آسمون ريسمون

 
آخر فراموشی
 

دلم میخواد کاری بکنم.
می خوام برم، نمیدونم کجا. میخوام کاری بکنم اما نمیدونم چکار.
گاهی جدی احساس می کنم هیچ دوستی ندارم. گرچه بهترین دوستان رو دارم.
با چرا ها، دیگه خودم رو سرگرم نمی کنم. آره، من یه کم خسته ام!
دلم تنگ تنگ نیست مثل گذشته، اما دلم تنگه. به اندازه یک باغچه که توی آفتاب خوب یک روز، میشه رفت و از عجایبش عکس گرفت.
میشه توش سبزی کاشت یا به درخت انارش آب داد، یا از توی گودال کوچیک آبش آسمون ابری رو دید زد.
دلم گرفته. نه مثل سابق.
اما یه فیلتر افتاده رو عدسی چشمام که رنگها رو داره بهم دروغ میگه.
انگار دارم توی مه راه میرم..
آخ چقدر دلم هوای مه آلود می خواد. جاده، مه روی کوههای سبز..
جاده باریک مارپیچ بین کوهها. آخر فراموشی!
اونجا که خورشیدش به هزار ناز میاد و وقتی هم میاد، آی میسوزونه!
دلم لک زده که زیر یک درخت، دراز بکشم روی یه تخت سنک صاف که لکه لکه داغ شده از آفتاب.
..


"باید امشب بروم .."


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
زیر باران
 

"زیر باران باید رفت"

زیر باران باید فرهاد را با صدای بلند خواند و اگر صدایت خوب گرم شد فروغی را.

زیر باران باید عید گرفت

زیر باران باید شوق داشت

باید عکس گرفت

راههای طولانی پیاده باید رفت

زیر باران (اگر امکانش بود) باید بوسید رخ یار را !!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
گاهی مثل همین حالا
 

"

طفل پاورچین پاورچین دور شد  کم کم در کوچه سنجاقکها
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر

"
سهراب سپهری

 

پسر گاهی مثل همین حالا دلم میخواست میشد سرت را در آغوش بگیرم بلکه مرحمی باشم
وقتی زیبایی دلخواهت از زندگی دور شد
ناچار پی زیباییهای دیگر زندگی ات بگرد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()