آسمون ريسمون

 
روز شرجی تنها
 

بگویم
از آفتاب داغ و هوای شرجی ساحل، کفش و جوراب را گوشه ای زیر درختی گذاشتن و پاچه را بالا زدن و راه رفتن در امتداد مرز خشکی ماسه ها، جایی که موج دیگر توانی برای فتح ساحل ندارد و در کار عقب نشینی است.
همینطور راه رفتن و گوش کردن. عرق ریختن، جایی بین فکر کردن و فکر نکردن قرار گرفتن.
خاطرات فراموش را زنده کردن یا حتی به آب سپردن.
آنقدر نزدیک میشوی که موج بعدی از پاهایت بالا می رود
چیزی به وقت بازگشت نمانده
خراش گوشماهی های شکسته تو را لحظه ای به ایستادن وا می دارد
کفشها زیر سایه درخت پاهایت را می خواند
اما گیجی و گنگی تنها بودن در این ساحل داغ خلوت هنوز وسوسه انگیز است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تلخ و سرخ
 

دلم دوباره جنگل و دریا می خواهد

و بوی خاک نم خورده

دلم میخواهد به یاد گریه سر روی شانه هایت بگذارم

هرگز فرصت گریه نشد

من امروز انگار به اندازه همه دنیای کوچک خودم ناکامم

آرام گرفتن به من نیامده

دلم گاهی هوس سر زدن به کوچه پس کوچه های خاطره می کند.

اما افسوس که نمی شود در خاطره زیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آخر فراموشی
 

دلم میخواد کاری بکنم.
می خوام برم، نمیدونم کجا. میخوام کاری بکنم اما نمیدونم چکار.
گاهی جدی احساس می کنم هیچ دوستی ندارم. گرچه بهترین دوستان رو دارم.
با چرا ها، دیگه خودم رو سرگرم نمی کنم. آره، من یه کم خسته ام!
دلم تنگ تنگ نیست مثل گذشته، اما دلم تنگه. به اندازه یک باغچه که توی آفتاب خوب یک روز، میشه رفت و از عجایبش عکس گرفت.
میشه توش سبزی کاشت یا به درخت انارش آب داد، یا از توی گودال کوچیک آبش آسمون ابری رو دید زد.
دلم گرفته. نه مثل سابق.
اما یه فیلتر افتاده رو عدسی چشمام که رنگها رو داره بهم دروغ میگه.
انگار دارم توی مه راه میرم..
آخ چقدر دلم هوای مه آلود می خواد. جاده، مه روی کوههای سبز..
جاده باریک مارپیچ بین کوهها. آخر فراموشی!
اونجا که خورشیدش به هزار ناز میاد و وقتی هم میاد، آی میسوزونه!
دلم لک زده که زیر یک درخت، دراز بکشم روی یه تخت سنک صاف که لکه لکه داغ شده از آفتاب.
..


"باید امشب بروم .."


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
در نیمه های شهریور
 

یک روز خنک پاییز، که این خنکا را در میانه شهریورماه هم می‌توان پیدا کرد، باید کاری بکنم.
در خنکای پاییز، که دلتنگترین خنکای سال است، باید روزی خلوت، پیدا شود که آدم پناه ببرد به جایی که خیلی دور نیست اما تو را به خوبی دور نگه می‌دارد.
این خنکای عجیب و آفتاب بی‌رمق خواب آلوده و این باد سرد که می‌وزد که درختی را تکان می‌دهد اما هیچ نمی‌تواند که چیزی از خواب‌زدگی‌اش پنهان کند، آنقدرها دلتنگتر از سرما و تاریکی زمستان نیست اما چه کند که از پس تابستان زرد و سبز و گرم می‌آید.
باید گوشه‌ای، جایی برای تنها بودن باشد. که آدم از سرما و از تنهایی بلرزد. با اینکه می داند که اسیر نیست و دوای این سرما و این تنهایی دور از دسترس نیست اما بماند. چند وقتی. نه چندان طولانی. و هرگاه که خواست، با اکراه به درون همه چیز باز گردد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
امروز
 

سکوت
تنها گاهی وقتها بعضی چیزها می خواهد رنگ پوچی بگیرد.
دلم می خواست زندگی همینجا مکثی می کرد.
دلم می خواست یک لحظه همه چیز از نو شروع می شد.
باز همان اتفاق همیشگی افتاد. همان تشنگی طبیعت در میانه روز و کار و میانه پشته وظایف مبهم و زندگی نامعلوم و غم احمقانه فردا.
طبیعت یعنی رود پاک جاری، پای در آب، سکوت با صدای پرنده، نم باران..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کنون ابر و ملال انگیز
 

حالا شانزدهم اردیبهشت و تگرگهای واقعا درشت و حیرت انگیز.

من تنها وصفش را بعدها از تو شنیدم. خودم زیر سقفی بودم. یک جایی حوالی سلمک، رضوی و جوادخانی.

خلاصه، بهار انگار میخواهد روسفید تر از زمستان از کار درآید.

این هیچ ملال انگیز هم نیست. این تنها آسمان ابری مردد بهار است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

امروز از آن روزهایی آفتابی روشن بی خیال است.
و روزهای ابری بی باران از رو رفته اند.
امروز من یاد دوران دانشگاه افتادم. روزهای پشت هم اندازی و بی خیالی توام با اضطرابی خفیف اما همراه.
مثل روزهای مدرسه که میشد بر حسب اتفاق، گاهی وسط یا اول روز، خودت را وسط خیابانهای اطراف ببینی و خلوتی نزدیک ظهر محله را تجربه کنی. مثل روزهای امتحان آخر سال.
سری به کتابفروشی بزنی و یک نوار جدید بخری مثل "برف" فرهاد مثلا.
و یا حتی "مثل هیچکس" مریم حیدرزاده!

و به همین هیجان و هیجان این آفتاب تازه بهار و رنگ سبز جوان، دلخوش باشی و بدانی که روزگار، روزگاری است که فعلا کسی با تو کاری ندارد!

عجب چشمان خماری داشتیم آن روزها!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
برف
 

بیست و پنجم فروردین و برف؟

جالب بود که کاملا برای چند ساعتی زمستان را تداعی کرد.

امسال شاید از آن سالهای عجیب باشد. شاید چند وقت دیگر قورباغه ها ابوعطا بخوانند.

***

دلم میخواست یک صبح میرفتم یک جای بلند دور. یک وقتی و یک جایی که طلوع آفتاب را بشود دید. دلم میخواست در دوازده مرحله به خورشید سلام کنم.

دلم میخواست کودک میشدم و خودم را از کودکی بزرگ میکردم.

دلم میخواست میرفتم. به پشت کوهها و به همه آنها که از پشت کوه می آیند پوزخند کمرنگی می زدم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زمستان است!
 

همینطور مدام پنجره ها باز و به بخاری زیاد نیاز چندانی نبود و نیست و به خاطر همین گاز هم امسال کم و کسر نیامد

حتی نیاز به کفش زمستانی و چتر و اینها هم نبود.

زمستانی باورنکردنی بود.

خلاصه ظاهرا که انگار نطفه زمستان خوب منعقد نشد.

چند وقتی است حتی صدای بال زدن و جیک جیک و بق بقو از آن بیرون پنجره خوب مشخص می کند درست و حسابی بهار شده.

همه اینها را گفتم که بگویم اگر چه من شخصا حالم از اینجور زمستان شدن گرفته شد اما شاید برای خیلی ها هم اینجور نبوده.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
کوچ بنفشه ها
 

صبح باران می بارد و یک روز خیابان به سنگینی ترافیک محکوم می شود.

باز جای شکر دارد که بارانی باریده. و البته حس آشنای همیشگی اسفند ماه. انقباض آدمها و ماشینها و مغازه ها از یک طرف و ازطرف دیگر آسودگی طبیعت که آماده می شود که بشکفد و کم کم بهار زیبا و تعطیلات و رهایی خیابان را بشارت می دهد.

حالا دیگر می شود روزشماری هم کرد. شکر خدا پیک شادی هم نداریم که پیش پیش حالمان را بگیرد.

اقلا می دانیم قرار است چند روزی روزمرگیهایمان به هم بریزد و شاید حتی چند روزی دست از سر خدا هم برداشتیم، که میداند شاید مهمانیها را هم پیچاندیم و رفتیم یک گوشه دنجی پیدا کردیم.

شاید کم کم یاد گرفتیم با زندگی مثل یک خانم، محترمانه رفتار کنیم.

از همین حالا کم کم میشود کودکانه فرهاد را به گوش بگذاریم و کمی دیرتر در روزهای آخر اسفند کوچ بنفشه هایش را. 

فعلا باید با همینها زمستان را سر کنیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
آسمان جنگل
 

حالا درست من همانجا نشسته ام. طبقه دوم. آسمان هنوز ابری است. دیشب یک دل سیر باران آمد. دستم به کاری نمی رود. مثل همه این روزها.

ولی حالا خبری از هیچ کدام نیست. نه باران و نه برف.

تنها وعده ای از هردوی اینها، با دانه هایی سفید که باد از دوردستها می آورد و هنوز به زمین نرسیده محوشان می کند. تنها، وعده ای.

 

هنوز اثر دود چوب خیس خورده جنگلی را روی گلویم حس می کنم. روی چشمهایم. روی لباسم.

و یاد فرش برگهای قهوه ای خشک و کوچک با نیمکت های سیمانی خزه بسته و درختهای بلند، خاک تیره و سگهای ولگرد گرسنه هنوز توی ذهنم هست.

و یک جمع دوستانه که کم کم میشود قدیمی خطابش کرد. در کنار یک چادر و در حال تدارک نهار. انفجار گاه و بیگاه خنده که تا مرز دل درد گرفتن ادامه پیدا میکرد.

دردها پنهانند. پشت همان خنده ها. گذر زندگی دردهایی می آفریند و دلخوشیهایی.  دلخوشیها از دردها بیشتر خودش را نشان میداد.

 

انتظار باریدن مثل انتظار مستجاب شدن یک دعاست، همانطور نگاه آدم را به آسمان میکشد.

گرچه به تو گفته اند که اینطور نیست که خدا فقط آن بالا باشد ولی گاهی تنها پناه آدم همین است که آن بالا را نگاه کند..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
برف
 

ناچار آمدم طبقه دوم ساختمان محل کارم. برای یک سرگرمی کاری تازه و موقتی.

یک سالن خلوت که سکوتش گاهی با پچ پچ منشی ها از پارتیشن کناری آشفته می شود. یک پنجره آلومینیومی بزرگ دارد. و امروز برف می آید.

لحظه هایی که کامپیوترم دارد فکر میکند نگاهی به بیرون می اندازم. باریدن برف. صاف یا کج باریدن، ریز و درشت شدن، کم و زیاد شدنش را.

مدتها بود فکر میکردم در چنین هوایی دلم نمیگیرد. چون آسمان ابری با برف که همراه شود زیبا و شاد است. اما مشکل از هوا نیست که آدم دلش میگیرد.

یاد آلبوم برف فرهاد با شعر نیما یوشیج:

زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه مهمانکش روزش تاریک...

 

همینطور دارم نگاه میکنم. کامپیوترم هنوز دارد فکر میکند. دانه های برف دیگر به سختی دیده می شوند.

زمزمه حسابدارها، صدای پاشنه کفش منشی ها، چرخ صندلی ها.

دلم به انتظار خو نمی کند.

بی قرارم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
باران
 

چند وقتی است خیلی دیر دلم آنقدر میگیرد که یاد نوشتن بیفتم.

امروز نم بارانی زد و من اینرا از پنجره دستشویی دیدم. نرم و خاموش می بارید.
هم یاد نوجوانی افتادم و مدرسه کوچه نارون با آن سبزی و دنجی اش و هم یاد کوه و طبیعت.
 یادم نیست کی اما حتما در این هوا در وقتهای حساسی از زندگی ام سری به کوهستان زده ام.
یاد مه نمک آبرود افتادم حتی.

اما باز شکر خدا جایی پنجره ای باز هست برای دیدن باران!

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()