آسمون ريسمون

 
 
 

بودن ما همان بهتر که در خاطرات فیلتر شده.

در عکسها که همیشه انعکاس بهترینند.

در همان خنده های منجمد شده. همان لحظه های گذرای خوشبختی.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
خاطرات
 

شب شد. هنوز من درگیر همه خاطرات مادربزرگ از تلخی هایی بزرگتر از همه توان و تحملم. یک زندگی که می شود یک رمان از آن نوشت. ببین ما که پاهایمان را روی دوش آدمهایی با آن گذشته ها گذاشته ایم، از تلخی روزگار چه میدانیم.

 

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
باران
 

باران بارید.

همه چیز در سکوت وناپایداری.

دلم شب بو و یاس سفید می خواهد.

باز هوس سفر،

باز تغییر فصل، باز پاییز.

باران، تابستان را می شوید.

من از پنجره بیرون میپرم. روی تن خیس خیابان خاکستری راه می روم.

هر بار که به آسمان نگاه میکنم به یاد می آورم که زمانی گذشته است

زمانی که آرام آرام تابستان را اینطور سر به گریبان و پریشان کرده.

من که نیمی از این زمان را در خواب بوده ام  باید گذر زمان را از صورت تابستان بفهمم.

 

آن همه که حس میکردم عضوی دردناک هست که دوستش دارم اما باید از تن جدایش کنم

و همه آن دردها که کشیده ام

همه آنهمه وسوسه ها برای ماندن و دیدن که چه خواهد شد

همه آنها..

همه آن دردهای قدیمی که دیگر تعریفی از زندگی شده اند

تا بگذرم از رفتن

رفتنی که نمی دانم حتی کجا و چطور.

همه را به یاد می آورم.

دیگر گریزی از به یاد آوردنشان ندارم.

و نمیدانم که چرا باران انگار شروع همه داستانهاست..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
پاییز
 

پاییز فصل غریب سرما و تنهایی است

فصل در خود فرورفتن و فصل یاد کردن.

آغاز اواخر سال.

انگار نوید سال نو را دارد

خبر شروع سختی زمستان که به آسانی بهار میرسد

و دست مرا که خسته از خالی تابستانم میگیرد و به دورانی دیگر از شور و خاطره میبرد

خاطره و پاییز، تپشهای قلب،

فصل مرگ برای من زنده بودن و جوان بودن است

همه چیز در قدیمی ترین نقطه تاریخ خود است

حتی دل آدم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تلخ و سرخ
 

دلم دوباره جنگل و دریا می خواهد

و بوی خاک نم خورده

دلم میخواهد به یاد گریه سر روی شانه هایت بگذارم

هرگز فرصت گریه نشد

من امروز انگار به اندازه همه دنیای کوچک خودم ناکامم

آرام گرفتن به من نیامده

دلم گاهی هوس سر زدن به کوچه پس کوچه های خاطره می کند.

اما افسوس که نمی شود در خاطره زیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار
 

دلم در تمامی  نمی شود نمی شود ها می گردد
دلم در تمام روزهایی که گذشته است تک تک ساقه های سبز و جوان را می جوید
هیچ اثری هم از علفهای هرز نمی یابد
انگار بعد از اتفاق افتادن همه چیز، یکبار همه علفها هرس شده  و حالا چیزی مانده که قشنگتراز رویاست
می دانم که دروغ است اما دروغ بودنش را گاهی حتی به یاد نمی آورم.


دلم خنده سرخ باغچه را می خواهد
دلم آفتاب پاک سوزان می خواهد
دلم در یک روز زیبای بهار زیارت کوچه های خلوت  و سبز.


یک سبد نوازش و یک بغل گل، بهارم را جاودانه می کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
از پیش نویس ها
 

پیرمردی در اورکت سبز ایستاده کنار روزنامه فروشی، نایلون پاکت سیگار بهمن را جدا میکند و به باد سرد میسپاردش، چون پر پرنده ای.
آسایش و غفلت کودکی بیدار میشود.
با همه شگفت زدگی مدام یک کودک و کنجکاوی پیگیر و ملال آورش.
روزگار مدرسه. دنیای کوچک پر هیاهو.
من حالا هم سن و سال ناظم یا دست کم یک معلم جوان مدرسه به حماقتهای خودم و ژستهای ناظم و مدیر و معلم میخندم.
به همه آن روزگار ساده و کوتاه و دلگیر میخندم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کوچه ها
 

قدم زدن های طولانی گاهی خوب حال آدم را جا می آورد.
مخصوصا وقتی نوشتن را و آواز خواندن را بیشتر از گذشته از یاد برده باشی.

(یک وقتی راه می رفتم و آوازی زمزمه می کردم. گاهی روی تکه کاغذی چند جمله ای می نوشتم.
نوشتن در میانه راه را دوست داشتم.)
قدم زدن کار لذت بخشی است که از یاد آدم نمی رود حتی در بی حوصله ترین روزها، جمعه ها ، صبحهای قبل کار و یا شبهای در راه خانه.
و تنها همین باعث می شود تا تابستان کش آمده را تحمل کنی و به روی خودت هم نیاوری.
نمی توانم هیچکدام از کوچه خیابانهایی که در آنها قدمی زده ام را از یاد ببرم.
همه آن کوچه فرعی ها و پس کوچه ها با همه بناهای عجیب محله ای قدیمی.
هرچه از تابستان عشق و پاییز نوجوانی بود و هرچه از زمستان شعف و دلهره و بهار بی خیالی بود به همین کوچه پس کوچه ها دوخته شد.
چون همیشه کوچه ها رنگ می گرفتند از رنگی که من گرفته بودم.
کوچه ها همیشه با من خندیده اند.

کوچه ها تنها دوستانی هستند که هر وقت بخواهم پیدایشان می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
سیرترشی
 

باز امروز صبح لباس تابستانی ام را بیرون کشیدم بعد از حدود ده دقیقه فکر کردن که چه بپوشم که در طول روز عرق نریزم.
بالاخره پذیرفتم که تابستان امسال ما را همچنان بدرقه میکند تا حالا که دیماه است و شاید بیاید تا بهمن.
زمان می گذرد و خاطره ها همه کم کم شیرین می شود مثل جا افتادن و سن و سالدار شدن سیرترشی! سرکه کم کم دست از خشونت میکشد و سیر نرم و تیره و خوشمزه میشود..
بگذریم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
روزها
 

امروز از آن روزهایی آفتابی روشن بی خیال است.
و روزهای ابری بی باران از رو رفته اند.
امروز من یاد دوران دانشگاه افتادم. روزهای پشت هم اندازی و بی خیالی توام با اضطرابی خفیف اما همراه.
مثل روزهای مدرسه که میشد بر حسب اتفاق، گاهی وسط یا اول روز، خودت را وسط خیابانهای اطراف ببینی و خلوتی نزدیک ظهر محله را تجربه کنی. مثل روزهای امتحان آخر سال.
سری به کتابفروشی بزنی و یک نوار جدید بخری مثل "برف" فرهاد مثلا.
و یا حتی "مثل هیچکس" مریم حیدرزاده!

و به همین هیجان و هیجان این آفتاب تازه بهار و رنگ سبز جوان، دلخوش باشی و بدانی که روزگار، روزگاری است که فعلا کسی با تو کاری ندارد!

عجب چشمان خماری داشتیم آن روزها!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
بانی چاو
 

سعادت پیاده روی زمستانه، امسال خوب دست میدهد در همین مسیر ونک تا خانه. مسیر طولانی و خاطره انگیز. با این درون گرایی شیرینی که این روزها دارم و اینکه کمی هم "همه چیز به درک" میشوم وقتی این مسیر را میروم.

نه اینکه راه بیفتم مثل یک زمانی دنبال خاطره بگردم روی در و دیوار خیابان و کوچه اما لذت میبرم و آواز نخوانده میخوانم. حس خوب، مانده هنوز. راستی بانی چاو دیگر آنجا وجود خارجی ندارد. جایش یک فروشگاه پوشاک باز کرده اند. با یک اسم خارجی که طبعا یادم نیست. اما چیزهای دیگری هنوز مانده. که گرچه خاطرات مختلفش خیلی سریع زنده نمی شود اما حسهای خوب سر جایش هست.
راستی از بانی چاو خدابیامرز بگویم. جایی بود که با دوستی که قصد سفر داشت یکی از آخرین شامها را خوردیم. وآنجا جایی است که یک شب بعد شام برای یک دوست آژانس گرفتم و بعد خودم قدم زدم تا خانه.. پیتزا و ماءالشعیر خوبی داشت، شاید هم خوبی از دیدارهای ما بود.
یک بعد از ظهر داغ تابستان از ونک تا خانه به تنهایی مشتری ماءالشعیر کذایی شدم. چه حال غریب و چه عطشی داشتم. چه روز غریبی هم بود. چیزی روی مغزم آوار شده بود. از آن روزها که هیچ شنونده دوپایی برای شنیدن درد دلت نمیشد سراغ گرفت. از آن تنهاییهای ناجور..
گذشت اما هنوز پای من و تن پر زخم این خیابان.
هنوز من بیمار راه رفتن در این خیابانها مانده ام. حتی در این زمستان سرد و نیمبند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()