آسمون ريسمون

 
دریا
 

یک روز که روی صخره های ساحل مشغول زیارت غروب آفتاب بودم، دیدم که مردی برای گرفتن توپ پسربچه ای از آب، روی سنگها ایستاد و لحظه های دیگر بی فکر و تصمیم گیری زیاد(حتی درباره عمق آب)، گویی که خطر از دست رفتن چیز ارزشمند یا جان انسانی در کار باشد، با لباس شیرجه زد و توپ پلاستیکی را گرفت و آورد.
صحنه طوری بود که هر عابری را به خنده یا اقلا پوزخندی وامیداشت.
اما شاید عابری هم به فکر می افتاد که این به آب پریدن از چه جنسی بود.
من گمان نکنم که از جنس پریدن آن پسر در فیلم "جان عزیز" بود برای گرفتن کیف دختر از آب!
هر چه بود تاثیرگذار بود و نشانگر دل نازک یک مرد که دل کودکی را شکسته نبیند.

یا در اصل، مردی که دلش جلوتر از عقلش راه می رود..

حتی پدر کودک هم حاضر نبود بخاطر یک توپ پلاستیکی تن به گل و لای و خزه های رقصان بدهد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
یکشنبه
 

امروز شنبه است، یعنی هوای شنبه دارد.

هرطور که نگاه می کنم، تا حدی خوب در طول این زندگی پله های غیر آدمیزادگی را یک به یک طی کرده ام.

گمان کنم آدم عجیبی به نظر خیلی ها می آیم.

خیلی هم بد نیست. باعث می شود میل به انزوا پیدا کنم.

همین الان دلم می خواست خیلی توریستی در یکجور بازارچه شلوغ در یک جای سبز و گرم شمال قدم می زدم. تنهای تنهای تنها. در حالیکه فاصله ام تا دریا کمتر از یک کیلومتر بود.

هیچکس مرا نمی شناخت و هیچکس هم همراهم نبود. و هیچکس حضورم را نمی فهمید و جسمم را نمی دید.

آفتاب رنگ پاییز داشت. ذهن خالی بود.

لحظه ای که آدم خودش را دریابد و خود لحظه را، می شود از همان لحظه هایی که در ذهن می ماند. از خاطره محکمتر می شود.

یعنی که آن لحظه را زندگی کرده ای.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()