آسمون ريسمون

 
چند روز قبل از عید
 

برگهای تنباکو بعد از مرگشان مایه لذتند.
خوشبختند که میمیرند

برایم تنباکویی بیاور که عطر جنگلهای زمین را بیاورد
عطر نان و عطر حیات
عطر فروردین
و من آنرا در این تکه چوب خواهم کشید شاید در جایی سرد و دور در کوهستان
در نوروز


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
هوای ابری
 

هوا ابری که باشد، همین ابری بی رمق بی باران، کافی است تا بیهودگی منتظر نشستن در خانه را مختصر کند.

کاری جز خط زدن خانه های تقویم باید کرد.

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
بگو
 

میدانستم



هرگز آن نسیم خنک نگاهت از یادم نرفته بود

انگار که یک جوانی تمام عیار را با آن زیسته باشم

 

همه آن کوچه خلوت و غریبه با آرامش سکوت گاه و بیگاهمان را من وقتی در خواب ندیده بودم؟

دلم میخواست ساکت تر می ماندم. مگر دست آخر کدام از حرفهای دلم را زدم؟

از آرامش حرف می زنم. از آرامش و اضطراب با هم. مگر همه دوران ما جز این دوتا بود؟

...

همین حالا بگو. دوباره کجا تورا خواب ببینم؟

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
پاییز
 

پاییز فصل غریب سرما و تنهایی است

فصل در خود فرورفتن و فصل یاد کردن.

آغاز اواخر سال.

انگار نوید سال نو را دارد

خبر شروع سختی زمستان که به آسانی بهار میرسد

و دست مرا که خسته از خالی تابستانم میگیرد و به دورانی دیگر از شور و خاطره میبرد

خاطره و پاییز، تپشهای قلب،

فصل مرگ برای من زنده بودن و جوان بودن است

همه چیز در قدیمی ترین نقطه تاریخ خود است

حتی دل آدم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
صدای پاییز
 

صدام صدای پاییزه وقتی از خودم و از زندگیم بگم

و حتی اگر بنویسم باز تو این صدا رو میشنوی

صدایی که داره باهات از سرما میگه و از قرمز و زرد و قهوه ای میگه

از به خواب رفتن میگه..


نمی دونم چرا اما این روزها روزهاییه که دلم میخواد خاطره بگم

مثل پیرمردها


درختا اما مغز شاخه هاشون جوون و زندست

و در انتظار آفتاب بهار

که تنها دوای خواب آلودگی و خمار زمستانه ست


همیشه تو فرود تابستون دلم برای زمستون تنگ میشه

_ واسه هوای ابریش واسه سرمای خشک کنندش _

تو اوج صدای زمستون یاد تابستون میکنم

که سبکترم و پنجه هام گرم و آزاده و فکم به آسونی باز و بسته میشه.

گرچه نه آوازی در کاره و نه سازی.


دلم یه لکه بهار میخواد

میدونم که تنم هنوز اینقدر پیر نشده

اما بهار مثل خود جوونیه  همون یه لکه ست

یه لکه رو دامن بلند عمر.


عمر؟ راستی مگه عمر بلنده؟


بلند اما نه به بلندی اون دامن بلند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
باران غروب
 

غروب بارانی هر قدر بخواهد دلگیر باشد اما باز شادی بی دلیلی با خودش دارد.
آن صدای چک و چک، به جای خود که در هر خیابان، زیر هر طاق و کنار هر پنجره ای طنین دیگری دارد.
آن رنگهای زنده که هیچ وقت دیگر به چشم نمی آیند و آن پرده آبی خاکستری رنگ که همه جا را می پوشاند و برگ و شاخه و میوه حمام می کند..

چتری در دست گودالهای آب را یک به یک میپری در کوچه پس کوچه ها، و چتر را گاهی پایین می آوری تا از پاشیدن آب پناه بگیری.
دست بردار هم نیستی تا از راهی میانبر زودتر به خانه برگردی، با آن یک لا پیراهن و کفش تابستانی.
خیابانهای آب کشیده و خالی.
مثل یک روز جمعه، خانه ها خاموش و کوچه ها انگار جوی های بزرگ آب روان.
چون نمی دانی آن یک روز کی می رسد، امروز را غنیمت بشمر و دیگر چشم از این آسمان سربی برندار!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش (2)
 

مگر می شود روزی بیاید و برود و آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.
مگر اینکه آدم به خودش دروغ بگوید یا اینکه اصلا هیچ حرفی با خودش نزده باشد. آنهم روزها.
آنهم وقتی یک روز جمعه، سینه به سینه آفتاب، آرامش خیابانهای بلند را گز کرده باشی.

هیچ کس باور نمی کند که حرفی برای گفتن نداشته باشی. حتما سینه ات یک سوراخی چیزی دارد و هر داستانی و هر شوقی از همانجا کف خیابان می ریزد و هیچ کس نمی بیند تا صبح، که رفتگر محل جمعشان می کند.

خیابان را دیگر رها کن، بهار می گذرد.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تگرگ
 

دیشب تگرگ سختی بارید.
تگرگ سخت فندقی!
تمام برگهای نورس قتل عام شدند.
و زمین بوی خونشان را گرفت.
صبح من از میان تل جنازه هاشان در گوشه گوشه پیاده رو به خیابان آمدم.
نزدیک بود با بویشان مست شوم.
اما هزار افسوس مانع شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
هر روز که چشمان خسته ات تو را به خانه می برند
 

روزها در اسارت دلتنگی و ناآرامی گذشته است.

نه دستان گرم بهار، در دستان بی تابت می ماند و نه نوازش برگهای نوجوان، قرار و آرام چشمان خسته ات می شود.

شاید دوباره شبی ابر تیره ای از میان آسمان گذر کند و شاید باز مهمان شوی برای چند قطره اشک که یادت بیاورد درخت هم گاهی با شکستن شاخه هایش بار شانه هایش را سبک می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار دلکش
 

صبح شنبه بعد از تعطیلات.
اتاق ساکت و خلوت است.
نور بیجان و آبی رنگ اتاق را گرفته.
نسیم خنک از پنجره می آید.
نور مانیتور از گوشه تاریک اتاق تنها نقطه بیدار این چهار دیواری است.
پرده ها را کنار نمیزنم، مهتابی ها را هم روشن نمی کنم.
بگذار در خواب بماند.
خیابانها هم هنوز در خوابند.
صدای گنجشکها هم خوابشان را آشفته نمی کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

پنجره را باز می کنم.

بگذار تا باد سرد بی رحم بر من بوزد

ولی لحظه ای تماشای بارش باران را از دست نخواهم داد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
بهار
 

دلم در تمامی  نمی شود نمی شود ها می گردد
دلم در تمام روزهایی که گذشته است تک تک ساقه های سبز و جوان را می جوید
هیچ اثری هم از علفهای هرز نمی یابد
انگار بعد از اتفاق افتادن همه چیز، یکبار همه علفها هرس شده  و حالا چیزی مانده که قشنگتراز رویاست
می دانم که دروغ است اما دروغ بودنش را گاهی حتی به یاد نمی آورم.


دلم خنده سرخ باغچه را می خواهد
دلم آفتاب پاک سوزان می خواهد
دلم در یک روز زیبای بهار زیارت کوچه های خلوت  و سبز.


یک سبد نوازش و یک بغل گل، بهارم را جاودانه می کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()