آسمون ريسمون

 
 
 

امشبم باز مثل قبل انگار تو یه مسافرخونه ای چیزی میخوابم.

صدای کامیونا از دور میاد که تو خیابون میپیچه.

از یه جایی داره سوز میاد.

موهام خیلی بلند شده و فکری براش نمیکنم.

فردا پنجشنبست و من همش بیجهت فکر میکنم که پنجشنبه باید خیلی بتونه کش بیاد ولی هیچوقت اینجور نمیشه.

صدای کامیون میاد و سواریایی که موتورشون هیچ صدای عادی نمیده.

همه چی مثل سفره. یه سفر شب عید.

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
شب
 

روز به تندی می گذرد و شب آرامتر. ساعتهای شب گرانقیمتند و نمی شود از هیچ لحظه ای گذشت.

یادگاریهای قدیمی حتی اگر شسته شوند جای دستها و رد نگاه چشمان خسته که از آنها پاک نمی شود. می شود؟

خانه خلوت، خانه آرام، تن خسته ام را بپذیر. باز هم روز به پایان رسید و زود روز دیگری از راه می رسد.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
دقیقه های مانده به نیمه شب
 

تمام دقیقه های مانده به نیمه شب می گذرد، پس مانده انرژی و روحیه و هوشیاری، تو را به بستر آرام همیشگی می رساند.
آخرین لحظه های بیداری به خاطر نمی ماند. خواب سرزده و آهسته می رسد.
هر چیز که مانده را می دزدد. خاکستر را بر باد می دهد.


شب در خوابی سنگین مثل مرگ، فرو می روم و صبح چنان بیدار می شوم گویی هیچ دیروزی در کار نبود.
دقایقی همانطور می نشینم تا یادم بیاید بهانه های اندوهم کدامها بود و تعجب می کنم از اینکه همه چیز از خیالم می گریزد.
از خوابهایم تصویر محوی به یاد می آورم.
سینه ام سبک از غم دیروز،
و روز دیگری آغاز می شود.

روز یک موجود زنده است. حی و حاضر در همه جا.
شکل یک پیرمرد ترکه ای است که گوشه هر عکس دیده می شود و همیشه چشم به عقربه های ساعت جیبی زنجیردارش دوخته است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شب خورشید
 

چشمانم آزرده است. انگار به خورشید نگاه کرده ام.

اما شب، خورشید کجا بود.

دلم تپشش را مثل گاهی وقتها از دست داده است.
معلوم نیست چهره های نامشخص آدمهای نشسته در گوشه های تاریک پیاده رو مرا یاد چه چیزی می اندازد که مضطرب و کلافه ام میکند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()