آسمون ريسمون

 
 
 

یاد آر ز شمع مرده

یاد آر!


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش (2)
 

مگر می شود روزی بیاید و برود و آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.
مگر اینکه آدم به خودش دروغ بگوید یا اینکه اصلا هیچ حرفی با خودش نزده باشد. آنهم روزها.
آنهم وقتی یک روز جمعه، سینه به سینه آفتاب، آرامش خیابانهای بلند را گز کرده باشی.

هیچ کس باور نمی کند که حرفی برای گفتن نداشته باشی. حتما سینه ات یک سوراخی چیزی دارد و هر داستانی و هر شوقی از همانجا کف خیابان می ریزد و هیچ کس نمی بیند تا صبح، که رفتگر محل جمعشان می کند.

خیابان را دیگر رها کن، بهار می گذرد.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تگرگ
 

دیشب تگرگ سختی بارید.
تگرگ سخت فندقی!
تمام برگهای نورس قتل عام شدند.
و زمین بوی خونشان را گرفت.
صبح من از میان تل جنازه هاشان در گوشه گوشه پیاده رو به خیابان آمدم.
نزدیک بود با بویشان مست شوم.
اما هزار افسوس مانع شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش
 

صبح شنبه بعد از تعطیلات.
اتاق ساکت و خلوت است.
نور بیجان و آبی رنگ اتاق را گرفته.
نسیم خنک از پنجره می آید.
نور مانیتور از گوشه تاریک اتاق تنها نقطه بیدار این چهار دیواری است.
پرده ها را کنار نمیزنم، مهتابی ها را هم روشن نمی کنم.
بگذار در خواب بماند.
خیابانها هم هنوز در خوابند.
صدای گنجشکها هم خوابشان را آشفته نمی کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
سیرترشی
 

باز امروز صبح لباس تابستانی ام را بیرون کشیدم بعد از حدود ده دقیقه فکر کردن که چه بپوشم که در طول روز عرق نریزم.
بالاخره پذیرفتم که تابستان امسال ما را همچنان بدرقه میکند تا حالا که دیماه است و شاید بیاید تا بهمن.
زمان می گذرد و خاطره ها همه کم کم شیرین می شود مثل جا افتادن و سن و سالدار شدن سیرترشی! سرکه کم کم دست از خشونت میکشد و سیر نرم و تیره و خوشمزه میشود..
بگذریم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
یکشنبه
 

امروز شنبه است، یعنی هوای شنبه دارد.

هرطور که نگاه می کنم، تا حدی خوب در طول این زندگی پله های غیر آدمیزادگی را یک به یک طی کرده ام.

گمان کنم آدم عجیبی به نظر خیلی ها می آیم.

خیلی هم بد نیست. باعث می شود میل به انزوا پیدا کنم.

همین الان دلم می خواست خیلی توریستی در یکجور بازارچه شلوغ در یک جای سبز و گرم شمال قدم می زدم. تنهای تنهای تنها. در حالیکه فاصله ام تا دریا کمتر از یک کیلومتر بود.

هیچکس مرا نمی شناخت و هیچکس هم همراهم نبود. و هیچکس حضورم را نمی فهمید و جسمم را نمی دید.

آفتاب رنگ پاییز داشت. ذهن خالی بود.

لحظه ای که آدم خودش را دریابد و خود لحظه را، می شود از همان لحظه هایی که در ذهن می ماند. از خاطره محکمتر می شود.

یعنی که آن لحظه را زندگی کرده ای.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()