آسمون ريسمون

 
چند روز قبل از عید
 

برگهای تنباکو بعد از مرگشان مایه لذتند.
خوشبختند که میمیرند

برایم تنباکویی بیاور که عطر جنگلهای زمین را بیاورد
عطر نان و عطر حیات
عطر فروردین
و من آنرا در این تکه چوب خواهم کشید شاید در جایی سرد و دور در کوهستان
در نوروز


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
 
 

خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم
روزای عجیبی شده
کارایی هست که دوست دارم انجام بدم
کارایی هست که شاید هیچ وقت نشه انجام بدم
یه بارون درست و حسابی هم نمیاد که آدم زیرش قایم شه.
دست و دلم هیچ به کار نمیره
روزا پر از ماجراهای کوچک عقیمه
گیج خوابم هنوز با اینکه ساعت نزدیک دهه
دلم میخواد زودتر یه تعطیلی بیاد
دلم میخواد طولانی راه برم یه جای سبز و بعدش یه سیگار بزرگ بکشم و بعدش برم تو یه خواب طولانی
بزنم به بی خیالی انگار نه انگار
از زمان بیام بیرون


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
عطر توتون سوخته
 

پاییز زیباییست. کاش بیشتر میشد نور روز را دید. کاش کلاس درس در حیاط برگزار می شد.
توتون سوخته هنوز عطر دارد.
بعد روزها
و هنوز رنگ نگاه و سخاوت دستهایت را در لحظه هایی به یاد دارم.
موهای صورتم بلند شده و امیدوارم که تو هرگز دیگر مرا نشناسی
و پاییز ما را مثل روزهای اول به یاد بیاورد. مثل روزهای قدیم.
این کوچه های کهنه پاییز که من شبها در آن قدم میزنم
هنوز به یاد تپش قلب ماست و میل سرکش ما به یکی شدن.
قسمتی از تاریخ کوچه های قدیمی که من روزها در خیالم در آنها راه می روم.



 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 

سیاهترین سیاهی در دل این توده توتون به ظاهر سوخته و سرخی گداختن گاه و بیگاه آن که مانند خورشید از دل شب سر به در می آرد را به فال نیک بگیر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
پیپت را پیدا کن
 

بی خیال روسپی های سیگار
برای مدت کوتاه
پیپت را پیدا کن
گاهی با نگاهی گذرا به جمع پیپهای دم بخت به حضورش پی میبری و میدانی که او برای توست.
یا روزی در گوشه ویترین مغازه کهنه ای در گوشه پاساژی خلوت در میانه خیابان بلند قدم زدنهایت می یابی اش  نشسته تنها به انتظار و تو اما میگذری و پس از سالی او را باز میبینی و اینبار دیگر میدانی...
پیپ را بکش با تنباکویی در خور.
روی صندلی راحت آن خانه خلوت در صلح.
پیپت را پر کن
آتش را با یک نگاه آغاز کن
آتش آرام است. چنان آرام که میسوزد و با این حال نمی سوزاند.
آتش در کنار چوب می ماند، هم چوب می ماند و هم آتش..
چوب کمی اول با تنباکو می سوزد.تو اما همیشه میسوزی. آرام آرام.
با حواس جمع کامهای آرام بگیر و شتاب نکن.
و وقت کامجویی که به پایان می رسد
مابقی تیمار و نوازش و تماشااست تا نوبت عشقبازی دیگر.
بدان که هر روز می تواند روز آخر باشد
زمان می گذرد. تغییر می کند
عطر و طعم میگیرد.
هر عشق بازی با دیگری متفات است
برای مدت کوتاه پیش از آنکه تنباکوی تازه را بر خاطره معاشقه پیشین بنشانی، تنها انتظار بکش تا وقتی نامعلوم. که این انتظار و تماشا خودش باز لذت دیگری است.
چراکه هر روز می تواند روز آخر باشد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()