آسمون ريسمون

 
 
 

این هم سهم امروز من از موسیقی:

لینک

***

به من گفتی تا که دل دریا کن،  بند گیسو وا کن
سایه‌ها با رویا، بوی گل‌ها
که بوی گل، ناله مرغ شب تشنگی‌ها بر لب
پنجه‌ها در گیسو، عطر شب‌بو
بزن غلطی اطلسی‌ها را برگ افرا در باغ رویاها
بلبلی می‌خواند سایه‌ای می‌ماند، مست و تنها ...

نگاه تو، شکوه‌ی آه تو، هرم دستان تو
گرمی جان تو، با نفس‌ها
به من گفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن
ابر باران‌زا شب، بوی دریا
به ساحل‌ها، موج بی‌تابی را
در قدم‌های پا، در وصال رویا
گردش ماهی‌ها، بوسه ماه ...


***

محمدابراهیم جعفری



 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شرط ادب
 

متن پایین را از وبلاگ بخاطر چشمهای زیبایش (لینک به مطلب) کپی کردم:


کوزه گر مرا در دستانش ورز می دهد

و نمی داند

که عصیان من از دستان اوست

بغض بغض

می چکد بر خاک

و تنم

گلو گلو در فوت او می رقصد

( نفس )

اینک من

... و دستان خدا که پینه بسته است

در تمامِ میهمانی‌ها
آویزِ گردن ِ من
کلیدِ خانه‌ی توست

حالا بگذریم

مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوض‌کردنِ قفل

-------------------------------
نیم‌نگاهی رد و بدل شد
روشن بود و ساده
سلام و احوال‌پرسی
به اندازه‌یِ شرطِ ادب

او شکلِ خوشبخت‌ها
تو هم نمونه‌ی کاملِ یک فلک‌زده
ساده و روشن بود

راهتان را کشیدید رفتید
بی‌امیدِ دیداری
حتی به اندازه‌ی شرطِ ادب


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
غریب آمدی و آشنا رفتی
 

غریب آمدی و آشنا رفتی
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را
من بارها …
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان …

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا … ری‌را
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام

راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟
حوصله کن ری‌را
خواهیم رفت
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم …

 

شاعر: سید علی صالحی

---------------------------------

از اینجا کپی کردم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

این پست رو تو وبلاگ آقای اولد فشن دوست دارم:

آخرین قطار شب - صد و چهل‌ویک


 
نویسنده : نیما - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
بازی وبلاگی
 

خب بذار ببینم. پیرو بازی وبلاگی لیلا صاحب عاقلانه، من میخوام به یک سوال جواب بدم.

اینکه جذاب ترین کتابی که دوست دارید بخوانید راجع به چیست ؟

و اما جواب..

____________________________________________________

دلم کتابی را میخواهد که در آن خدا حرف زده باشد. روشن و واضح. بی تمثیل و داستان و استعاره و رمز.

از خودش گفته باشد. که چه شد زحمت ساخت آدم را به خودش داد. چه نتیجه ای میخواست بگیرد. بی شک این از سر بیکاری یا حال گیری بعضی ها نبوده.

حتما داستان دیگری در کار بوده. و ضمنا معمایی طرح کرده و ما را در بطن آن معما رها کرده و برای حل معما جوایز خاصی هم تدارک دیده. خلاصه نخواسته دستش را آسان رو کرده باشد.

دلم میخواهد اینها را در آن کتاب جواب داده باشد.

و خوب است پیشگفتار را داده باشد ابلیس بنویسد. حسن این کار این است که آن موقع آن بیچاره احتمالا سر از بعضی اصطلاحات کتاب که خدا و آدم میفهمند در نمی آورد و ناچار کم می آورد و کم آوردنش نمود خنده داری در متن پیشگفتار خواهد داشت. و این نمود خنده دار باعث می شود وقت خواندن کتاب به خاطر همان پیشگفتار مدام حس می کنی باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد و یک جای کار جور در نمی آید. و این خودش باعث می شود گیجی آدمیزاد پایان نگیرد و ..

____________________________________

حدودا این بود جواب من.

اما احتمالا از دیشب این پست کاملا نصفه و نیمه نمایش داده شده. دلیلش این بوده که مطلب در حالت پیشنویس قرار داشت و من نمیدونم چرا اصلا نمایش پیدا کرد!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
زمستان است!
 

همینطور مدام پنجره ها باز و به بخاری زیاد نیاز چندانی نبود و نیست و به خاطر همین گاز هم امسال کم و کسر نیامد

حتی نیاز به کفش زمستانی و چتر و اینها هم نبود.

زمستانی باورنکردنی بود.

خلاصه ظاهرا که انگار نطفه زمستان خوب منعقد نشد.

چند وقتی است حتی صدای بال زدن و جیک جیک و بق بقو از آن بیرون پنجره خوب مشخص می کند درست و حسابی بهار شده.

همه اینها را گفتم که بگویم اگر چه من شخصا حالم از اینجور زمستان شدن گرفته شد اما شاید برای خیلی ها هم اینجور نبوده.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

با پیاده گز کردن سرمای خیابان موافقم!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()