آسمون ريسمون

 
هرروز روز ماست
 

سخاوت دستهای تو

جریان آفتاب و تابستان

هفته نارنجی و آبی

سخاوت دستهای تو


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
قهوه
 
من همین امروز صبح به معجزه قهوه پی بردم و اینکه چطور ته مانده اندوه را در خود حل میکند.
در صبح یکشنبه من کاملا خوشحالم. توام با یکجور ناباوری.

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
هنوز
 

همه چیز دارد رنگ و معنایی تازه میابد انگار که در جهانی دیگر متولد شده باشی. با قواعد دیگر. با رنگهای دیگر. با قوانین دیگر.
شادی پررنگتر
مرزها محدودتر.
هنوز بهانه کم نیست برای بهتر شدن.
هنوز راه برای شاد بودن هست.
برای بودن دلیل هست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
گردگیری
 

امروز مثل اینکه همه شر جهان مرا یک مرتبه تنها گذاشته باشد،
قرار شد که یک گردگیری کوچکی بکنم.
معلوم نشد که چه کسی این قرار را گذاشت اما دیدم که یک دستمال سفید در دست راه افتاده ام تا آرامش غبارهای کهنه و جا خوش کرده را کمی به هم بزنم.
بعید نیست که فردا باز همین آش باشد و همین کاسه اما اقلا امروز را با آرامش زندگی خواهم کرد.
همین امروز می تواند آرامترین روز روزگار من باشد.
با دستهایی خالی و انگشتهایی آزاد و ریه هایی باز برای نفس کشیدن.
بی آنکه نگاهم به ساعتی دوخته شده باشد.

بی آنکه دلم بلرزد. بی آنکه پاهایم سست و بی رمق باشد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار
 

آره. حق با تو بود.

من وقتی حالم بهتر میشه بیشتر یادم میره بنویسم، چه برسه به الان که حالم خوبه.

همیشه هم میخوام بیشتر وقت خوشحالیم بنویسم. اما میبینی که الان هیچ چیز ندارم که بگم.

ته چشمام رو که ببینی آرزوی همیشگی بودن بهاره.

ته دلم اما می دونم همه چیز مثل یه فواره است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
گاهی مثل همین حالا
 

"

طفل پاورچین پاورچین دور شد  کم کم در کوچه سنجاقکها
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر

"
سهراب سپهری

 

پسر گاهی مثل همین حالا دلم میخواست میشد سرت را در آغوش بگیرم بلکه مرحمی باشم
وقتی زیبایی دلخواهت از زندگی دور شد
ناچار پی زیباییهای دیگر زندگی ات بگرد


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

نمیدونم میشه عادت به منفی بافی رو کم کرد یا نه

نمی دونم میشه حال بهتری پیدا کرد یا نه

نشستن من پشت این کامپیوتر یک جور خلوت کردنه با خودم یا باید گفت با فیلمها، موسیقیها، وقت گذروندنها، گاهی آه کشیدنها.

زندگی پره از متنهای ننوشته، حرفهای نزده، تجربه های منتظر و آوازهای نخونده.

همه چیز ساده است جز اون چیزا که من نمی فهمم یا نمی خوام که بفهمم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()