آسمون ريسمون

 
وقتی که بچه بودم
 

لینک فایل

در سکوت یک بیابان جایی حوالی یزد، در شب زیر نور ماه قدم میزدم..

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
رها
 

دیگر هیچ مجالی برای گفتن از خستگیها نمی خواهم.

به دل رحم خواهم کرد؟ نمی دانم.

روزها را خواهم شمرد؟ شاید.

اما تخته پاره ای بر موج خواهم شد رها رها رها...*

 

-----------------------------------------------------------------

*یاد بیت   چو تخته پاره بر موج  رها رها رها من..  از شعر سیمین بهبهانی


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

یاد آر ز شمع مرده

یاد آر!


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شعر
 

ای کاش میشد شعری بگویم
ای کاش آن دروازه الهام به رویم گشوده بود
یا اگر هم گشوده هست کاشکی می دیدم..


".. کاشکی، واژه درد آور این دوران است

کاشکی، جامه مندرس امید است

که تن حسرت خود پوشاندیم.
١ "

 

-----------------------------------------------
١. قسمت آخر یک شعر
گویا از کیوان شاهبداغی


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خیام
 

 

 

 

 

 

چون بلبل مست راه در بستان یافت        روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت              دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

اینجا بر تخته سنگ، پشت سرم نارنجزار
رو در رو دریا مرا می خواند
سرگردان نگاه می کنم
می آیم، می روم
آنگاه درمیابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست

...


از شعر آهنگ خواب در بیداری فرهاد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

این هم سهم امروز من از موسیقی:

لینک

***

به من گفتی تا که دل دریا کن،  بند گیسو وا کن
سایه‌ها با رویا، بوی گل‌ها
که بوی گل، ناله مرغ شب تشنگی‌ها بر لب
پنجه‌ها در گیسو، عطر شب‌بو
بزن غلطی اطلسی‌ها را برگ افرا در باغ رویاها
بلبلی می‌خواند سایه‌ای می‌ماند، مست و تنها ...

نگاه تو، شکوه‌ی آه تو، هرم دستان تو
گرمی جان تو، با نفس‌ها
به من گفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن
ابر باران‌زا شب، بوی دریا
به ساحل‌ها، موج بی‌تابی را
در قدم‌های پا، در وصال رویا
گردش ماهی‌ها، بوسه ماه ...


***

محمدابراهیم جعفری



 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شب نیلوفری
 

استاد نگاهش دوخته شده بود به زمین. کلاس خاموش و آرام شده بود.
 یک آن به خودش آمد، شال روی موهایش را به روش همیشگی مرتب کرد ، نیم نگاه هوشیاری به من انداخت و گفت: بخون پسرم!
چند ثانیه ای طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم..

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس بارون...


شروع کرده بودم به خواندن.
التهاب و لرزش رفت کنار.
صدایم کمی که گرم شد جمعیت هم فراموش شد و غم و غربت هم به هوا رفت.

نمی دانم چرا اصلا روزی خواسته بودم که روی این ترانه تمرین کنم
و چرا دشواری اش را به جان خریده بودم.

هر چه ثانیه ها می گذشت حس می کردم انتظار و افسوس تمام آن روزها از ته صدایم پیداست.
حس می کردم تمام آنچه روزها پشت نقابم پنهان کرده بودم دارد بیرون می ریزد.
فقط گاهی نگاه استاد که به صورتم می افتاد می دانستم که می داند و در هر حال خواهد پرسید.
کم کم آخر ترانه بود و من خالی تر و خالی تر می شدم.
دیگر اصلا برایم مهم نبود که خوب و درست می خوانم یا نه.
فقط چند کلمه آخر مانده بود ..
ترانه گذشت و باز خاموشی آمد
من مانده بودم و حسی که از گذار ترانه ای بیدار شده بود و همینطور تا ابد بیدار میماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
غریب آمدی و آشنا رفتی
 

غریب آمدی و آشنا رفتی
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را
من بارها …
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان …

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا … ری‌را
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام

راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟
حوصله کن ری‌را
خواهیم رفت
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم …

 

شاعر: سید علی صالحی

---------------------------------

از اینجا کپی کردم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بنفشه
 

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.


در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیّارشان -
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران، در آفتاب پاک.
اسفند 1345

کوچ بنفشه ها از محمد رضا شفیعی کدکنی

-------------------------

این شعر، اسفند هر سال با صدای فرهاد، با آن حالت زمزمه وار در ذهنم تکرار می شود.

با همه آن تغییراتی که در متن شعر داده بود.

خدا کند با آسودگی سفرش را طی کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
حافظ
 

چنین که صومعه آلوده شد به خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

 

این بیت همش تو سرمه.

هفته پیش با یک آواز شنیدمش.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
همین رفتن
 

اگر

"ساحل بهانه ای است" *

و اگر

"رفتن رسیدن است" *

اگر

"بی درد و بی غم است چیدن رسیده را" *

و اگر

"خامیم و درد ما از کال چیدن است" *

پس بگذار تا در این جاده که می رویم با همین درشکه تق و لق

اینجور فرض کنیم که زندگی همین است. همین جاده فرسوده پیر و همین درشکه.

همین تشنگی را با آب شور گرم جواب دادن.

همین رفتن.

و رهایی از بیم نرسیدن. یا دیر رسیدن.

 

______________________________

* قیصر امین پور


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سر هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره
 

هرکار میکنم تلخی به این نوشته ها راه پیدا نکنه نمیشه.

مثل پست قبل، مثل پست قبلش، مثل ...

یاد

چی میشه غصه ما رو یه تنها بذاره؟

چی میشه این قافله مارو تو خواب جا بذاره؟

...

می افتم که محمد نوری می خواند و شعرش نمیدونم از کیه* ولی صداش عجب حس خوبی داره پیرمرد.

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

...

و گفتم حس خوب و یاد تقدیر شادمهر عقیلی افتادم و اینکه بعد از مدتها این تنها کار این آدم بود که من تونستم بشنوم و هر بار که شنیدم بغض کردم ...

نشد! نذار تلخی باز به این نوشته ها راه پیدا کنه پسرجون!

 

________________________________

*احتمالا از حسین منزوی بخاطر این لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
صبح امید
 

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

                                                    زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود

                                                                 عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که باقبال کله گوشه گل

                                                           نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

                                                           گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

                                                          همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

                                                            قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

                                                       که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را

                                                  شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
مولانا
 

..

روز رفت و قصه ام کوته نشد            ای شب و روز از حدیثش شرمسار

شاه شمس الدین تبریزی مرا          مست می دارد خمار اندر خمار


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
 

میبینی؟

اینهمه انتظار اصلا معلوم نیست برای چه

بیا حرف بزنیم

حرفهای دلمان را

که نشد هنوز که بگوییم

و هیچکس نمیداند

هیچکس از گامهای لرزان ما خبری ندارد

و هیچکس نمیداند حسرت چه چیزهای کوچکی را میخوریم

دلمان میخواست فریاد بودیم

روزها و شبها خوابش را میبینیم

که فریادی هستیم در دل شب و در میانه روز

نشد نیما

نشد

برگی شده ایم و گریزی از باد نیست


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
شش روبان
 

اگر خنیاگری بودم

شش آواز برایت میخواندم که به تمام دنیا از عشقمان بگویم

اگر بازرگانی بودم

شش جواهر برایت می آوردم با شش رز به سرخی خون

اما من مردی ساده ام یک کشاورز عادی فقیر

پس این شش روبان برای بستن موهایت به پشت سر

زرد و قهوه ای، آبی چون آسمان، سرخ همرنگ خونم و سبز مثل چشمهایت

...

...

Six Ribbons - Jon English

بشنوید تا هست


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
گاهی مثل همین حالا
 

"

طفل پاورچین پاورچین دور شد  کم کم در کوچه سنجاقکها
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر

"
سهراب سپهری

 

پسر گاهی مثل همین حالا دلم میخواست میشد سرت را در آغوش بگیرم بلکه مرحمی باشم
وقتی زیبایی دلخواهت از زندگی دور شد
ناچار پی زیباییهای دیگر زندگی ات بگرد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()