آسمون ريسمون

 
زمان(یادداشتهای ویرایش نشده1)
 

دلم میخواهد یک کارهایی را شروع کنم
باید بگویم از زمانی که می گذرد و من چه احساس تندی دارم که چیزی بردارم یا بهتر اینکه چیزی بکارم
چیزی بکارم
از گذر زمان نگران نیستم
از چیزی که لای تار و پود وجوداست که نمیشود نگران بود
موجود خارجی تهدید کننده نیست
بستری است که رویش خوابیده ایم.
اما همیشه از دست دادن فرصت ناجور است
اگر کل زندگی یک فرصت است این یک فرصت را نمیشود از دست داد
حتی جوانی هم که گذشته باشد مجبوری دست به کار شوی
یک جایی مجبوری
فرقی ندارد کی
آدم باید خودش را راضی کند
 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

آدم حتی میتواند از همه دلهره های کوچکش بنویسد تا دیگر هیچ اثری از آنها بیرون کاغذ باقی نماند. حتی در تلخ ترین لحظه ها به شرطی که تمام تار و پود آدم در تیرگی گرفتار نشده باشد این یک راه است.

آدم می تواند از گذشته و حسرتهایش بنویسد چون خوبی ها همیشه ساکت سر جایشان هستند.

 

همیشه بریدن و شکافتن یک توده سخت در زندگی کار سختی بوده و همیشه دستی می باید در کار بوده باشد در دستان تو تا به تو کمک کند حتی بی آنکه پایین پایت را نگاه کنی از راه باریک بگذری. بگذری و حتی فراموش کنی که ترسی از گذشتن در کار بوده.

 

 

زمان دیگر مثل سابق نمی گذرد. اصلا نمیگذرد. هیچ تغییری حتی نماینده گذر زمان نیست.

زمان ابهتش را از دست داده است.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
باران
 

باران بارید.

همه چیز در سکوت وناپایداری.

دلم شب بو و یاس سفید می خواهد.

باز هوس سفر،

باز تغییر فصل، باز پاییز.

باران، تابستان را می شوید.

من از پنجره بیرون میپرم. روی تن خیس خیابان خاکستری راه می روم.

هر بار که به آسمان نگاه میکنم به یاد می آورم که زمانی گذشته است

زمانی که آرام آرام تابستان را اینطور سر به گریبان و پریشان کرده.

من که نیمی از این زمان را در خواب بوده ام  باید گذر زمان را از صورت تابستان بفهمم.

 

آن همه که حس میکردم عضوی دردناک هست که دوستش دارم اما باید از تن جدایش کنم

و همه آن دردها که کشیده ام

همه آنهمه وسوسه ها برای ماندن و دیدن که چه خواهد شد

همه آنها..

همه آن دردهای قدیمی که دیگر تعریفی از زندگی شده اند

تا بگذرم از رفتن

رفتنی که نمی دانم حتی کجا و چطور.

همه را به یاد می آورم.

دیگر گریزی از به یاد آوردنشان ندارم.

و نمیدانم که چرا باران انگار شروع همه داستانهاست..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
وقت
 

با اینکه روزها خیلی سعی می کنند گذشتنشان را کند جلوه دهند و من را با رل بازی کردنشان گاهی خوب فریب می دهند، اما واضح است که کند باشد یا تند، همه چیز خیلی جدی در گذر است.

مثل اینکه داخل واگن متروی بی ایستگاه مانده باشی که هرگز نتوانی از آن خلاص شوی. میدانی اسیری و کاملا آنرا حس می کنی. اسیر زندانی که تو را در حرکت خودش اسیر کرده.

زمان برای من طوری می گذرد که انگار انتقام می گیرد از اینکه مثلا گفته باشم یکبار: گور بابای وقت!

البته اینکار را با ظرافت خاصی انجام می دهد. مثل کسی است که از روبرو به تو لبخند می زند اما از پشت چاقو برایت تیز می کند.

ولی از انتقام و اینها گذشته طبق معمول یک درس یا یک هشدار برای من که یک راه اشتباهی دارم می روم و حالا باید یک جور دیگر زندگی کنم. نه اینقدر کلی. شاید بایک تغییر کوچک. مثلا اینکه دیگر هرگز نگویم: ...!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
دقیقه های مانده به نیمه شب
 

تمام دقیقه های مانده به نیمه شب می گذرد، پس مانده انرژی و روحیه و هوشیاری، تو را به بستر آرام همیشگی می رساند.
آخرین لحظه های بیداری به خاطر نمی ماند. خواب سرزده و آهسته می رسد.
هر چیز که مانده را می دزدد. خاکستر را بر باد می دهد.


شب در خوابی سنگین مثل مرگ، فرو می روم و صبح چنان بیدار می شوم گویی هیچ دیروزی در کار نبود.
دقایقی همانطور می نشینم تا یادم بیاید بهانه های اندوهم کدامها بود و تعجب می کنم از اینکه همه چیز از خیالم می گریزد.
از خوابهایم تصویر محوی به یاد می آورم.
سینه ام سبک از غم دیروز،
و روز دیگری آغاز می شود.

روز یک موجود زنده است. حی و حاضر در همه جا.
شکل یک پیرمرد ترکه ای است که گوشه هر عکس دیده می شود و همیشه چشم به عقربه های ساعت جیبی زنجیردارش دوخته است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
از پیش نویس ها
 

پیرمردی در اورکت سبز ایستاده کنار روزنامه فروشی، نایلون پاکت سیگار بهمن را جدا میکند و به باد سرد میسپاردش، چون پر پرنده ای.
آسایش و غفلت کودکی بیدار میشود.
با همه شگفت زدگی مدام یک کودک و کنجکاوی پیگیر و ملال آورش.
روزگار مدرسه. دنیای کوچک پر هیاهو.
من حالا هم سن و سال ناظم یا دست کم یک معلم جوان مدرسه به حماقتهای خودم و ژستهای ناظم و مدیر و معلم میخندم.
به همه آن روزگار ساده و کوتاه و دلگیر میخندم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
تا نیمه های آذر
 

بیحوصلگی وحشتناک سر کار چیز عجیبی شده.
نمیدونم چاره کارم یک مرخصی اساسیه یا اینکه اینهم یک درس دیگه هست که نشونم بده واسه چی اصلا کار می کنم. البته جز مساله مهم و حیاتی پول.
باید بگم بیحوصلگی عجیب سر کار چیز وحشتناکی شده. این درست تره.
حالا بعد یک عمر که اومدم پای درخت خشکیده وبلاگم یک کمی آب بریزم باید این حرفا پیش بیاد.
خوب اقلا حالا میتونم یک کمی تمرین کنم تا یادم بیاد چیز نوشتنم رو.

تو این مدت یکبار دیگه هم اومدم یه چیزی بنویسم که تو همون پیشنویس موند که موند.

چهار ماهی شده خلاصه.

احساس میکنم لهجه ام عوض شده! انگار مدتها یه جای دیگه بودم!

پنج شنبه ها هم یک رنگ دیگه ای داره. گرچه همون پیزی فراخی های خودشو داره. پنج شنبه های سر کار.

حالا ببینیم چطور میشه.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زمان
 

روزهای عجیبی است
باید با گذر زمان با ملایمت کنار بیایم
دوباره شنبه است.
از یک طرف می خواهم که بگذرد تا برسم به همه چیزهایی در آینده انتظارشان را می کشم.
از طرف دیگر نمی خواهم چون این که می گذرد عمر است.
پس بگذار زمان آنطور که خودش دلش می خواهد و صلاح می داند بگذرد. حالا که قرار است به هرحال بگذرد.
با کندی و تندی دلخواه خودش.
بگذار، شاید اینطور، لحظه ها را بهتر بفهمم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()