آسمون ريسمون

 
وقتی که بچه بودم
 

لینک فایل

در سکوت یک بیابان جایی حوالی یزد، در شب زیر نور ماه قدم میزدم..

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

روزها میگذرد
من صبح را به شب می رسانم و تمرین تنهایی میکنم
تمرین همه آنچه در این عمر تمرین کرده ام
تمرین دست و پنجه نرم کردن با حسرت.
تمرین سکوت با سینه پر از فریاد.

حتی سفر هم تسکینی نبود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
یک روز تازه
 

با این قایق پوسیده راه به جایی نمی برم.
ولی حالا که می خواهم که از دریا بگذرم.
شاید اگر رازی به من بگویی پرهایم گشوده شود
آزاد و رها از موج بگذرم
شاید اگر زمزمه ای کنی در گوشم
و اگر نشانم دهی آنچه که ندیده ام و نمی دانم
شاید همه بندها یا چندتایی از آن گشوده شود
شاید که یک روز اتفاق بیفتد
و بدانم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
پنجشنبه
 

مگر باز پنجشنبه‌ای باشد که آدم به حرف بیاید.

مگر باز دلتنگی و انتظاری در کار باشد.

گاهی حرفی برای گفتن نمی‌ماند اما آدم بد نیست به زحمت کلمه‌ای بگوید تا بعد اقلا خودش کشف کند مشکل نداشتن حرف نیست، مشکل نبود گوش شنوا است.

مشکل خفه شدن آرام آرام صدا در گلو است. بی هیچ اجباری. مشکل بی‌رفیقی است.

اینکه دور و برت پر آدم باشد اما آن رفیق رازدار بی‌قضاوت را کنارت نداشته باشی.

این


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کوچه جمع و جور
 

همه این روزها همه آنچه که در ذهنم می گذرد
رفته رفته آرام کنار می رود.
همه چیز به چشم می آید.
هر گذری از این کوچه فرسوده.
و رفتگر زودرنج محله کارش را خوب می داند. هیچ چیز را بیخودی دور نمیریزد. وبرای هرچیز که دور میریزد، اول اجازه میگیرد.
گاهی باهم دعوایمان می شود و گاهی دست از کار می کشد و می رود. فقط برای اینکه قدر بودنش دانسته شود.
روزگاری کوچه ام را به او خواهم سپرد تا هرچه را ناجور میبیند جمع و جور کند. کوچه خلوت و تمیزی خواهم داشت.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سکوت
 

ساده نیست که آدم بفهمد چه چیزهایی را هدر میدهد.
از وجود خودش، از زمان، از اشتیاق.
ساده نیست که آدم بفهمد دارد دست و پای دایم می زند.
یک دقیقه سکوت، نعمتی است که دست یافتنی تر از آن است که به ذهن می آید.
و این "یک دقیقه" هم خودش نشانه ناامیدی و بدبینی است وگرنه میشود در سکوت زیست. در سکوت زیستن در میان همین همهمه آهن. و در میان همین تشویش شهر.
سکوت یک چیز درونی است. نمی شود آن بیرون را به سکوت وادار کرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()