آسمون ريسمون

 
 
 

روزها میگذرد
من صبح را به شب می رسانم و تمرین تنهایی میکنم
تمرین همه آنچه در این عمر تمرین کرده ام
تمرین دست و پنجه نرم کردن با حسرت.
تمرین سکوت با سینه پر از فریاد.

حتی سفر هم تسکینی نبود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
روز شرجی تنها
 

بگویم
از آفتاب داغ و هوای شرجی ساحل، کفش و جوراب را گوشه ای زیر درختی گذاشتن و پاچه را بالا زدن و راه رفتن در امتداد مرز خشکی ماسه ها، جایی که موج دیگر توانی برای فتح ساحل ندارد و در کار عقب نشینی است.
همینطور راه رفتن و گوش کردن. عرق ریختن، جایی بین فکر کردن و فکر نکردن قرار گرفتن.
خاطرات فراموش را زنده کردن یا حتی به آب سپردن.
آنقدر نزدیک میشوی که موج بعدی از پاهایت بالا می رود
چیزی به وقت بازگشت نمانده
خراش گوشماهی های شکسته تو را لحظه ای به ایستادن وا می دارد
کفشها زیر سایه درخت پاهایت را می خواند
اما گیجی و گنگی تنها بودن در این ساحل داغ خلوت هنوز وسوسه انگیز است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
دریا
 

یک روز که روی صخره های ساحل مشغول زیارت غروب آفتاب بودم، دیدم که مردی برای گرفتن توپ پسربچه ای از آب، روی سنگها ایستاد و لحظه های دیگر بی فکر و تصمیم گیری زیاد(حتی درباره عمق آب)، گویی که خطر از دست رفتن چیز ارزشمند یا جان انسانی در کار باشد، با لباس شیرجه زد و توپ پلاستیکی را گرفت و آورد.
صحنه طوری بود که هر عابری را به خنده یا اقلا پوزخندی وامیداشت.
اما شاید عابری هم به فکر می افتاد که این به آب پریدن از چه جنسی بود.
من گمان نکنم که از جنس پریدن آن پسر در فیلم "جان عزیز" بود برای گرفتن کیف دختر از آب!
هر چه بود تاثیرگذار بود و نشانگر دل نازک یک مرد که دل کودکی را شکسته نبیند.

یا در اصل، مردی که دلش جلوتر از عقلش راه می رود..

حتی پدر کودک هم حاضر نبود بخاطر یک توپ پلاستیکی تن به گل و لای و خزه های رقصان بدهد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آخر فراموشی
 

دلم میخواد کاری بکنم.
می خوام برم، نمیدونم کجا. میخوام کاری بکنم اما نمیدونم چکار.
گاهی جدی احساس می کنم هیچ دوستی ندارم. گرچه بهترین دوستان رو دارم.
با چرا ها، دیگه خودم رو سرگرم نمی کنم. آره، من یه کم خسته ام!
دلم تنگ تنگ نیست مثل گذشته، اما دلم تنگه. به اندازه یک باغچه که توی آفتاب خوب یک روز، میشه رفت و از عجایبش عکس گرفت.
میشه توش سبزی کاشت یا به درخت انارش آب داد، یا از توی گودال کوچیک آبش آسمون ابری رو دید زد.
دلم گرفته. نه مثل سابق.
اما یه فیلتر افتاده رو عدسی چشمام که رنگها رو داره بهم دروغ میگه.
انگار دارم توی مه راه میرم..
آخ چقدر دلم هوای مه آلود می خواد. جاده، مه روی کوههای سبز..
جاده باریک مارپیچ بین کوهها. آخر فراموشی!
اونجا که خورشیدش به هزار ناز میاد و وقتی هم میاد، آی میسوزونه!
دلم لک زده که زیر یک درخت، دراز بکشم روی یه تخت سنک صاف که لکه لکه داغ شده از آفتاب.
..


"باید امشب بروم .."


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب در بیداری
 

احمقانست میدونم.
داشتم خیال می کردم که ماشین رو خریدم.
رفتم تو جاده ها یک روز
با دوربین و پرینتر کوچک.
هم تو دوربین حرف می زنم و به این ترتیب یادداشت روزانه مینویسم
هم گاهی از روستایی ها و کشاورزها عکس میگیرم
پرینت می گیرم و میدم دستشون
پول هم میگیرم! (ارزون حساب میکنم)

حتی اینکه عکسا چه ریختی میشن هم خیلی زنده پیش چشمم اومد، حتی چهره ها
....
چرا من این رویا به ذهنم اومد؟

تنهای تنها!
میدونی
توهوای ابری شمال
افق باز
..

حالا اینو بذار کنار خواب دیشبم...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
به علت مسافرت..
 

خلاصه بنا شده که از دوم فروردین تا کمتر از یکهفته، افسار در دست دوستان همدل، به دشت و کوه و دریا بروم. همان حوالی که اصطلاحا به آن "شمال" می گویند. یا هر کجا که به نوعی شمال باشد یا حوالی شمال! یک جور ایرانگردی فقط در نیمکره شمالی ایران!!
این پست هم فقط برای جلب دعای خیر رهگذران بود از آنجا که احتمالا در این سفر بسیار نیازمند آنم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
به نام خانه تکانی
 

حکایت عجیبی دارد این روزهای آخر سال.
انگار وارد یک قیف شدی که نوک قیف آخرین روز کاری است.
همینجور لاغرتر و خلوت تر و بی بخار تر و ..
و همینجور که نوک قیف را میبینی اشعه یک استرس کوچک به تو میرسد کم کم.
و آن سال جدید است و دغدغه های کوچک و بزرگش.
هرچه سعی میکنی خود را از قید و مرز سال تقویمی جدا و رها بدانی انگار نمی شود.
بخشی از این استرس و ماجرا مربوط به پدیده ای است در حسابداری به نام بستن سال مالی!
وادامه ماجرا هم مربوط می شود به متولد شدن سند افتتاحیه سال جدید!
من حسابدار نیستم اما .. هر طور که نگاه میکنم بی ربط به ماجرای حسابداری نبودم و نیستم.
بماند.
یک داستان هم مربوط است به تازه شدن برخی مسایل کاری. من این وقتها همیشه به این فکر میکنم که آیا یک سال دیگر قرار است سر همین کار بمانم یا نه. البته خیلی دیر به این موضوع فکر میکنم بخاطر اینکه اصولا مایل به اسباب کشی نیستم. اما خب، فکر است. شاید از ارزیابی "آنچه گذشت" به این فکر می رسم.
تا اینجا که همه اش شد کار.
ترشیده بازی در مرامم نیست. پس مهم نیست به قدر یکسال دیگر آدم بزرگتر شده باشم. به قول معروف، خیالی نیست!
میماند سردرد همیشگی این ایام که خصوصا با پیش آمدن بحث خانه تکانی به کابوس تبدیل می شود. نه اینکه خود خانه تکانی مطرح باشد(که هست). اصل مطلب چیزهایی است که با خانه تکانی، اصلا با اسم خانه تکانی وسط می آید. مثل کارهای نکرده تلمبار شده، نقشه های نافرجام، امیدهای برباد، کتابهای نخوانده و سردرگمیهایی زندگی. هزار کاغذ و ایده پراکنده.
کلا هدفهایی که هرگز نوک تیری از کمان تو لمسشان نکرده.
اغلب خواب و خیال البته.
انسان بی دغدغه می شکفد. انسان با دغدغه اول باید حساب دغدغه هایش را برسد.
برای همین کم کم شروع به دور ریختن کرده ام. هر بار که مجبور می شوم خانه تکانی کنم (حتی اگر وسط سال باشد به خاطر پیدا کردن گمشده ای) این دور ریختن را اجرا می کنم. اینجور کمی دلم هم خنک می شود.
گاهی برای اینکه کارم آسان شود تصور می کنم قرار است بار سفر ببندم و بروم برای همیشه ..
حواست هست که حرفم فقط مربوط به خانه تکانی آخر سال نبود؟ 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
آسمان جنگل
 

حالا درست من همانجا نشسته ام. طبقه دوم. آسمان هنوز ابری است. دیشب یک دل سیر باران آمد. دستم به کاری نمی رود. مثل همه این روزها.

ولی حالا خبری از هیچ کدام نیست. نه باران و نه برف.

تنها وعده ای از هردوی اینها، با دانه هایی سفید که باد از دوردستها می آورد و هنوز به زمین نرسیده محوشان می کند. تنها، وعده ای.

 

هنوز اثر دود چوب خیس خورده جنگلی را روی گلویم حس می کنم. روی چشمهایم. روی لباسم.

و یاد فرش برگهای قهوه ای خشک و کوچک با نیمکت های سیمانی خزه بسته و درختهای بلند، خاک تیره و سگهای ولگرد گرسنه هنوز توی ذهنم هست.

و یک جمع دوستانه که کم کم میشود قدیمی خطابش کرد. در کنار یک چادر و در حال تدارک نهار. انفجار گاه و بیگاه خنده که تا مرز دل درد گرفتن ادامه پیدا میکرد.

دردها پنهانند. پشت همان خنده ها. گذر زندگی دردهایی می آفریند و دلخوشیهایی.  دلخوشیها از دردها بیشتر خودش را نشان میداد.

 

انتظار باریدن مثل انتظار مستجاب شدن یک دعاست، همانطور نگاه آدم را به آسمان میکشد.

گرچه به تو گفته اند که اینطور نیست که خدا فقط آن بالا باشد ولی گاهی تنها پناه آدم همین است که آن بالا را نگاه کند..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()