نگاه من نماد بی رحمی سودجویی است. البته از همه بدتر افزایش چگالی آدمیزاد در نواحی خاص کره خاکی.

امروز که به همه اینها به اضافه امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا فکر می کردم نگرفتم که خلاقیت کجای این شب تیره جا می گیرد. حتی نگرفتم که اصلا چه اهمیتی دارد که من کجای کار باشم. ترسیده از آن چگالی ترسناک شدم.

 

 

ای سه شنبه تازه گذشته، من خیال می کردم خانه ام در امان از خاطرات می ماند و فکر می کردم که همه شان را دم در خانه گم کرده ام یا جایی سر راهشان گذاشته ام اما این هم دروغ دیگری بود جز آن دروغ که آدم به خودش می گوید که قهرمان فیلمهایی است که همیشه پایانشان خوش است.

فیلمی که من در آن بازی میکنم دیگر مدتهاست کارگردانی ندارد ومن هنوز مبهوت غیبت کارگردان سعی می کنم تا شیوه بدون کارگردان بازیگر بودن بیاموزم.

 

در.. در خانه را مدتی است درزگیری کرده ام. اما خیال میکنی فایده ای دارد؟

همه شان هر وقت خواستند می آیند و میروند. یکیشان را مرده گیر آوردم دیشب. فکر نمیکردم در خانه ام را پیدا کنند..

 

حسن یوسف ها را صبح کاشتم. اما هنوز خیال نمی کنم دستم خوب باشد برای گلکاری. اگر بود همه چیز جور دیگری شده بود اگر من صبر این کار را داشتم...

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

اینجا بر تخته سنگ، پشت سرم نارنجزار
رو در رو دریا مرا می خواند
سرگردان نگاه می کنم
می آیم، می روم
آنگاه درمیابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست

...


از شعر آهنگ خواب در بیداری فرهاد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بنفشه
 

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.


در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیّارشان -
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران، در آفتاب پاک.
اسفند 1345

کوچ بنفشه ها از محمد رضا شفیعی کدکنی

-------------------------

این شعر، اسفند هر سال با صدای فرهاد، با آن حالت زمزمه وار در ذهنم تکرار می شود.

با همه آن تغییراتی که در متن شعر داده بود.

خدا کند با آسودگی سفرش را طی کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

امروز از آن روزهایی آفتابی روشن بی خیال است.
و روزهای ابری بی باران از رو رفته اند.
امروز من یاد دوران دانشگاه افتادم. روزهای پشت هم اندازی و بی خیالی توام با اضطرابی خفیف اما همراه.
مثل روزهای مدرسه که میشد بر حسب اتفاق، گاهی وسط یا اول روز، خودت را وسط خیابانهای اطراف ببینی و خلوتی نزدیک ظهر محله را تجربه کنی. مثل روزهای امتحان آخر سال.
سری به کتابفروشی بزنی و یک نوار جدید بخری مثل "برف" فرهاد مثلا.
و یا حتی "مثل هیچکس" مریم حیدرزاده!

و به همین هیجان و هیجان این آفتاب تازه بهار و رنگ سبز جوان، دلخوش باشی و بدانی که روزگار، روزگاری است که فعلا کسی با تو کاری ندارد!

عجب چشمان خماری داشتیم آن روزها!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زیر باران
 

"زیر باران باید رفت"

زیر باران باید فرهاد را با صدای بلند خواند و اگر صدایت خوب گرم شد فروغی را.

زیر باران باید عید گرفت

زیر باران باید شوق داشت

باید عکس گرفت

راههای طولانی پیاده باید رفت

زیر باران (اگر امکانش بود) باید بوسید رخ یار را !!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
کوچ بنفشه ها
 

صبح باران می بارد و یک روز خیابان به سنگینی ترافیک محکوم می شود.

باز جای شکر دارد که بارانی باریده. و البته حس آشنای همیشگی اسفند ماه. انقباض آدمها و ماشینها و مغازه ها از یک طرف و ازطرف دیگر آسودگی طبیعت که آماده می شود که بشکفد و کم کم بهار زیبا و تعطیلات و رهایی خیابان را بشارت می دهد.

حالا دیگر می شود روزشماری هم کرد. شکر خدا پیک شادی هم نداریم که پیش پیش حالمان را بگیرد.

اقلا می دانیم قرار است چند روزی روزمرگیهایمان به هم بریزد و شاید حتی چند روزی دست از سر خدا هم برداشتیم، که میداند شاید مهمانیها را هم پیچاندیم و رفتیم یک گوشه دنجی پیدا کردیم.

شاید کم کم یاد گرفتیم با زندگی مثل یک خانم، محترمانه رفتار کنیم.

از همین حالا کم کم میشود کودکانه فرهاد را به گوش بگذاریم و کمی دیرتر در روزهای آخر اسفند کوچ بنفشه هایش را. 

فعلا باید با همینها زمستان را سر کنیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
برف
 

ناچار آمدم طبقه دوم ساختمان محل کارم. برای یک سرگرمی کاری تازه و موقتی.

یک سالن خلوت که سکوتش گاهی با پچ پچ منشی ها از پارتیشن کناری آشفته می شود. یک پنجره آلومینیومی بزرگ دارد. و امروز برف می آید.

لحظه هایی که کامپیوترم دارد فکر میکند نگاهی به بیرون می اندازم. باریدن برف. صاف یا کج باریدن، ریز و درشت شدن، کم و زیاد شدنش را.

مدتها بود فکر میکردم در چنین هوایی دلم نمیگیرد. چون آسمان ابری با برف که همراه شود زیبا و شاد است. اما مشکل از هوا نیست که آدم دلش میگیرد.

یاد آلبوم برف فرهاد با شعر نیما یوشیج:

زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه مهمانکش روزش تاریک...

 

همینطور دارم نگاه میکنم. کامپیوترم هنوز دارد فکر میکند. دانه های برف دیگر به سختی دیده می شوند.

زمزمه حسابدارها، صدای پاشنه کفش منشی ها، چرخ صندلی ها.

دلم به انتظار خو نمی کند.

بی قرارم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()