آسمون ريسمون

 
عکسها
 

عکسها بلای جان شده‌اند و دیگر حتی نمی‌شود آنها را سوزاند چون عصر کاغذ بسر آمده و دیگر نمیشود خاطره اش را خاکستر و دود کرد و به هوا داد...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
عکس
 

فقط در عکسهای فوری تمام داستان یک روز آدم ثبت می شود.

همین اتاقکهای تنگ و باریک گوشه کنار متروست که گاهی من را در مسیر رفت یا برگشت به دام می اندازد تا چیزی را ثبت کنم از روز خودم. بدون دستکاری و تعارفات عکاسانه. خیلی صریح. با همه ته ریش و چشمهای خسته و غیره. با لبخندی که پشتش چیزهایی پنهان می ماند اما نه همه چیز.

من خودم را با یک کم لبخند بیشتر دوست دارم. زیاد هم سخت نیست. خیلی همه چیز بهتر می شود. اقلا باعث می شود بعدا خودت را که میبینی به خودت بگویی انگار با خودم خوب کنار آمده ام. اینطوری فکر کنی و آن لبخند، روی صورت همین حالایت بتابد و به همین سادگی لبخند ادامه پیدا کند.

تازه پشت کاغذ را که ببینی تاریخ خورده و یک توضیح زورکی و با عجله هم داده شده با خطی که فقط تو می توانی بخوانی. چون نوشته فقط حواسپرتی را قرار است درز بگیرد، اصل حرف را عکس روتوش نشده می زند. امید، خستگی، شادی، روزمرگی، موهایت بلند شده..، جای هدفون روی موهایت مانده..، تیشرت پوشیدی، پیرهن پوشیدی..،  چیزی را آن پشت پنهان کرده ای...

خود عکس یک وصف حال حسابی است. 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
عکس فوری
 

روز گذشت. به همان سرعت همیشگی.

هنوز به "این نیز بگذرد" گفتن و باور به آن داشتن نرسیده ام.

شش عکس روی میز به من لبخند می زنند. از لحظه ای در یک کیوسک عکس فوری،  زمان ایستاده، و لبخندی با طعم "بی خیال" روی کاغذ عکاسی مانده، با چشمانی که رنگ نوعی درد دارد یا شاید بشود گفت که هیچ بیخیال هم نیست، اقلا می داند که اوضاع چندان هم روبراه نیست.

اما لبخند کج توی عکس هنوز دارد می گوید که "بی خیال". عکس مال حوالی تولدم بود. بعد کار. در راه خانه. روی یک کاغذ، شش عکس کنار هم و همه مثل هم. مثل تاکید روی یک جمله.

و جمله شاید درباره اینکه روز دیگری گذشته، خسته ام و غمی را به یاد نمی آورم. گرچه می دانم گوشه ای جایی چیزی هست.

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
خونه کجاست
 

کاغذ سفید جلوی من
صفحه سفید نوت پد، درخشش کور کننده مانیتور
میدونم سر کار جای این کارا نیست
اما چه کنم
دست و دل وقتی به کار نره باید به کار دل بگماری!
سکوت، خنکی، بعد از ظهر
دلسردی نه، دلتنگی نه، خواب آلودگی
همه چیز انگار مثل همیشه
اما فقط انگار
مثل همیشه ست

هیچ چیز مثل همیشه نیست
تنها عکسهای یخ بسته ماست که وانمود میکنه چیزی از جای خودش تکون نخورده
عکسهای که حتی زرد نمیشن، نمیشکنن، نمیپوسن
و بعدا نوه های ما ما رو تر و تازه و شفاف میبینن
انگار همونجا ایستادیم
جوون و صاف با صورتی که هنوز عادت خنده رو پوستش مونده.
هنوز لب دریا هنوز تو جمع رفقا..
(و به قول معروف، اچ دی!)
بگذریم

سفیدی  صفحه جلوی چشمای من
همینطور هاج و واج مونده
چشمام به سوزش و اشک افتادن
امروز توی اتاق یک کارمند اداری بودم
اصلا بنا نداشتم به روی خودم بیارم که دیدمش دیروز که مسافر کشی می کنه
خودش تا چشمش به من افتاد با صدای بلند و با خنده به من از 4 ماه تاخیر حقوقش گفت و مسافر کشی کردنش، جلوی همکاراش.
شاید می خواست بگه مهم نیست که منو دیدی!
و دست آخر همون تیکه معروف کاش ما هم مثل شما پولدار بودیم و از این قصه ها
چیزی نگفتم
ولی به خودم گفتم آره آخه گاهی عذب اوغلی بودن عین دارا بودنه
این یک واقعیته

همیشه دلم می خواست بدونم آدمایی که دارن میرن، روزای آخر چکار میکنن
البته فهمیدم که بستگی داره
خیلی هم بستگی داره به احساسات باقی مونده نسبت به اونچه که وطن نامیده میشه
و تعریف این کلمه وطن هم باز فرق میکنه
به نظرم یک کم شبیه تعریف هر کسی از خونه ست
یکی میگفت تعریف هر کس از عشق مثل تعریفش از خونه ست.
تعریفی از خونه که از بچگی شکل گرفته
پس خونه برای تو و برای من فرق میکنه
حالا بگو خونه کجاست تا بگم عاشق کی میشی..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()