آسمون ريسمون

 
خواب در بیداری
 

احمقانست میدونم.
داشتم خیال می کردم که ماشین رو خریدم.
رفتم تو جاده ها یک روز
با دوربین و پرینتر کوچک.
هم تو دوربین حرف می زنم و به این ترتیب یادداشت روزانه مینویسم
هم گاهی از روستایی ها و کشاورزها عکس میگیرم
پرینت می گیرم و میدم دستشون
پول هم میگیرم! (ارزون حساب میکنم)

حتی اینکه عکسا چه ریختی میشن هم خیلی زنده پیش چشمم اومد، حتی چهره ها
....
چرا من این رویا به ذهنم اومد؟

تنهای تنها!
میدونی
توهوای ابری شمال
افق باز
..

حالا اینو بذار کنار خواب دیشبم...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش (2)
 

مگر می شود روزی بیاید و برود و آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.
مگر اینکه آدم به خودش دروغ بگوید یا اینکه اصلا هیچ حرفی با خودش نزده باشد. آنهم روزها.
آنهم وقتی یک روز جمعه، سینه به سینه آفتاب، آرامش خیابانهای بلند را گز کرده باشی.

هیچ کس باور نمی کند که حرفی برای گفتن نداشته باشی. حتما سینه ات یک سوراخی چیزی دارد و هر داستانی و هر شوقی از همانجا کف خیابان می ریزد و هیچ کس نمی بیند تا صبح، که رفتگر محل جمعشان می کند.

خیابان را دیگر رها کن، بهار می گذرد.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
همین رفتن
 

اگر

"ساحل بهانه ای است" *

و اگر

"رفتن رسیدن است" *

اگر

"بی درد و بی غم است چیدن رسیده را" *

و اگر

"خامیم و درد ما از کال چیدن است" *

پس بگذار تا در این جاده که می رویم با همین درشکه تق و لق

اینجور فرض کنیم که زندگی همین است. همین جاده فرسوده پیر و همین درشکه.

همین تشنگی را با آب شور گرم جواب دادن.

همین رفتن.

و رهایی از بیم نرسیدن. یا دیر رسیدن.

 

______________________________

* قیصر امین پور


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()