آسمون ريسمون

 
در من غم بیهودگیها میزند موج ...
 

روز، طولانی تر و بیهوده تر از همیشه.
نگاه خیابانها سخت تر و نا آشناتر از همیشه.
شب، تاریکتر از همیشه.
این حکایت جمعه من بود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

حیف از یک بعد از ظهر دلگیر جمعه که آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.

گرچه دیگر غروب جمعه دیگر آنطور مثل قدیمتر، مثل زمان مدرسه دلگیر نیست.

یا شاید هم جمعه مثل هر روز دیگر شده یا هر روز مثل روز تعطیل است!

 

 ---------------------

 

دیروز بعد مدتها یک آهنگ قدیمی دانلود کردم با صدای ناهید به اسم خزون و سکوت پنجشنبه و جمعه رو شکستم.  لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
مشق نانوشته
 

دوباره فکر کردن به همه چیز.

گاهی شاید همه چیز دست به دست هم میدهد تا چیزی فهمیده شود.

و گاهی بهایی میطلبد که به تلخی پرداخته میشود تا اینکه چیزی فهمیده شود.

یک خواب عمیق و طولانی که به هم خوردنش به شلیک توپ نیاز دارد.

همه اینها پیش میاید تا کم کم خواب آدم سبک و سبکتر شود. مثل خواب پیرمردها.

مثل نگهبان شب که خواب و بیداری را از میان هم تجربه میکند.

برای به سلامت رفتن از میان طوفان به مقداری هوشیاری نیاز است.

و این توجه به واقعیت زندگی است.

و به دست گرفتن مسئولیت زندگی اگر بپذیری که اختیار تو در زندگیت یک تعارف احمقانه نبوده در حد اختیار یک عروسک نمایش.

و اینطور است که میفهمی آدم بهتر است شخصا خودش به زندگیش گند زده باشد اگر به آنجا برسد. یعنی اینطور سربلندتر و پرافتخارتر است. یا حتی میفهمی که این گند زدن باز میتواند تعبیر دیگران باشد. تو فقط راه خودت را رفته ای.

در بدترین حالت اینکه شاید سر و سنگ را برای هم ساخته باشند اما با این حال مشق نانوشته هم ماجرایش معلوم است.


 
ادامه مطلب...
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
جمعه
 

امروز با یک دوست، زیر ساختمان پاپیونی سینما، همان که کنار پارک ملت ساخته اند قرار داشتم تا بعد مدتها حرفهای تلمبار شده را درباره همه چیز از کار و بار و دغدغه های انسانهای مجرد و غیره بزنیم و بعد برویم پی کارمان.

محصول اینطور دیدارها حرفهای گسسته ای است که گهگاه سر از درددل کردنهایی در می آورد. محصول، کمی سردرد است. اینطور وقتها پی میبرم که تمایلم به حرفهای خیلی جدی کم میشود. و حالا میفهمم بهترین کار ساکت بودن است، گاهی حرف زدن. آن هم درباره یک چیز.

حالا که اول روز شنبه است، تازه از دیدن "بنجامین باتن" فارغ شده ام و هنوز تاثیرش را روی خودم مزه مزه میکنم. مدتی بود از فیلمی جدا لذت نبرده بودم. و این اضافه شد به لذت دیدن دوباره ماجرای "شاوشنک" که دیشب پیش آمد.

اینها به کنار. زندگی درگیری زیادی بین عقل و احساس برایم درست کرده و این دارد به اوج خودش میرسد.

اتفاقات نامریی زیادی دارد می افتد. چیزهایی تغییر می کند.

چیزهایی برمیگردد انگار به قبل. اما هنوز چیزی معلوم نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()