آسمون ريسمون

 
بریدن
 

همیشه انگار یک سری بریدنها سخت تر از سخت است.
ترک میکنی چون میدانی که باید ترک کنی
ترک میکنی با زخم و خراش و درد
اما هرگز نمیتوانی دوست نداشته باشی
هرگز نمیتوانی حتی فراموش کنی
زمان چیز عجیبی است
اگر درجایی درمان می کند درد هم می آورد
آنقدر بزرگ شده ایم که برای خیر خود و دیگری حرف دل یا حرف هوس مزمن یا هردو را ندیده بگیریم اما
آنقدر بزرگ شده ایم که یادمان نرود که قدر خاطره را و زمان را و دل را و همه چیزهایی که در جوانتری مان سبک تر می شد گرفت را بدانیم
ناخوداگاه

ما ایستاده ایم در جایی حوالی یک قله
ما می بینیم
حتی حرف نمیزنیم
چاقو را برمی داریم و تمام
و می ایستیم به تماشای خونهایی که باید برود
بایدها گاهی بایدند
چانه زدن ندارد
مثل مرگ
اما آدم دنبال درمان مرگ هم هست
چانه میزند و بحث میکند و در آزمایشگاهش دنبال دواست
اما بارها میفهمد که هیچ خبری نیست
و باز از نو
چون دنیا باید شبیه خیال ما میشد
شبیه آرزوهای ما


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
 
 

خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم
روزای عجیبی شده
کارایی هست که دوست دارم انجام بدم
کارایی هست که شاید هیچ وقت نشه انجام بدم
یه بارون درست و حسابی هم نمیاد که آدم زیرش قایم شه.
دست و دلم هیچ به کار نمیره
روزا پر از ماجراهای کوچک عقیمه
گیج خوابم هنوز با اینکه ساعت نزدیک دهه
دلم میخواد زودتر یه تعطیلی بیاد
دلم میخواد طولانی راه برم یه جای سبز و بعدش یه سیگار بزرگ بکشم و بعدش برم تو یه خواب طولانی
بزنم به بی خیالی انگار نه انگار
از زمان بیام بیرون


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

سیاهترین سیاهی در دل این توده توتون به ظاهر سوخته و سرخی گداختن گاه و بیگاه آن که مانند خورشید از دل شب سر به در می آرد را به فال نیک بگیر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

گاهی که حرفی نمی ماند و حال آدم بیخودی یک جوری می شود باید رفت یک گوشه دنج نشست و دخانیات سبکی دود هوا کرد. 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
زمستان است
 

شب سردی است. انگار شروع زمستان است.

خیابانهای روشن و سرد را آرام طی میکنم. آدمها را میبینم. حسی در من پررنگ و زنده است. تو را خیال می کنم. دست تو در دستم. در لابلای جمعیت و رنگها و آدمها و چشمهای یخ زده انگار همیشه چراغی در دل من سوسو می زند.

چیزی نمانده است. خلوت خانه، از خیابانها خیال، جای گرمتری است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

کاش میدیدمت باز
و میگفتم که روزگار بدون تو میگذرد
میگذرد اما هیچ نگاهی، هیچ دستی، هیچ لبی...

و نمی دانم چرا خاطره خراش و زخم مانده
بدون درد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

چرا آدم ساعت دوازده احساس "سر شب" باید داشته باشه؟

چرا آدم حس میکنه بدجوری تو لاک زندگی خودش فرو رفته؟

به دوراهی های در هم میرسیم.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
عکس فوری
 

روز گذشت. به همان سرعت همیشگی.

هنوز به "این نیز بگذرد" گفتن و باور به آن داشتن نرسیده ام.

شش عکس روی میز به من لبخند می زنند. از لحظه ای در یک کیوسک عکس فوری،  زمان ایستاده، و لبخندی با طعم "بی خیال" روی کاغذ عکاسی مانده، با چشمانی که رنگ نوعی درد دارد یا شاید بشود گفت که هیچ بیخیال هم نیست، اقلا می داند که اوضاع چندان هم روبراه نیست.

اما لبخند کج توی عکس هنوز دارد می گوید که "بی خیال". عکس مال حوالی تولدم بود. بعد کار. در راه خانه. روی یک کاغذ، شش عکس کنار هم و همه مثل هم. مثل تاکید روی یک جمله.

و جمله شاید درباره اینکه روز دیگری گذشته، خسته ام و غمی را به یاد نمی آورم. گرچه می دانم گوشه ای جایی چیزی هست.

 

 

 

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

از این دلهره که صدای آژیر از خیابان دور به دل آدم می اندازد.

از این تصویر مبهم از خیلی چیزها داشتن.

از این سنگینی تاریکی شب.

از این زندگی. از این بیزاری. از این زمان ...

از هیچ چیز نمی نویسم.

گاهی خوشحال می شوم که خیلی چیزها آنطور که باید باشند نیستند.

گاهی می بینم که چه بهتر که روی خیلی چیزها حساب نمی کنم. مثل خیلی از آدمها. مثل زمان لعنتی. مثل تاریکی آرام شب. مثل تصویری از لبخندهای روبروی دوربین.

روز دیگری گذشته است.

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

هیچ میدانستی فرش و قالی حس خانه را در خود دارند؟

این را از شبی فهمیدم که فرش خانه قبلی را اینجا پهن کردم و آن قالی قرمز تیره را هم دوباره مثل قبل کنار تخت.

خانه دوباره خانه شده...

با این همه، از تو چه پنهان، هنوز دلم برای آنجا تنگ است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
 
 

من نمرده ام اما چندان حال خوبی هم نباید داشته باشم.

گرچه همه می گویند که سرزنده ام و حالم خوب است.

همه جا پر از هوای برگشتن و بال و پر نداشتن است.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

اینروزها دلم همش می خواهد ساعتهای روز بگذرد.

همش دلم می خواهد به خانه برگردم. به جایی که آشناتر است.

دلم می خواهد به خانه بگریزم از دست همه آنچه نمی دانم و همه آنچه می دانم اما با آن غریبه ام.

قدم بزنم هرروز زیر بارش لطیف

و خیابان خاکستری خیس خورده را با چشمان خسته و سری خالی طی کنم

"دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است"


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

روزها میگذرد
من صبح را به شب می رسانم و تمرین تنهایی میکنم
تمرین همه آنچه در این عمر تمرین کرده ام
تمرین دست و پنجه نرم کردن با حسرت.
تمرین سکوت با سینه پر از فریاد.

حتی سفر هم تسکینی نبود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

با اینکه بسیار تشنه دیدار ابرهای زمستانه بوده ام

اما اعتراف می کنم که دیگر آن ابرهای بارور هر ساله نیستند


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

دلم در شبی تیره و در روزی افسرده و تار

با دستانی بلند مثل شاخه های جوان درخت گیلاس در جستجوی گذر شعاع نوری باریک از آفتاب بی رمق زمستانی است

در آن هنگام زیر لب آرام شعری می خواند

خوب که گوش کنی افسانه است

قصه بلندی که شنیدنش عمرها می طلبد


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
رها
 

دیگر هیچ مجالی برای گفتن از خستگیها نمی خواهم.

به دل رحم خواهم کرد؟ نمی دانم.

روزها را خواهم شمرد؟ شاید.

اما تخته پاره ای بر موج خواهم شد رها رها رها...*

 

-----------------------------------------------------------------

*یاد بیت   چو تخته پاره بر موج  رها رها رها من..  از شعر سیمین بهبهانی


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آرزوی تو
 

دلم به شکل غریبی می خواهد که در هیچ کجای این دنیا نباشم
دلم می خواهد بنشینم چند ساعتی به هیچ حرکتی فکر نکنم
(این لامصب را هم خاموش کنم)
دلم میخواهد صبورتر از اینها باشم و هم عجولتر
دلم می خواهد که سر روی پای تو بگذارم و همه چیز را فراموش کنم
حتی بوسه ای نه چندان طولانی را فراموش کنم که مرا از یاد خود برد
و آن طولانی ترین بوسه که مرا برای همیشه در آغوش تو نگه داشت
همیشه در خیال آغوش تو


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خواب و بیداری
 

یک روز بعدازظهر خواب آلود
یک روز عجیب و سردرگم
غرق خیال و رویا در میانه خواب و بیداری
به نظر می آید که چقدر همه چیز مثل همیشه است.
روز تباه می شود
غروب به هیچ کجا نمی رسد
به شب چندان امیدی نیست
تنها ساعتهای اندک خواب
امید یک روز بر باد رفته دیگر


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خاموشی پنجره ها
 

برای بال خونینم گریه نکن

نه برای قلب هزار تکه ام

برای مرداب دلم

گریه نکن

برای مرگ دقیقه ها

یا برای چکه خون

گریه نکن

نه برای ابرها نه برای بارانها

برای گریه خاموش من

گریه نکن


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
چاله ذهن
 

دلم میخواست چیزی بنویسم

همیشه آخرین راه همینه

گاهی تنها راه حل و فصل کردن چیزهایی که هیچ جور دیگه حل و فصل نمیشن،

تنها راه امن حرف زدن

تنها راه پر کردن چاله هایی از ذهن که دیگه نمیشه با کسی پر کرد

لحظه ای که آدم تنهاییشو با خودش درمون میکنه.

انگار که آینه روبروی آدم باشه.

و برای آینه آهسته پچ پچ کنه، برای رازدار ترین گوش شنوا.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بر ساحل خشکیده
 

و شوق، کودکی نوپا بود

و در یک قدمی آب

بر ساحل خشکیده

از تشنگی جان سپرد


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خوابهای طلایی
 

حتی گرمترین روزهای تابستان، دیگر آرزوهای مرا زنده نمی کنند
و طلایی ترین خوابهایم حتی، دیگر نمی خواهند ادای آرزوها و خیالات دور و درازم را در بیاورند
...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
در من غم بیهودگیها میزند موج ...
 

روز، طولانی تر و بیهوده تر از همیشه.
نگاه خیابانها سخت تر و نا آشناتر از همیشه.
شب، تاریکتر از همیشه.
این حکایت جمعه من بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
گل گلدون
 

هیچ حرفی برای گفتن نیست. همین! همینطور ساده و گویا!
مگر نه اینکه روزها به جای بلندتر شدن، مدام کوتاهتر می شوند؟
مگر نه اینکه این دل برای من دل نمی شود.
مگر نه اینکه به قول ترانه گل گلدون: من شدم رودخونه، دلم یه مرداب!
مگه نه اینکه این دل از اولشم واسه ما دل نبود.
نه بابا
من میدونم
این، از اولشم دل نبود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
هر روز که چشمان خسته ات تو را به خانه می برند
 

روزها در اسارت دلتنگی و ناآرامی گذشته است.

نه دستان گرم بهار، در دستان بی تابت می ماند و نه نوازش برگهای نوجوان، قرار و آرام چشمان خسته ات می شود.

شاید دوباره شبی ابر تیره ای از میان آسمان گذر کند و شاید باز مهمان شوی برای چند قطره اشک که یادت بیاورد درخت هم گاهی با شکستن شاخه هایش بار شانه هایش را سبک می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار
 

دلم در تمامی  نمی شود نمی شود ها می گردد
دلم در تمام روزهایی که گذشته است تک تک ساقه های سبز و جوان را می جوید
هیچ اثری هم از علفهای هرز نمی یابد
انگار بعد از اتفاق افتادن همه چیز، یکبار همه علفها هرس شده  و حالا چیزی مانده که قشنگتراز رویاست
می دانم که دروغ است اما دروغ بودنش را گاهی حتی به یاد نمی آورم.


دلم خنده سرخ باغچه را می خواهد
دلم آفتاب پاک سوزان می خواهد
دلم در یک روز زیبای بهار زیارت کوچه های خلوت  و سبز.


یک سبد نوازش و یک بغل گل، بهارم را جاودانه می کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

حیف از یک بعد از ظهر دلگیر جمعه که آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.

گرچه دیگر غروب جمعه دیگر آنطور مثل قدیمتر، مثل زمان مدرسه دلگیر نیست.

یا شاید هم جمعه مثل هر روز دیگر شده یا هر روز مثل روز تعطیل است!

 

 ---------------------

 

دیروز بعد مدتها یک آهنگ قدیمی دانلود کردم با صدای ناهید به اسم خزون و سکوت پنجشنبه و جمعه رو شکستم.  لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
در نیمه های شهریور
 

یک روز خنک پاییز، که این خنکا را در میانه شهریورماه هم می‌توان پیدا کرد، باید کاری بکنم.
در خنکای پاییز، که دلتنگترین خنکای سال است، باید روزی خلوت، پیدا شود که آدم پناه ببرد به جایی که خیلی دور نیست اما تو را به خوبی دور نگه می‌دارد.
این خنکای عجیب و آفتاب بی‌رمق خواب آلوده و این باد سرد که می‌وزد که درختی را تکان می‌دهد اما هیچ نمی‌تواند که چیزی از خواب‌زدگی‌اش پنهان کند، آنقدرها دلتنگتر از سرما و تاریکی زمستان نیست اما چه کند که از پس تابستان زرد و سبز و گرم می‌آید.
باید گوشه‌ای، جایی برای تنها بودن باشد. که آدم از سرما و از تنهایی بلرزد. با اینکه می داند که اسیر نیست و دوای این سرما و این تنهایی دور از دسترس نیست اما بماند. چند وقتی. نه چندان طولانی. و هرگاه که خواست، با اکراه به درون همه چیز باز گردد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
پنجشنبه
 

مگر باز پنجشنبه‌ای باشد که آدم به حرف بیاید.

مگر باز دلتنگی و انتظاری در کار باشد.

گاهی حرفی برای گفتن نمی‌ماند اما آدم بد نیست به زحمت کلمه‌ای بگوید تا بعد اقلا خودش کشف کند مشکل نداشتن حرف نیست، مشکل نبود گوش شنوا است.

مشکل خفه شدن آرام آرام صدا در گلو است. بی هیچ اجباری. مشکل بی‌رفیقی است.

اینکه دور و برت پر آدم باشد اما آن رفیق رازدار بی‌قضاوت را کنارت نداشته باشی.

این


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
امروز
 

سکوت
تنها گاهی وقتها بعضی چیزها می خواهد رنگ پوچی بگیرد.
دلم می خواست زندگی همینجا مکثی می کرد.
دلم می خواست یک لحظه همه چیز از نو شروع می شد.
باز همان اتفاق همیشگی افتاد. همان تشنگی طبیعت در میانه روز و کار و میانه پشته وظایف مبهم و زندگی نامعلوم و غم احمقانه فردا.
طبیعت یعنی رود پاک جاری، پای در آب، سکوت با صدای پرنده، نم باران..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

شاید خیابانها جای پرسه ارواح سرگردان شده باشد که مرگ ناگهانی شان را هنوز باور نکرده اند.
شاید حتی خاطره پر از رخوت سالها و خواب نوشین پس کوچه های ما هم تاب تحمل خیانت را نداشت.
هوای شهر بوی نفرین می دهد و آرامش را برای حفظ حیات حتی نمیشود در خون تزریق کرد.

نمی توانم مثل همیشه باشم، از خنکی تابستان بگویم، از آفتاب بگویم، یا از گذر نرم زندگی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

بگذار تا دل تنگم را بنویسم.
زندگی می تواند خط پر امیدی باشد.
اگر ... بگذار چیزی بنویسم.
من که روزهاست در قفس خودساخته ام اسیرم
دلم پرواز می خواهد چون روزنه نوری دیده ام در یک گوشه تاریک قلبم که از من پرنده ای جوان می سازد که ذوق پرواز دارد.
نگذار تا باز دل به اسارت ببندم، روزها را یک به یک قربانی کنم.
نگذار این زمان کوتاه به رنج و اسارت بگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

دلتنگی را گاهی هیچ چیز حل و فصل نمی کند.

روزها یک به یک قربانی می شوند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
 
 

میخواهم همینطور هی ننویسم. و این کار را برای اعتراض انجام دهم!

اعتراض به اینکه من دل و دماغ چیزی نوشتن را ندارم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سلام ما را
 

اینطورها هم نیست که تو فکر میکنی.

اینها همه احمقانه است. همه آنچه تو را می ترساند از یک طرف، خود ترس از یک طرف.

چو تخته پاره بر موج؟ رها رها رها..؟

باز هم شکر که اگر همه رفتند تو می مانی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سلام
 

و این درست

این هم یک حقیقت است

که همه اگر نبودند تو هستی.

دلم می خواهد خیلی چیزها را دوباره از ابتدا شروع کنم. حتی آنها که دوباره شروع کردنی نیستند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
تن آینـــه ام زیـر آوار غبـــــاره
 

باز احساس می کنم خانه ام ویران است.

و هیچ راهی ندارم جز انتظار کشیدن.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
ای مثل من در خود اسیر
 

هر صدایی سکوت است و کوچه ها بن بست.

هیچ نشانی از آینده نیست و فال هم ممنوع است. حتی چینی، چه برسد به قهوه.

و شاید حتی عشق صدای فاصله ها نیست ١

روزگار آنقدر ها تلخ نیست و تلخکامی از ماست و بر ماست.

روزگار، غریب نیست نازنین. ٢

بیا و در آینه ای که از شرم بر آن چین افتاده، لحظه ای ما را ببین. از شرم آن صد چهره ها.. ٣

 

_____________________________

١.کمی استفاده از کلمات شعر سهراب - ٢.کمی استفاده از کلمات شعر شاملو - ٣.کمی استفاده از کلمات ترانه نازنین که داریوش خواند


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کابوس
 

تمام زهرهایی که ناگهان در خون لحظه ها تزریق می شود.

همانها که معلوم نیست از چه ناکجایی سرازیر می شود و ذهن را یکسر مسموم میکند.

همان دردها که درمان ندارد. زهرخند شیطانی کوچک.

خوشترین لحظه ها و رویاهایت را در آنی به سیاهی بدل می کند. سیاهی خیانت خوشبختی. که میدانی دروغی بیش نیست.

اما تلخ و ناتوانت میکند.

انگار همه چیز بر علیه تو است در این جهان مگر شاید وقتی افسون دیگری تو را بیرون برد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
برف
 

ناچار آمدم طبقه دوم ساختمان محل کارم. برای یک سرگرمی کاری تازه و موقتی.

یک سالن خلوت که سکوتش گاهی با پچ پچ منشی ها از پارتیشن کناری آشفته می شود. یک پنجره آلومینیومی بزرگ دارد. و امروز برف می آید.

لحظه هایی که کامپیوترم دارد فکر میکند نگاهی به بیرون می اندازم. باریدن برف. صاف یا کج باریدن، ریز و درشت شدن، کم و زیاد شدنش را.

مدتها بود فکر میکردم در چنین هوایی دلم نمیگیرد. چون آسمان ابری با برف که همراه شود زیبا و شاد است. اما مشکل از هوا نیست که آدم دلش میگیرد.

یاد آلبوم برف فرهاد با شعر نیما یوشیج:

زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه مهمانکش روزش تاریک...

 

همینطور دارم نگاه میکنم. کامپیوترم هنوز دارد فکر میکند. دانه های برف دیگر به سختی دیده می شوند.

زمزمه حسابدارها، صدای پاشنه کفش منشی ها، چرخ صندلی ها.

دلم به انتظار خو نمی کند.

بی قرارم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

چهره معصوم و چشمان بی ریای تو

و

دل تنگ من.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()