آسمون ريسمون

 
 
 

خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم
روزای عجیبی شده
کارایی هست که دوست دارم انجام بدم
کارایی هست که شاید هیچ وقت نشه انجام بدم
یه بارون درست و حسابی هم نمیاد که آدم زیرش قایم شه.
دست و دلم هیچ به کار نمیره
روزا پر از ماجراهای کوچک عقیمه
گیج خوابم هنوز با اینکه ساعت نزدیک دهه
دلم میخواد زودتر یه تعطیلی بیاد
دلم میخواد طولانی راه برم یه جای سبز و بعدش یه سیگار بزرگ بکشم و بعدش برم تو یه خواب طولانی
بزنم به بی خیالی انگار نه انگار
از زمان بیام بیرون


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
غروب و کافه
 
وآدم را رها میکند. غروب و خلا این ماه. دم اذان.
و این کافه های خلوت و جاده ابریشم در گوش من. 
کشیدن این توتون میکس، نعمت آسمانی. آرام. 
میبردت جایی که روزهای سخت ته میکشند. 
قهوه همیشه تلخ بود و روزگار ما گاهی همینطور. 
روزگار ما و راه درازی که آمدیم. من گرچه دیگر به بلندی و کوتاهی اش کاری ندارم. 
به انتهایش هم. مسیری آمدم یکتا و بی تکرار. 
هرچند ظاهرا بی حاصل. حاصل شاید بی معناست. 
همه مسیر بود که زیبا بود. این دل که میتپید و این بی آرامی و انتظار و کش دادن همه چیز. 
در انتظار معجزه ای که نبود. 

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 
همیشه یک چیزی یک جایی کم بوده
همیشه یک چیزی یک جایی کم است

آدم گاهی می خواهد به عقب برگردد
آرزوی محالی است
خیال خامی است میدانم
اشتباه هم هست
دستانم با دستی نمیماند
وقتی دستم دستی را لمس میکند
وقتی آدمها می آیند و می روند
یادم می آید که 
همیشه یک چیزی یک جایی کم بوده
همیشه یک چیزی یک جایی کم است

هیچ نگاهی نگاه تو نیست
جای دستانت دستی نمی نشیند
خاطره لبهایت پاک نمی شود

کاش میدانستی زندگی ام خالی نیست اما با این حال
در تمام این سالها
همیشه بی تو یک چیزی یک جایی کم بوده
همیشه یک چیزی یک جایی بدجوری کم است

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

تصویر بغض روی گوشه لبها
صدای زمان که همینطور با صدای محکم و مرتب چکمه هایش می رود
احساس مدام راه رفتن روی یک پل معلق
ناشناخته
لذت و آرامش از یک سمت و دلهره از سمت دیگر
تجربه
احساس تهی بودن
کودک بودن

به کجا می روم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
شب
 

روز به تندی می گذرد و شب آرامتر. ساعتهای شب گرانقیمتند و نمی شود از هیچ لحظه ای گذشت.

یادگاریهای قدیمی حتی اگر شسته شوند جای دستها و رد نگاه چشمان خسته که از آنها پاک نمی شود. می شود؟

خانه خلوت، خانه آرام، تن خسته ام را بپذیر. باز هم روز به پایان رسید و زود روز دیگری از راه می رسد.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

اینروزها دلم همش می خواهد ساعتهای روز بگذرد.

همش دلم می خواهد به خانه برگردم. به جایی که آشناتر است.

دلم می خواهد به خانه بگریزم از دست همه آنچه نمی دانم و همه آنچه می دانم اما با آن غریبه ام.

قدم بزنم هرروز زیر بارش لطیف

و خیابان خاکستری خیس خورده را با چشمان خسته و سری خالی طی کنم

"دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است"


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

خلوت یک جمعه بعد از ظهر و یک کوچه آفتاب داغ. بی پرنده ای که پرواز کند. بی صدای اضافه ای. یک شهر در خواب. خانه ای ساکت. صدای بلند کولر بی آنکه خنکی ای به تن داغ خانه بیاورد.

گلها حمام آفتابشان را کرده اند و عینک آفتابی روی روزنامه های دیروز هنوز دل از آگهی ها نمی کَند.

روزی دیگر در حال گذشتن است.

چرا زمان می گذرد و چرا ثانیه شمار اینجور ترسناک و هشدار دهنده قدم میزند؟

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
بودن
 

تازگی احساس میکنم که در این خانه مقیمم.

وقتی یک روز کامل را در خانه گذراندم در میانه یک خواب کسل کننده نیمروزی تازه فهمیدم که اینجا هستم. و آخر، چهاردیواری برایم حصار شد.

من سکوت این حصار را دوست دارم. حتی صدای موسیقی هم آنرا آشفته نمی کند.

و بودن هیچکس از خالی بودن آن نمی کاهد. آنقدر بزرگ و وسیع میشود که هیچ حضوری در آن به حساب نمی آید.

چاردیواری یک جوری معلق در فضاست. یک جایی هنوز زیر ابرها. رو در روی آفتاب.

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

شمعدانی سخاوتمندانه گل می دهد. آفتاب سخاوتمندانه میبارد حتی از پشت ضخیمترین پرده ها.

 

این روزها معنای دیگری دارند که مثل این روزهای هیچ سالی نیست. مثل روزهای تعطیل تابستانی مدرسه هم نیست. حکایت این است که من جوانترین روزهای عمرم را می گذرانم. این تمام چیزی است که من می دانم.

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

نور آفتاب و صدای موج دریای خیابانها مر از خواب بیدار می کند.

روزها فعلا اینطور آغاز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
شب
 

روز شلوغی بود

پاهایم را موقتا از دست داده ام

احساس می کنم در یک هتل هستم

اما وقتی بسته های آشنای باز نشده را می بینم یادم می آید که ...

سگ امشب خواب است اما باد هنوز زوزه می کشد

هیچکس در راهروها راه نمی رود.

تنم منتظر یک حمام است. قلبم در انتظار بازنشستگی پیش از موعد.

مغزم خواب است تا فردا.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

روزها میگذرد
من صبح را به شب می رسانم و تمرین تنهایی میکنم
تمرین همه آنچه در این عمر تمرین کرده ام
تمرین دست و پنجه نرم کردن با حسرت.
تمرین سکوت با سینه پر از فریاد.

حتی سفر هم تسکینی نبود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

و من ماندم و زمستان در حال پس نشینی.

من ماندم و خیابانهای غروب.

من ماندم با یک کتاب باز.

با هزار خیال روشن و فکر ناماندگار

سرپنجه ناسور و مشقهای نیمه تمام

 

دفتر بی پایان نت را همان بالا رها می کنم

روز دیگری به پایان رسیده است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
رها
 

دیگر هیچ مجالی برای گفتن از خستگیها نمی خواهم.

به دل رحم خواهم کرد؟ نمی دانم.

روزها را خواهم شمرد؟ شاید.

اما تخته پاره ای بر موج خواهم شد رها رها رها...*

 

-----------------------------------------------------------------

*یاد بیت   چو تخته پاره بر موج  رها رها رها من..  از شعر سیمین بهبهانی


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب و بیداری
 

یک روز بعدازظهر خواب آلود
یک روز عجیب و سردرگم
غرق خیال و رویا در میانه خواب و بیداری
به نظر می آید که چقدر همه چیز مثل همیشه است.
روز تباه می شود
غروب به هیچ کجا نمی رسد
به شب چندان امیدی نیست
تنها ساعتهای اندک خواب
امید یک روز بر باد رفته دیگر


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آوار
 

تمام روزا رو یک حس ناجوری به هم می زنه

و من همیشه میدونم که یک جای کار حسابی می لنگه

همیشه می لنگیده

تو تمام این ماهها

و شایدم برای همیشه.

هیچ کس نمیفهمه، حتی کسی نمیدونه.

 و همه سالها میشه که بگذره.

با سوال بی جواب و سر بی سامون.

با همین درد.

آسونترینهایی که بیهوده سخت شدن.

و دست آخر، عقلی که چیره نشد.

و دلی که آواره موند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
وقت
 

با اینکه روزها خیلی سعی می کنند گذشتنشان را کند جلوه دهند و من را با رل بازی کردنشان گاهی خوب فریب می دهند، اما واضح است که کند باشد یا تند، همه چیز خیلی جدی در گذر است.

مثل اینکه داخل واگن متروی بی ایستگاه مانده باشی که هرگز نتوانی از آن خلاص شوی. میدانی اسیری و کاملا آنرا حس می کنی. اسیر زندانی که تو را در حرکت خودش اسیر کرده.

زمان برای من طوری می گذرد که انگار انتقام می گیرد از اینکه مثلا گفته باشم یکبار: گور بابای وقت!

البته اینکار را با ظرافت خاصی انجام می دهد. مثل کسی است که از روبرو به تو لبخند می زند اما از پشت چاقو برایت تیز می کند.

ولی از انتقام و اینها گذشته طبق معمول یک درس یا یک هشدار برای من که یک راه اشتباهی دارم می روم و حالا باید یک جور دیگر زندگی کنم. نه اینقدر کلی. شاید بایک تغییر کوچک. مثلا اینکه دیگر هرگز نگویم: ...!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

اینروزها هر کجا که می‌روم احساس می‌کنم چیزی را جایی جا‌گذاشته‌ام.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
روز
 

امروز حسابی با خنده یک ریز، کلافه شان کردم و البته با دیر آمدنم.
چند چیز را فراموش کردم به آنها بگویم.
دست آخر هم یک درخواست مسخره شان را پیچاندم.
...
می توانم بخندم هنوز. اگر کسی جوک آبداری بگوید که حتما. شاید مثل خنده های قدیم: انفجاری از ته دل . شاید.
گرچه به هر جوکی اینروزها نمی شود خندید..
زمان هم برایم آنقدرها مهم نیست. فقط اینکه حتی دیگر حرص و جوش دیر رسیدن را هم نمی خورم.
تازگیها اینطور شده ام که یک سری یادم باشد ها را حتی به یاد هم نمی آورم.

روز، آن پیرمرد گوشه همه عکسها، چشم از ساعت گرد جیبی اش بر نداشته.. اما چرا..
چند لحظه ای امروز.. نمی دانم حواسش به کجا پرت بود. همان وقت که سوار ماشین آن پسرک داشتم چند کیلومتر مسیر اشتباه می رفتم و متوجه نبودم، زمان را از دست دادم..

به هر حال رسیدم. چشم دوختم به دهان بچه های بزرگ تا ببینم از پشت کت و شلوار و عنوانهایشان چه چیزها قرار است در بیاید..


راه برگشت را، زیر آفتاب داغ به اتکای کمربند دودآلود و کثیف صندلی جلو، غافل و نیمه خواب طی کردم...

پیاده به خانه آمدم.

و حالا، پیرمرد با همان ساعت مسخره لای پنجه های استخوانی اش درخواب است.

من با یک آهنگ چند سال پیش آخرین دقایقم تا نیمه شب را می گذرانم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
دقیقه های مانده به نیمه شب
 

تمام دقیقه های مانده به نیمه شب می گذرد، پس مانده انرژی و روحیه و هوشیاری، تو را به بستر آرام همیشگی می رساند.
آخرین لحظه های بیداری به خاطر نمی ماند. خواب سرزده و آهسته می رسد.
هر چیز که مانده را می دزدد. خاکستر را بر باد می دهد.


شب در خوابی سنگین مثل مرگ، فرو می روم و صبح چنان بیدار می شوم گویی هیچ دیروزی در کار نبود.
دقایقی همانطور می نشینم تا یادم بیاید بهانه های اندوهم کدامها بود و تعجب می کنم از اینکه همه چیز از خیالم می گریزد.
از خوابهایم تصویر محوی به یاد می آورم.
سینه ام سبک از غم دیروز،
و روز دیگری آغاز می شود.

روز یک موجود زنده است. حی و حاضر در همه جا.
شکل یک پیرمرد ترکه ای است که گوشه هر عکس دیده می شود و همیشه چشم به عقربه های ساعت جیبی زنجیردارش دوخته است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
زمزمه
 

روزهای عجیبی است.
در سرم زمزمه ای است که نمیشود شنید. زمزمه ای که در رگهایم جاری شده است، گاهی قلبم را می فشارد و گاهی ترجمه می شود به شادی بی دلیل و ملایم، و همراه.
مثل شادی صدای یک پیانوی کهنه کوک سرحال.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

شاید خیابانها جای پرسه ارواح سرگردان شده باشد که مرگ ناگهانی شان را هنوز باور نکرده اند.
شاید حتی خاطره پر از رخوت سالها و خواب نوشین پس کوچه های ما هم تاب تحمل خیانت را نداشت.
هوای شهر بوی نفرین می دهد و آرامش را برای حفظ حیات حتی نمیشود در خون تزریق کرد.

نمی توانم مثل همیشه باشم، از خنکی تابستان بگویم، از آفتاب بگویم، یا از گذر نرم زندگی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

بگذار تا دل تنگم را بنویسم.
زندگی می تواند خط پر امیدی باشد.
اگر ... بگذار چیزی بنویسم.
من که روزهاست در قفس خودساخته ام اسیرم
دلم پرواز می خواهد چون روزنه نوری دیده ام در یک گوشه تاریک قلبم که از من پرنده ای جوان می سازد که ذوق پرواز دارد.
نگذار تا باز دل به اسارت ببندم، روزها را یک به یک قربانی کنم.
نگذار این زمان کوتاه به رنج و اسارت بگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
پنجشنبه
 

تا اینکه بالاخره یک روز یک جور سرماخوردگی ناجور خانه نشینم می کند و اینطور به یک روز آرام در خانه می رسم!

امروز از صبح فکر میکردم که چقدر کسل کننده بوده از صبح تا غروب توی آن اتاق کار کردن.

و اگر دلخوشی نبود...

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کوچه جمع و جور
 

همه این روزها همه آنچه که در ذهنم می گذرد
رفته رفته آرام کنار می رود.
همه چیز به چشم می آید.
هر گذری از این کوچه فرسوده.
و رفتگر زودرنج محله کارش را خوب می داند. هیچ چیز را بیخودی دور نمیریزد. وبرای هرچیز که دور میریزد، اول اجازه میگیرد.
گاهی باهم دعوایمان می شود و گاهی دست از کار می کشد و می رود. فقط برای اینکه قدر بودنش دانسته شود.
روزگاری کوچه ام را به او خواهم سپرد تا هرچه را ناجور میبیند جمع و جور کند. کوچه خلوت و تمیزی خواهم داشت.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زمان
 

روزهای عجیبی است
باید با گذر زمان با ملایمت کنار بیایم
دوباره شنبه است.
از یک طرف می خواهم که بگذرد تا برسم به همه چیزهایی در آینده انتظارشان را می کشم.
از طرف دیگر نمی خواهم چون این که می گذرد عمر است.
پس بگذار زمان آنطور که خودش دلش می خواهد و صلاح می داند بگذرد. حالا که قرار است به هرحال بگذرد.
با کندی و تندی دلخواه خودش.
بگذار، شاید اینطور، لحظه ها را بهتر بفهمم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

امروز از آن روزهایی آفتابی روشن بی خیال است.
و روزهای ابری بی باران از رو رفته اند.
امروز من یاد دوران دانشگاه افتادم. روزهای پشت هم اندازی و بی خیالی توام با اضطرابی خفیف اما همراه.
مثل روزهای مدرسه که میشد بر حسب اتفاق، گاهی وسط یا اول روز، خودت را وسط خیابانهای اطراف ببینی و خلوتی نزدیک ظهر محله را تجربه کنی. مثل روزهای امتحان آخر سال.
سری به کتابفروشی بزنی و یک نوار جدید بخری مثل "برف" فرهاد مثلا.
و یا حتی "مثل هیچکس" مریم حیدرزاده!

و به همین هیجان و هیجان این آفتاب تازه بهار و رنگ سبز جوان، دلخوش باشی و بدانی که روزگار، روزگاری است که فعلا کسی با تو کاری ندارد!

عجب چشمان خماری داشتیم آن روزها!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
چای سرد
 

چای روی میزم ولرم شده است. جرعه ای مینوشم و به یاد می آورم این چای کمرنگ را به چه بهانه ای ریخته بودم.
روزهای من پر از این چایهای سرد شده است.
من چای را که می آورم روی میز، رهایش میکنم روبروی مونیتور و فراموش میشود و هربار که یادش بیفتم و از آن جرعه ای بنوشم میتوانم از دمایش بفهمم که چقدر از فرصت پیشین گذشته است.
حالا متعجبم که چایم دیر سرد شده. میدانم پنجشنبه است اما زمان چرا اینقدر دیر میگذرد؟
روزهایی بود که من هیچ دیگر سراغ سماور نمیرفتم. اما آن روزها باز هم گذشته است.
این روزها من باز چای خور شده ام. چای خور با اکراه. مدام در انتظار فرصتی دیگر برای شستن لیوان جرم گرفته و باز ریختن چای دیگر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
به نام خانه تکانی
 

حکایت عجیبی دارد این روزهای آخر سال.
انگار وارد یک قیف شدی که نوک قیف آخرین روز کاری است.
همینجور لاغرتر و خلوت تر و بی بخار تر و ..
و همینجور که نوک قیف را میبینی اشعه یک استرس کوچک به تو میرسد کم کم.
و آن سال جدید است و دغدغه های کوچک و بزرگش.
هرچه سعی میکنی خود را از قید و مرز سال تقویمی جدا و رها بدانی انگار نمی شود.
بخشی از این استرس و ماجرا مربوط به پدیده ای است در حسابداری به نام بستن سال مالی!
وادامه ماجرا هم مربوط می شود به متولد شدن سند افتتاحیه سال جدید!
من حسابدار نیستم اما .. هر طور که نگاه میکنم بی ربط به ماجرای حسابداری نبودم و نیستم.
بماند.
یک داستان هم مربوط است به تازه شدن برخی مسایل کاری. من این وقتها همیشه به این فکر میکنم که آیا یک سال دیگر قرار است سر همین کار بمانم یا نه. البته خیلی دیر به این موضوع فکر میکنم بخاطر اینکه اصولا مایل به اسباب کشی نیستم. اما خب، فکر است. شاید از ارزیابی "آنچه گذشت" به این فکر می رسم.
تا اینجا که همه اش شد کار.
ترشیده بازی در مرامم نیست. پس مهم نیست به قدر یکسال دیگر آدم بزرگتر شده باشم. به قول معروف، خیالی نیست!
میماند سردرد همیشگی این ایام که خصوصا با پیش آمدن بحث خانه تکانی به کابوس تبدیل می شود. نه اینکه خود خانه تکانی مطرح باشد(که هست). اصل مطلب چیزهایی است که با خانه تکانی، اصلا با اسم خانه تکانی وسط می آید. مثل کارهای نکرده تلمبار شده، نقشه های نافرجام، امیدهای برباد، کتابهای نخوانده و سردرگمیهایی زندگی. هزار کاغذ و ایده پراکنده.
کلا هدفهایی که هرگز نوک تیری از کمان تو لمسشان نکرده.
اغلب خواب و خیال البته.
انسان بی دغدغه می شکفد. انسان با دغدغه اول باید حساب دغدغه هایش را برسد.
برای همین کم کم شروع به دور ریختن کرده ام. هر بار که مجبور می شوم خانه تکانی کنم (حتی اگر وسط سال باشد به خاطر پیدا کردن گمشده ای) این دور ریختن را اجرا می کنم. اینجور کمی دلم هم خنک می شود.
گاهی برای اینکه کارم آسان شود تصور می کنم قرار است بار سفر ببندم و بروم برای همیشه ..
حواست هست که حرفم فقط مربوط به خانه تکانی آخر سال نبود؟ 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
گذر عمر ببین
 

در همین زمان، توی همین سن و سال (که تا چشم میگذاری دیگر همان عدد نیست که حفظ کرده بودی و باید عدد تازه ای جایگزینش کنی و راستش اهمیتش را هم کم کم دارد از دست می دهد) گاهی فکر میکنم حالا زندگی را چقدر می شناسم. هر چه می گذرد بیشتر می فهمم که اینکه چطور زندگی را ببینی همه چیز را رقم می زند. و سوال اصلی این میان این است که آنچه تو میبینی چقدر به حقیقت نزدیک است.

وقتی به آنها که زودتر به این دنیا آمده اند نگاه میکنم دلم میخواهد بپرسم که حالا به چه نتیجه ای رسیده اند. وقتی سن مرا می گذراندند به چه نتیجه ای رسیده بودند.

گاهی عمر، مساله میشود. گاهی مساله، نامشخص بودن وقت رفتن است.

ولی در واقع راستش را بخواهی گاهی هم قصه خیلی کوتاه تر از این حرفهاست. مساله، بیشتر وقتها خود منم!

 

بگذریم.

خدا پدر روزهای تعطیل را بیامرزد. هر روز که باشد، روز قبلش همیشه مثل پنجشنبه است. روزهای تعطیل مهم نیست کجا باشی حسهایش با روز عادی کلی فرق می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
 

میبینی؟

اینهمه انتظار اصلا معلوم نیست برای چه

بیا حرف بزنیم

حرفهای دلمان را

که نشد هنوز که بگوییم

و هیچکس نمیداند

هیچکس از گامهای لرزان ما خبری ندارد

و هیچکس نمیداند حسرت چه چیزهای کوچکی را میخوریم

دلمان میخواست فریاد بودیم

روزها و شبها خوابش را میبینیم

که فریادی هستیم در دل شب و در میانه روز

نشد نیما

نشد

برگی شده ایم و گریزی از باد نیست


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

دیروز سر کار، اخلاقم کمی سگ شده بود. البته سگی با قلاده درست. و خلاصه فقط پاچه یک نفر را گرفت که آن پاچه هم از قضا سخت به خارش افتاده بود.

تقصیر خودم بود. یک اشتباه ناگزیر صبح، تمام روزم را خراب کرد. و هیچ جور درست نشد. روز را میگویم که درست نشد. وگرنه اشتباه صبح و آن یک نفر به هر حال درست میشوند.

اما اگر حقیقت را بخواهی چیزهایی این وسط هست که بدجور خراب است. تقصیر کسی هم نیست. یعنی اینها که پیشتر گفتم همه بهانه بود. داستان اصلی چیز دیگری است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
تقویم
 

پنج شنبه روز ته ریش

چهارشنبه بزن زیر آواز

سه شنبه روز دلتنگی

دوشنبه گشتی در جزیره جاوه

یکشنبه شبیه سه شنبه

شنبه شبیه دوشنبه


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()