آسمون ريسمون

 
بریدن
 

همیشه انگار یک سری بریدنها سخت تر از سخت است.
ترک میکنی چون میدانی که باید ترک کنی
ترک میکنی با زخم و خراش و درد
اما هرگز نمیتوانی دوست نداشته باشی
هرگز نمیتوانی حتی فراموش کنی
زمان چیز عجیبی است
اگر درجایی درمان می کند درد هم می آورد
آنقدر بزرگ شده ایم که برای خیر خود و دیگری حرف دل یا حرف هوس مزمن یا هردو را ندیده بگیریم اما
آنقدر بزرگ شده ایم که یادمان نرود که قدر خاطره را و زمان را و دل را و همه چیزهایی که در جوانتری مان سبک تر می شد گرفت را بدانیم
ناخوداگاه

ما ایستاده ایم در جایی حوالی یک قله
ما می بینیم
حتی حرف نمیزنیم
چاقو را برمی داریم و تمام
و می ایستیم به تماشای خونهایی که باید برود
بایدها گاهی بایدند
چانه زدن ندارد
مثل مرگ
اما آدم دنبال درمان مرگ هم هست
چانه میزند و بحث میکند و در آزمایشگاهش دنبال دواست
اما بارها میفهمد که هیچ خبری نیست
و باز از نو
چون دنیا باید شبیه خیال ما میشد
شبیه آرزوهای ما


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
چند روز قبل از عید
 

برگهای تنباکو بعد از مرگشان مایه لذتند.
خوشبختند که میمیرند

برایم تنباکویی بیاور که عطر جنگلهای زمین را بیاورد
عطر نان و عطر حیات
عطر فروردین
و من آنرا در این تکه چوب خواهم کشید شاید در جایی سرد و دور در کوهستان
در نوروز


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش
 

صبح شنبه بعد از تعطیلات.
اتاق ساکت و خلوت است.
نور بیجان و آبی رنگ اتاق را گرفته.
نسیم خنک از پنجره می آید.
نور مانیتور از گوشه تاریک اتاق تنها نقطه بیدار این چهار دیواری است.
پرده ها را کنار نمیزنم، مهتابی ها را هم روشن نمی کنم.
بگذار در خواب بماند.
خیابانها هم هنوز در خوابند.
صدای گنجشکها هم خوابشان را آشفته نمی کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
به علت مسافرت..
 

خلاصه بنا شده که از دوم فروردین تا کمتر از یکهفته، افسار در دست دوستان همدل، به دشت و کوه و دریا بروم. همان حوالی که اصطلاحا به آن "شمال" می گویند. یا هر کجا که به نوعی شمال باشد یا حوالی شمال! یک جور ایرانگردی فقط در نیمکره شمالی ایران!!
این پست هم فقط برای جلب دعای خیر رهگذران بود از آنجا که احتمالا در این سفر بسیار نیازمند آنم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
صبح امید
 

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

                                                    زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود

                                                                 عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که باقبال کله گوشه گل

                                                           نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

                                                           گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

                                                          همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

                                                            قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

                                                       که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را

                                                  شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
من خَمُشم خسته گلو ..
 

روزها میگذرد و من چیزی برای گفتن ندارم.

ذهنم درگیر حل مساله ای است همینطور در حال درجا زدن.

هیچ چیز ندارم برای گفتن. دست و دلم به گفتن نمیرود.

باید رفت سفر. همین عید. فکرم باز شود.

از فکر کردن هایم خسته شده ام. باید خاموشش کنم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
به نام خانه تکانی
 

حکایت عجیبی دارد این روزهای آخر سال.
انگار وارد یک قیف شدی که نوک قیف آخرین روز کاری است.
همینجور لاغرتر و خلوت تر و بی بخار تر و ..
و همینجور که نوک قیف را میبینی اشعه یک استرس کوچک به تو میرسد کم کم.
و آن سال جدید است و دغدغه های کوچک و بزرگش.
هرچه سعی میکنی خود را از قید و مرز سال تقویمی جدا و رها بدانی انگار نمی شود.
بخشی از این استرس و ماجرا مربوط به پدیده ای است در حسابداری به نام بستن سال مالی!
وادامه ماجرا هم مربوط می شود به متولد شدن سند افتتاحیه سال جدید!
من حسابدار نیستم اما .. هر طور که نگاه میکنم بی ربط به ماجرای حسابداری نبودم و نیستم.
بماند.
یک داستان هم مربوط است به تازه شدن برخی مسایل کاری. من این وقتها همیشه به این فکر میکنم که آیا یک سال دیگر قرار است سر همین کار بمانم یا نه. البته خیلی دیر به این موضوع فکر میکنم بخاطر اینکه اصولا مایل به اسباب کشی نیستم. اما خب، فکر است. شاید از ارزیابی "آنچه گذشت" به این فکر می رسم.
تا اینجا که همه اش شد کار.
ترشیده بازی در مرامم نیست. پس مهم نیست به قدر یکسال دیگر آدم بزرگتر شده باشم. به قول معروف، خیالی نیست!
میماند سردرد همیشگی این ایام که خصوصا با پیش آمدن بحث خانه تکانی به کابوس تبدیل می شود. نه اینکه خود خانه تکانی مطرح باشد(که هست). اصل مطلب چیزهایی است که با خانه تکانی، اصلا با اسم خانه تکانی وسط می آید. مثل کارهای نکرده تلمبار شده، نقشه های نافرجام، امیدهای برباد، کتابهای نخوانده و سردرگمیهایی زندگی. هزار کاغذ و ایده پراکنده.
کلا هدفهایی که هرگز نوک تیری از کمان تو لمسشان نکرده.
اغلب خواب و خیال البته.
انسان بی دغدغه می شکفد. انسان با دغدغه اول باید حساب دغدغه هایش را برسد.
برای همین کم کم شروع به دور ریختن کرده ام. هر بار که مجبور می شوم خانه تکانی کنم (حتی اگر وسط سال باشد به خاطر پیدا کردن گمشده ای) این دور ریختن را اجرا می کنم. اینجور کمی دلم هم خنک می شود.
گاهی برای اینکه کارم آسان شود تصور می کنم قرار است بار سفر ببندم و بروم برای همیشه ..
حواست هست که حرفم فقط مربوط به خانه تکانی آخر سال نبود؟ 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
کوچ بنفشه ها
 

صبح باران می بارد و یک روز خیابان به سنگینی ترافیک محکوم می شود.

باز جای شکر دارد که بارانی باریده. و البته حس آشنای همیشگی اسفند ماه. انقباض آدمها و ماشینها و مغازه ها از یک طرف و ازطرف دیگر آسودگی طبیعت که آماده می شود که بشکفد و کم کم بهار زیبا و تعطیلات و رهایی خیابان را بشارت می دهد.

حالا دیگر می شود روزشماری هم کرد. شکر خدا پیک شادی هم نداریم که پیش پیش حالمان را بگیرد.

اقلا می دانیم قرار است چند روزی روزمرگیهایمان به هم بریزد و شاید حتی چند روزی دست از سر خدا هم برداشتیم، که میداند شاید مهمانیها را هم پیچاندیم و رفتیم یک گوشه دنجی پیدا کردیم.

شاید کم کم یاد گرفتیم با زندگی مثل یک خانم، محترمانه رفتار کنیم.

از همین حالا کم کم میشود کودکانه فرهاد را به گوش بگذاریم و کمی دیرتر در روزهای آخر اسفند کوچ بنفشه هایش را. 

فعلا باید با همینها زمستان را سر کنیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()