آسمون ريسمون

 
زمان(یادداشتهای ویرایش نشده1)
 

دلم میخواهد یک کارهایی را شروع کنم
باید بگویم از زمانی که می گذرد و من چه احساس تندی دارم که چیزی بردارم یا بهتر اینکه چیزی بکارم
چیزی بکارم
از گذر زمان نگران نیستم
از چیزی که لای تار و پود وجوداست که نمیشود نگران بود
موجود خارجی تهدید کننده نیست
بستری است که رویش خوابیده ایم.
اما همیشه از دست دادن فرصت ناجور است
اگر کل زندگی یک فرصت است این یک فرصت را نمیشود از دست داد
حتی جوانی هم که گذشته باشد مجبوری دست به کار شوی
یک جایی مجبوری
فرقی ندارد کی
آدم باید خودش را راضی کند
 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
هنوز
 

همه چیز دارد رنگ و معنایی تازه میابد انگار که در جهانی دیگر متولد شده باشی. با قواعد دیگر. با رنگهای دیگر. با قوانین دیگر.
شادی پررنگتر
مرزها محدودتر.
هنوز بهانه کم نیست برای بهتر شدن.
هنوز راه برای شاد بودن هست.
برای بودن دلیل هست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

چرا آدم زندگی نکند؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

از این دلهره که صدای آژیر از خیابان دور به دل آدم می اندازد.

از این تصویر مبهم از خیلی چیزها داشتن.

از این سنگینی تاریکی شب.

از این زندگی. از این بیزاری. از این زمان ...

از هیچ چیز نمی نویسم.

گاهی خوشحال می شوم که خیلی چیزها آنطور که باید باشند نیستند.

گاهی می بینم که چه بهتر که روی خیلی چیزها حساب نمی کنم. مثل خیلی از آدمها. مثل زمان لعنتی. مثل تاریکی آرام شب. مثل تصویری از لبخندهای روبروی دوربین.

روز دیگری گذشته است.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

آدم حتی میتواند از همه دلهره های کوچکش بنویسد تا دیگر هیچ اثری از آنها بیرون کاغذ باقی نماند. حتی در تلخ ترین لحظه ها به شرطی که تمام تار و پود آدم در تیرگی گرفتار نشده باشد این یک راه است.

آدم می تواند از گذشته و حسرتهایش بنویسد چون خوبی ها همیشه ساکت سر جایشان هستند.

 

همیشه بریدن و شکافتن یک توده سخت در زندگی کار سختی بوده و همیشه دستی می باید در کار بوده باشد در دستان تو تا به تو کمک کند حتی بی آنکه پایین پایت را نگاه کنی از راه باریک بگذری. بگذری و حتی فراموش کنی که ترسی از گذشتن در کار بوده.

 

 

زمان دیگر مثل سابق نمی گذرد. اصلا نمیگذرد. هیچ تغییری حتی نماینده گذر زمان نیست.

زمان ابهتش را از دست داده است.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

هیچ وقت و رمقی نمیماند که آدم حرفهایش را جایی بنویسد از بس که آدم هرز می رود در کشمکش ها و مشغله های بی فایده. قصه های تکراری و بیماری های کهنه درون.

اما واقعیت این است که در اولین دقیقه های صبح با صدای فرهاد و بی میلی به خواب لابد باید فردا پنجشنبه باشد که نیست.

 

 

از همین پنجره میشود چراغهای ساختمان بلند وحشتناکی را دید که هنوز قدش تکمیل نشده اما تا همینجا در نگاه من نماد بی رحمی سودجویی است. البته از همه بدتر افزایش چگالی آدمیزاد در نواحی خاص کره خاکی.

امروز که به همه اینها به اضافه امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا فکر می کردم نگرفتم که خلاقیت کجای این شب تیره جا می گیرد. حتی نگرفتم که اصلا چه اهمیتی دارد که من کجای کار باشم. ترسیده از آن چگالی ترسناک شدم.

 

 

ای سه شنبه تازه گذشته، من خیال می کردم خانه ام در امان از خاطرات می ماند و فکر می کردم که همه شان را دم در خانه گم کرده ام یا جایی سر راهشان گذاشته ام اما این هم دروغ دیگری بود جز آن دروغ که آدم به خودش می گوید که قهرمان فیلمهایی است که همیشه پایانشان خوش است.

فیلمی که من در آن بازی میکنم دیگر مدتهاست کارگردانی ندارد ومن هنوز مبهوت غیبت کارگردان سعی می کنم تا شیوه بدون کارگردان بازیگر بودن بیاموزم.

 

در.. در خانه را مدتی است درزگیری کرده ام. اما خیال میکنی فایده ای دارد؟

همه شان هر وقت خواستند می آیند و میروند. یکیشان را مرده گیر آوردم دیشب. فکر نمیکردم در خانه ام را پیدا کنند..

 

حسن یوسف ها را صبح کاشتم. اما هنوز خیال نمی کنم دستم خوب باشد برای گلکاری. اگر بود همه چیز جور دیگری شده بود اگر من صبر این کار را داشتم...

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

تو یک ناشناسی و به من می گویی که امروز بخت خوشی داشته ای.

و من می فهمم که چرا امروز به تو سلام کردم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی اوقات توی این زندگی کمی معلق بودن هم عالمی دارد.

اینکه انگار هیچ جا نیستی و همه جا هستی. اینکه انگار از گردونه زندگی و همهمه افتاده ای بیرون. حتی برای چند وقتی. برای خودت میچرخی و انگار نه انگار که اساس کار روی آب است. انگار نه انگار که با این حال هنوز بناست آینده ای در پیش باشد.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
بودن
 

تازگی احساس میکنم که در این خانه مقیمم.

وقتی یک روز کامل را در خانه گذراندم در میانه یک خواب کسل کننده نیمروزی تازه فهمیدم که اینجا هستم. و آخر، چهاردیواری برایم حصار شد.

من سکوت این حصار را دوست دارم. حتی صدای موسیقی هم آنرا آشفته نمی کند.

و بودن هیچکس از خالی بودن آن نمی کاهد. آنقدر بزرگ و وسیع میشود که هیچ حضوری در آن به حساب نمی آید.

چاردیواری یک جوری معلق در فضاست. یک جایی هنوز زیر ابرها. رو در روی آفتاب.

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

در آن لحظه های ناب پر از لطف، دلم میخواهد روی خدا را ببوسم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روزهای شلوغ
 

روزهایی که زندگی شلوغ می شود
و مغز دارد حسابی ویراژ میدهد از فکر کردن، چنان گرد و خاکی به پا می شود که بوته ذوق از آن، پاک نفله می شود.
(خصوصا روزهای که مغز باید به قواره یک ماشین احمق در بیاید که حتی با اندازه وال ای  احمق هم نمی فهمد.)
بعد باید تا روزها باید مثل یک بیمار مراقبتش کنی تا دوباره خودش بشود یادش بیاید دنیایش را.
و باز تا میاید جان بگیرد باز یک ماجرای دیگر..
فکر کردن به قواره یک ماشین احمق چیزی بود که من در زندگی ام انتخاب کردم و ناراضی نیستم..
به این درگیری و مریض داری هم کم کم دارم عادت می کنم
چیزی که هست ترس از دست دادن این بوته نازک است
تنها اتصال کوچک من به آدم بودن که در نهایت ممکن است آنچنان بپژمرد که حال و حوصله ای برای زنده نگه داشتنش نماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب و بیداری
 

یک روز بعدازظهر خواب آلود
یک روز عجیب و سردرگم
غرق خیال و رویا در میانه خواب و بیداری
به نظر می آید که چقدر همه چیز مثل همیشه است.
روز تباه می شود
غروب به هیچ کجا نمی رسد
به شب چندان امیدی نیست
تنها ساعتهای اندک خواب
امید یک روز بر باد رفته دیگر


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آوار
 

تمام روزا رو یک حس ناجوری به هم می زنه

و من همیشه میدونم که یک جای کار حسابی می لنگه

همیشه می لنگیده

تو تمام این ماهها

و شایدم برای همیشه.

هیچ کس نمیفهمه، حتی کسی نمیدونه.

 و همه سالها میشه که بگذره.

با سوال بی جواب و سر بی سامون.

با همین درد.

آسونترینهایی که بیهوده سخت شدن.

و دست آخر، عقلی که چیره نشد.

و دلی که آواره موند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
صدای پاییز
 

صدام صدای پاییزه وقتی از خودم و از زندگیم بگم

و حتی اگر بنویسم باز تو این صدا رو میشنوی

صدایی که داره باهات از سرما میگه و از قرمز و زرد و قهوه ای میگه

از به خواب رفتن میگه..


نمی دونم چرا اما این روزها روزهاییه که دلم میخواد خاطره بگم

مثل پیرمردها


درختا اما مغز شاخه هاشون جوون و زندست

و در انتظار آفتاب بهار

که تنها دوای خواب آلودگی و خمار زمستانه ست


همیشه تو فرود تابستون دلم برای زمستون تنگ میشه

_ واسه هوای ابریش واسه سرمای خشک کنندش _

تو اوج صدای زمستون یاد تابستون میکنم

که سبکترم و پنجه هام گرم و آزاده و فکم به آسونی باز و بسته میشه.

گرچه نه آوازی در کاره و نه سازی.


دلم یه لکه بهار میخواد

میدونم که تنم هنوز اینقدر پیر نشده

اما بهار مثل خود جوونیه  همون یه لکه ست

یه لکه رو دامن بلند عمر.


عمر؟ راستی مگه عمر بلنده؟


بلند اما نه به بلندی اون دامن بلند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خونه کجاست
 

کاغذ سفید جلوی من
صفحه سفید نوت پد، درخشش کور کننده مانیتور
میدونم سر کار جای این کارا نیست
اما چه کنم
دست و دل وقتی به کار نره باید به کار دل بگماری!
سکوت، خنکی، بعد از ظهر
دلسردی نه، دلتنگی نه، خواب آلودگی
همه چیز انگار مثل همیشه
اما فقط انگار
مثل همیشه ست

هیچ چیز مثل همیشه نیست
تنها عکسهای یخ بسته ماست که وانمود میکنه چیزی از جای خودش تکون نخورده
عکسهای که حتی زرد نمیشن، نمیشکنن، نمیپوسن
و بعدا نوه های ما ما رو تر و تازه و شفاف میبینن
انگار همونجا ایستادیم
جوون و صاف با صورتی که هنوز عادت خنده رو پوستش مونده.
هنوز لب دریا هنوز تو جمع رفقا..
(و به قول معروف، اچ دی!)
بگذریم

سفیدی  صفحه جلوی چشمای من
همینطور هاج و واج مونده
چشمام به سوزش و اشک افتادن
امروز توی اتاق یک کارمند اداری بودم
اصلا بنا نداشتم به روی خودم بیارم که دیدمش دیروز که مسافر کشی می کنه
خودش تا چشمش به من افتاد با صدای بلند و با خنده به من از 4 ماه تاخیر حقوقش گفت و مسافر کشی کردنش، جلوی همکاراش.
شاید می خواست بگه مهم نیست که منو دیدی!
و دست آخر همون تیکه معروف کاش ما هم مثل شما پولدار بودیم و از این قصه ها
چیزی نگفتم
ولی به خودم گفتم آره آخه گاهی عذب اوغلی بودن عین دارا بودنه
این یک واقعیته

همیشه دلم می خواست بدونم آدمایی که دارن میرن، روزای آخر چکار میکنن
البته فهمیدم که بستگی داره
خیلی هم بستگی داره به احساسات باقی مونده نسبت به اونچه که وطن نامیده میشه
و تعریف این کلمه وطن هم باز فرق میکنه
به نظرم یک کم شبیه تعریف هر کسی از خونه ست
یکی میگفت تعریف هر کس از عشق مثل تعریفش از خونه ست.
تعریفی از خونه که از بچگی شکل گرفته
پس خونه برای تو و برای من فرق میکنه
حالا بگو خونه کجاست تا بگم عاشق کی میشی..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
دقیقه های مانده به نیمه شب
 

تمام دقیقه های مانده به نیمه شب می گذرد، پس مانده انرژی و روحیه و هوشیاری، تو را به بستر آرام همیشگی می رساند.
آخرین لحظه های بیداری به خاطر نمی ماند. خواب سرزده و آهسته می رسد.
هر چیز که مانده را می دزدد. خاکستر را بر باد می دهد.


شب در خوابی سنگین مثل مرگ، فرو می روم و صبح چنان بیدار می شوم گویی هیچ دیروزی در کار نبود.
دقایقی همانطور می نشینم تا یادم بیاید بهانه های اندوهم کدامها بود و تعجب می کنم از اینکه همه چیز از خیالم می گریزد.
از خوابهایم تصویر محوی به یاد می آورم.
سینه ام سبک از غم دیروز،
و روز دیگری آغاز می شود.

روز یک موجود زنده است. حی و حاضر در همه جا.
شکل یک پیرمرد ترکه ای است که گوشه هر عکس دیده می شود و همیشه چشم به عقربه های ساعت جیبی زنجیردارش دوخته است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

معلوم نیست که من و زندگی هرکدام چه از جان هم می خواهیم.
من آن گوشه دنجش را می خواهم.
آنجا که دل خوش ارزانتر است.
آب روان و پاکی دارد و تعدادی سرو و مقداری چمن.
او اما مدام می خواهد از من شاگردی بسازد برای خودش.
شاگردی حرف شنو و سر بزیر.
نمی داند که من سالهاست مرام شاگردی کردن را از یاد برده ام.
برای همین مرا از آن کنج به بیراهه می کشاند.
و لحظه ای آرام گرفتنم را تاب نمی آورد.
گاهی به سیلم می دهد و گاهی خرابم می کند.

-----------------------------------------------------------
لحظه هایی هست که من بی خیال کنج دلخواهم می شوم و او بی خیال شاگرد ساختن از من.
لحظه های آرامش و شادی بی دلیل (بیماری نادر اما واگیردار).
و در همین لحظه هاست که چیزی زاده می شود. شاید فقط کمی شهامت باشد و شاید کمی رویا.
هر چه باشد تلخی را کم و کمتر می کند.
و اگر این لحظه ها ادامه پیدا کند...
نه، ادامه پیدا نمیکند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
کودکی
 

باز هیچ چیز ندارم بنویسم. بیخودی باز کردم. همینطوری. شاید فقط برای درددل یا وصف حالی چیزی.

گاهی وقتی بچه ها را میبینم که با پشت کاملا صاف و بدنی سالم راه می روند و می نشینند و زمین می خورند و باز نگاهشان به همه چیز خالی از قضاوت است و در عین حال همراه شگفتی خیلی زیاد. بی تخلف و بی تراوش منفی، دور از افسردگی و پر از امید و شادی کاملا طبیعی،

به این فکر می‌کنم که ما نسبتا بزرگترها جور دیگری باید می بودیم و گمان می کنم بزرگسالی‌مان باید شبیه تر به کودکی‌مان می‌بود. نه اینطور با تنی در هم شکسته و ذهنی که به آشفتگی عادت کرده، با چشمانی کور از دیدن زندگی و پر از عطش آرزوهای دور. شیر باز عمر و روزهای در حال هدر رفتن.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
یک روز
 

اینجا نشسته ام. در گوشه خیابان، در گوشه ای از آشپزخانه.
بی پا، بی تن. نگاه می کنم. تنها نگاه می کنم. خط زندگی را. آدمها را. نگاههای غافل و گذر زمان را.
اینجا من ایستاده ام. بی پا و بی تن.
تنها نگاه میکنم. سرنوشت را می پایم.
زیبایی را می بینم. عشق را می یابم. از میان نگاههای غافل آدمها، جهانهای کوچک را می بینم.
از میان دروغها و از میان فراموشی، زمان کوتاه و عمر مختصر یک داستان کوچه بازاری و تکراری است.
من هم مثل بقیه نمی دانستم مایه چندانی برای آرزوهای بیشمار ندارم.
امروز اما چسبیده به کناره خیابان، قرار گرفته در گوشه آشپزخانه، بی پا و بی تن، تنها نگاه می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
چنان بیگانه ای ..
 

یک گوشه میز را خالی کرده ام که یک گلدان بگذارم.

گلدانی که مدتی است در خانه رشد می کند. فردا در یک کیسه میگذارم و میبرم.

شاید یک صفایی بگیرد و هر از چند گاهی که چشمم از روی مانیتور سر خورد، اگر جای مناسب دیگری برای فرود آمدن نگاهم نبود، در همین سبزی پناه بگیرد.

همیشه تا چند وقت پیش، محل کار برایم زندان بوده. هنوز هم از چهار و پنج که بگذرد همینطور میشود.

همینطور همه جوانی آدم خشک می شود. پشت همین دیوارها و در کنار همین دنیای خشک منطقی.

آدم یاد "امید و آرزوهای زهم بگسسته فردای دنیا" می افتد که، نمی بینی.. نمی بینی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روز آخر هفته
 

امروز که آمدم سر کار تا چشمم به این چیزها (کامپیوتر، تلفن، کاغذهای یادداشت، ..) افتاد با خودم گفتم باز یک روز دیگر!

الان که اینرا مینویسم به خودم میگویم که هیچ چیز اصلا بد نیست اما من کم حوصله شده ام.

باز خوب است که فردا و پس فردا تعطیل است. باید یک کاری کرد. آدم دلش از همه جا بیخبری می خواهد. و یک کم "باشد تا ببینیم". و یک مقدار "این نیز بگذرد".

بله. همه چیز خوب است. همان اندازه که باید باشد. می شود آدم مچ آن "من" ناهشیار آشوبگر خودش را بگیرد. آنوقت ها که می خواهد زندگی را در ذهن ویرانه کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

واقعا عجیب است.
اینکه وقتی به سمتی قدمی برمی داری به سمتت قدم بر می دارد.
این شاید در مورد همه چیز درست باشد.
گاهی یک سوال که روزها و شاید سالها ذهن آدم را اسیر می کند تنها معطل یک قدم است.
یک کاری که بشود به آن گفت اقدام کردن. کاری کردن.
ممکن است خیلی راه باشد. اما هر قدم، خودش یک اثری دارد. با اینکه تا مقصد خیلی راه است.
و اگر هم در این مسیر برای کسی کاری بکنی، در این حد که آدرسی که میپرسد را جواب بدهی، باز خودش انگار یک اثری دارد.
انگار هموارتر شدن راه را میبینی.
اگر اینطور باشد، عجیب نیست؟


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
همین رفتن
 

اگر

"ساحل بهانه ای است" *

و اگر

"رفتن رسیدن است" *

اگر

"بی درد و بی غم است چیدن رسیده را" *

و اگر

"خامیم و درد ما از کال چیدن است" *

پس بگذار تا در این جاده که می رویم با همین درشکه تق و لق

اینجور فرض کنیم که زندگی همین است. همین جاده فرسوده پیر و همین درشکه.

همین تشنگی را با آب شور گرم جواب دادن.

همین رفتن.

و رهایی از بیم نرسیدن. یا دیر رسیدن.

 

______________________________

* قیصر امین پور


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
برف
 

بیست و پنجم فروردین و برف؟

جالب بود که کاملا برای چند ساعتی زمستان را تداعی کرد.

امسال شاید از آن سالهای عجیب باشد. شاید چند وقت دیگر قورباغه ها ابوعطا بخوانند.

***

دلم میخواست یک صبح میرفتم یک جای بلند دور. یک وقتی و یک جایی که طلوع آفتاب را بشود دید. دلم میخواست در دوازده مرحله به خورشید سلام کنم.

دلم میخواست کودک میشدم و خودم را از کودکی بزرگ میکردم.

دلم میخواست میرفتم. به پشت کوهها و به همه آنها که از پشت کوه می آیند پوزخند کمرنگی می زدم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زندگی
 

تا کجا را نمیدانم

تا کی را نمیدانم

همه عمر در سفر خلاصه می شود

زندگی با دادن و پس گرفتنهای پیاپی اش، با همه آنچه از پیش بینی اش ناتوانی، آزمونهای سختی را رقم میزند.

تو روی امواج در زورق کوچکت ادامه میدهی یا غرق می شوی و پایین میروی.

اما از من اگر بپرسی میگویم روز خوشی است آخرین روز سفر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
گذر عمر ببین
 

در همین زمان، توی همین سن و سال (که تا چشم میگذاری دیگر همان عدد نیست که حفظ کرده بودی و باید عدد تازه ای جایگزینش کنی و راستش اهمیتش را هم کم کم دارد از دست می دهد) گاهی فکر میکنم حالا زندگی را چقدر می شناسم. هر چه می گذرد بیشتر می فهمم که اینکه چطور زندگی را ببینی همه چیز را رقم می زند. و سوال اصلی این میان این است که آنچه تو میبینی چقدر به حقیقت نزدیک است.

وقتی به آنها که زودتر به این دنیا آمده اند نگاه میکنم دلم میخواهد بپرسم که حالا به چه نتیجه ای رسیده اند. وقتی سن مرا می گذراندند به چه نتیجه ای رسیده بودند.

گاهی عمر، مساله میشود. گاهی مساله، نامشخص بودن وقت رفتن است.

ولی در واقع راستش را بخواهی گاهی هم قصه خیلی کوتاه تر از این حرفهاست. مساله، بیشتر وقتها خود منم!

 

بگذریم.

خدا پدر روزهای تعطیل را بیامرزد. هر روز که باشد، روز قبلش همیشه مثل پنجشنبه است. روزهای تعطیل مهم نیست کجا باشی حسهایش با روز عادی کلی فرق می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
کوچ بنفشه ها
 

صبح باران می بارد و یک روز خیابان به سنگینی ترافیک محکوم می شود.

باز جای شکر دارد که بارانی باریده. و البته حس آشنای همیشگی اسفند ماه. انقباض آدمها و ماشینها و مغازه ها از یک طرف و ازطرف دیگر آسودگی طبیعت که آماده می شود که بشکفد و کم کم بهار زیبا و تعطیلات و رهایی خیابان را بشارت می دهد.

حالا دیگر می شود روزشماری هم کرد. شکر خدا پیک شادی هم نداریم که پیش پیش حالمان را بگیرد.

اقلا می دانیم قرار است چند روزی روزمرگیهایمان به هم بریزد و شاید حتی چند روزی دست از سر خدا هم برداشتیم، که میداند شاید مهمانیها را هم پیچاندیم و رفتیم یک گوشه دنجی پیدا کردیم.

شاید کم کم یاد گرفتیم با زندگی مثل یک خانم، محترمانه رفتار کنیم.

از همین حالا کم کم میشود کودکانه فرهاد را به گوش بگذاریم و کمی دیرتر در روزهای آخر اسفند کوچ بنفشه هایش را. 

فعلا باید با همینها زمستان را سر کنیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
مشق نانوشته
 

دوباره فکر کردن به همه چیز.

گاهی شاید همه چیز دست به دست هم میدهد تا چیزی فهمیده شود.

و گاهی بهایی میطلبد که به تلخی پرداخته میشود تا اینکه چیزی فهمیده شود.

یک خواب عمیق و طولانی که به هم خوردنش به شلیک توپ نیاز دارد.

همه اینها پیش میاید تا کم کم خواب آدم سبک و سبکتر شود. مثل خواب پیرمردها.

مثل نگهبان شب که خواب و بیداری را از میان هم تجربه میکند.

برای به سلامت رفتن از میان طوفان به مقداری هوشیاری نیاز است.

و این توجه به واقعیت زندگی است.

و به دست گرفتن مسئولیت زندگی اگر بپذیری که اختیار تو در زندگیت یک تعارف احمقانه نبوده در حد اختیار یک عروسک نمایش.

و اینطور است که میفهمی آدم بهتر است شخصا خودش به زندگیش گند زده باشد اگر به آنجا برسد. یعنی اینطور سربلندتر و پرافتخارتر است. یا حتی میفهمی که این گند زدن باز میتواند تعبیر دیگران باشد. تو فقط راه خودت را رفته ای.

در بدترین حالت اینکه شاید سر و سنگ را برای هم ساخته باشند اما با این حال مشق نانوشته هم ماجرایش معلوم است.


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

امروز با یک دوست، زیر ساختمان پاپیونی سینما، همان که کنار پارک ملت ساخته اند قرار داشتم تا بعد مدتها حرفهای تلمبار شده را درباره همه چیز از کار و بار و دغدغه های انسانهای مجرد و غیره بزنیم و بعد برویم پی کارمان.

محصول اینطور دیدارها حرفهای گسسته ای است که گهگاه سر از درددل کردنهایی در می آورد. محصول، کمی سردرد است. اینطور وقتها پی میبرم که تمایلم به حرفهای خیلی جدی کم میشود. و حالا میفهمم بهترین کار ساکت بودن است، گاهی حرف زدن. آن هم درباره یک چیز.

حالا که اول روز شنبه است، تازه از دیدن "بنجامین باتن" فارغ شده ام و هنوز تاثیرش را روی خودم مزه مزه میکنم. مدتی بود از فیلمی جدا لذت نبرده بودم. و این اضافه شد به لذت دیدن دوباره ماجرای "شاوشنک" که دیشب پیش آمد.

اینها به کنار. زندگی درگیری زیادی بین عقل و احساس برایم درست کرده و این دارد به اوج خودش میرسد.

اتفاقات نامریی زیادی دارد می افتد. چیزهایی تغییر می کند.

چیزهایی برمیگردد انگار به قبل. اما هنوز چیزی معلوم نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
باید کاری صورت داد
 

انگار باید همه چیز را رها کنم تا کاری صورت داده باشم.

انگار باید بپذیرم که دنیا و آدمها و حتما مرگ، چه از دست دادن و چه بدست آوردن در زندگی، در کنترل من نیست.

انگار باید تمرین کنم که سعی در کنترل هیچ چیز جز خودم نداشته باشم.

باید رها کنم تا کاری کرده باشم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

نمیدونم میشه عادت به منفی بافی رو کم کرد یا نه

نمی دونم میشه حال بهتری پیدا کرد یا نه

نشستن من پشت این کامپیوتر یک جور خلوت کردنه با خودم یا باید گفت با فیلمها، موسیقیها، وقت گذروندنها، گاهی آه کشیدنها.

زندگی پره از متنهای ننوشته، حرفهای نزده، تجربه های منتظر و آوازهای نخونده.

همه چیز ساده است جز اون چیزا که من نمی فهمم یا نمی خوام که بفهمم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
If I Could Be Where You Are
 

خدایا چطور میتوانم از تو بخواهم که کسی را زنده نگه داری یا اینکه هرگز به مرگ کسی فکر نکنم
چطور از یاد ببرم که انتهای روشن زندگی به آغاز شگفت آورش دوخته است
یا چطور به نوزادی نگاه کنم و فراموش کنم که روزی نامعلوم به سادگی خواهد مرد
شاید زندگی هر لحظه انتظار مرگ است یا دست کم انتظار طبیعت این است
پس چطور از تعلق به مرگ و زندگی خلاص شوم

 

 

توضیح:

اتفاق نوشتن این چند خط تصادفا حین گوش کردن به If I Could Be Where You Are در سر کار، در ٨٧/٠٣/٠١ افتاد!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()