آسمون ريسمون

 
عکسها
 

عکسها بلای جان شده‌اند و دیگر حتی نمی‌شود آنها را سوزاند چون عصر کاغذ بسر آمده و دیگر نمیشود خاطره اش را خاکستر و دود کرد و به هوا داد...


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()
 
 
عطر توتون سوخته
 

پاییز زیباییست. کاش بیشتر میشد نور روز را دید. کاش کلاس درس در حیاط برگزار می شد.
توتون سوخته هنوز عطر دارد.
بعد روزها
و هنوز رنگ نگاه و سخاوت دستهایت را در لحظه هایی به یاد دارم.
موهای صورتم بلند شده و امیدوارم که تو هرگز دیگر مرا نشناسی
و پاییز ما را مثل روزهای اول به یاد بیاورد. مثل روزهای قدیم.
این کوچه های کهنه پاییز که من شبها در آن قدم میزنم
هنوز به یاد تپش قلب ماست و میل سرکش ما به یکی شدن.
قسمتی از تاریخ کوچه های قدیمی که من روزها در خیالم در آنها راه می روم.



 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
آنچه گذشت به روایت برنامه یادداشت موبایلم
 
هفت تیر نودوسه

لحظه هایی که دلم پر میزند برای خواندن. خواندنی در اوج.
**********************************************

سه تیر نودوسه
خودت را رسما به خریت بزن. با این آهنگهای فانتزی و این دلخوشیهای ریز.
**********************************************
25 خرداد 93
آخه تو چه میدونی درد من چیه؟ تو همش توقع و انتظاری.
**********************************************
سیزده خرداد نودودو
یک کاسه را دو کاسه کرده ام. یک پیمانه را دو پیمانه. دیگر فرقی نمیکند. 
راه بی برگشت است. 
مجالی هم برای اشک و اسف نیست. آخ ای کثافت لعنتی. ای امید وامانده. فقط برای تو آمده بودم و تو در بسته ات را نشانم دادی.
تا من باز بفهمم که زندگی سخت تر از این حرفهاست.
ای پسر کوچک بزرگ شو. سیرم از دیدن آرزوهای بیهوده.
...........................................
**********************************************
هفده خرداد نود و سه
یادم رفته بود آرامش اینجا که من هیچوقت درست درکش نکردم
اون نئون آبی پاییز و این زیرزمین به تمامی.
این آنتن ندادن موبایل. این عکسهای بی تغییر و جالب. 
در تمامی این عمر من گم شده بودم. 
ولی حالا همه چیز آرام است و من اینجا رو ناگهانی به ویونای آن پایینتر ترجیح داده ام. بدون ترس یا هیچ اضطراب شیرین وتلخی. و همان دید از بالکن سیگاری ها و من اینجا تنها و این توتون میکس داغون. و من اینجا تا فکر کنم به تصمیمات گنده زندگی در همین کافه که برای من در ردیف سنت درامده. یا سنت آمدن به این کافه بعد کار و حالا بعد مشاوره پر از سکوت و نگاه. پر از تعجب. پر از میدانی چکار داری میکنی. پر از این داستان ادامه دارد.... و پر از نوید رنج.
احساس میکنم به چیز رفته همه چیز. 
مثل همین پیپ جوان پیر شده که حرارت و حرص دارد به چیز میدهدش. 
من اینجام ای درد و رنج حسرت بیتمام. همین جا مرا بیاب.
**********************************************
بیست و چهار اردی نود و سه
خیلی وقته دلم میخواد با یکی حرف بزنم. 
کسی که فقط گوش کنه و هیچ نه دلداری بده و نه حرفی بزنه. 
دلم گرفته. دارم خسته میشم. 
**********************************************
نه اردی نودوسه
.... نه بخاطر سفر نه بخاطر جنگ و نه حتی به خاطر مرگ.
**********************************************
پنج اردی نود و سه

پشت لبخندی پنهان هرچیز
حکایت من است در اغلب اوقات اینروزها
وقتی نمیدانی روی صورتت چه چیزی نقش بسته و 
چه حسی رسوب کرده لبخند بهترین ماسک است.
**********************************************

دلم گرفته. هیچ چیز عادلانه نیست. 
و باید به همه یاد داد که منصف باشن. 
................................
چون میخوایش حق داره هر جور میخواد رفتار کنه. 
..................................

**********************************************
سیخ
بادمجون
ژل آتش
کبریت
فندک
گازش
گاز استریل
ظرف یکبارمصرف
قهوه و قهوه ساز
لیمو
کتاب
سیب پرتقا
کره
آب م
پایه دوربین
**********************************************

هر روز نگاه کردن به ساعت ده. 

**********************************************
تلخی در هماغوشی آب میشود.
آغوش افیون نیست. قسمتی از کلام بین ماست. قسمت شیرین و بی دغدغه اش. 
اگر حذف بشود فقط کلام تلخ میماند. 
برای ماندن و غلبه تلخی هماغوشی مزاحم سرسختی است. 
آغوش نگهبان عشق است. مثل سینه که قلب را نگه میدارد.
**********************************************
رنجی میکشم از چیزی که به آسانی میتواند باشد ونیست.
وقتی حافظ میگه: بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم. من میدونم چی میگه.
زندگی که فقط یه تجربه لعنتیه اما این چه تجربه اییه که تکرار نمیشه کرد.
و من در موسم گل همچنان خاموشم.
فقط رنج مزخرف درست کردیم. 
تو این زندگی بیصاحاب که هرجاشو بگردی خوبی و 
قشنگی توش زیاده چرا آدم باید تو گل بمونه دیگه.
من ناراضی نیستم از زندگی خودم اما فقط نمیخوام بشینم سرجام و 
همه چیزو قبول کنم. خوبی و بدی رو. 
ای تف به این وابستگی که هیچ توضیحی براش نیست. 
این بی تو به سر نمیشود ای لعنتی. 
این زندگی بگیریم شصت هفتاد ساله که به کسر تاریخ بشر حتی 
به سمت صفر میل میکنه.
حالا این وسط منم و ماههایی که نمیفهمم چطور میگذره. 
و بعدش افسون گل سرخ! و همیشه حاضر بودن سایه های ناکامی.

**********************************************
Ordinary Love
...
Your heart is on my sleeve
Did you put it there with a magic marker?
For years I would believe that the world couldn't wash it away
...

**********************************************
هفده دی نودودو

مست تو ام. هوا گرفته و زمان کند میگذرد.
**********************************************
سه شنبه، ۲۸ آبان ۱۳۹۲
دلبستگی ساده است. دوست داشتن و گفتنش. بودن در کنار تو. 
............................

**********************************************
شنبه، ۲۳ شهریور ۱۳۹۲
نخواهی فهمید اینکه زنی زیبا و منحصربه فرد بعد وقتها تو را به یاد بیاورد و دلتنگت شود چه حالی دارد

 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
 
 
امروز روز اول پاییز شد چون ابری تر بود و باد تازه ای آمد. غصه شیرین پاییز هم امروز حس شد. این غصه همان است که آدم را یاد دوست داشتنها و وابستگیهایش می اندازد. فصل عوض میشود و آدم میداند که زمانی در حال گذر است. زندگی بی عشق سخت تر است. آدم یاد گذر عمرش می افتد و اینکه این عمر بدون همه آن حسها چیزی نیست. رعد که می نوازد آدم امید و نیرو میگیرد، بیدار میشود از خواب اندوه. اگر آن درونگرایی پاییزی بگذارد آدم خاطرات شیرینی یادش می آید. دلم سخت تکرار روزهایی را میخواهد که عاشق بودم و نمیفهمیدم. تا اینبار بفهمم. من بخت خوبی دارم. یا هرکلمه که به جای بخت بگذاری. میدانم که میرسم. یکسال اخیر بخت بیشتر از همیشه یار بود... چرا که نه.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 
شاید خواب دیده ام. خواب دیدم که شبانه تو را دیدم با تو حرف زدم. 
اما صبح بیدار که شدم دستهایم بوی تو را میداد.
"دوستت دارم" مانده بود در قفس سینه.
 

 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

این لحظه هایی که حتی اندکی بوی تو را می دهند..

یاد تو نقشی از سادگی است. زیباست.. زیبا..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 
همیشه یک چیزی یک جایی کم بوده
همیشه یک چیزی یک جایی کم است

آدم گاهی می خواهد به عقب برگردد
آرزوی محالی است
خیال خامی است میدانم
اشتباه هم هست
دستانم با دستی نمیماند
وقتی دستم دستی را لمس میکند
وقتی آدمها می آیند و می روند
یادم می آید که 
همیشه یک چیزی یک جایی کم بوده
همیشه یک چیزی یک جایی کم است

هیچ نگاهی نگاه تو نیست
جای دستانت دستی نمی نشیند
خاطره لبهایت پاک نمی شود

کاش میدانستی زندگی ام خالی نیست اما با این حال
در تمام این سالها
همیشه بی تو یک چیزی یک جایی کم بوده
همیشه یک چیزی یک جایی بدجوری کم است

 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

حکایت سر در موهایت داشتن


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

صورت تو در تاریکترین دقایق شب


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

روزی می رسد که رگبار تابستانه را اگر دست بدهد بی حسرت قدم بزنم.

باران را بی حسرت بو کنم.

یک روز فراموشت می کنم.

دیر شده. می دانم.

خواهم توانست بی تو زندگی کنم.

 

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
 
 
یک دنیا نوازش
 

یک وقتایی حس میکنم که من موندم و یک دنیا نوازش که نمیدونم رو تن و بدن کی خرجش کنم

و بیشمار بوسه که روی لبهام سنگین شده چون چشم و گونه و لبی نبود که یکم سبکش کنه

تنم طپش عطش داغیه که دیگه خیلی مزمن شده و هیچوقت نمیخواد آروم بگیره

دلم کویر تنی رو میخواد که ببارم روش و سبز و جوون نگهش دارم

دلم اون لبی رو میخواد که بی اون دیگه بوسه فقط یک کلمه است

دلم اون چشمی رو میخواد که لبهای من تنها، میتونه شُکر نازش رو بجا بیاره..

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
بگو
 

میدانستم



هرگز آن نسیم خنک نگاهت از یادم نرفته بود

انگار که یک جوانی تمام عیار را با آن زیسته باشم

 

همه آن کوچه خلوت و غریبه با آرامش سکوت گاه و بیگاهمان را من وقتی در خواب ندیده بودم؟

دلم میخواست ساکت تر می ماندم. مگر دست آخر کدام از حرفهای دلم را زدم؟

از آرامش حرف می زنم. از آرامش و اضطراب با هم. مگر همه دوران ما جز این دوتا بود؟

...

همین حالا بگو. دوباره کجا تورا خواب ببینم؟

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
 
 

و نگاه تو تنها نگاهی است که مرا به بند می کشد
و هیچ بهانه ای برای آزادی باقی نمی ماند.
این معمای عجیبی است چرا که این طلسم را حتی عکسهای تو نیز در خود دارند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
آرزوی تو
 

دلم به شکل غریبی می خواهد که در هیچ کجای این دنیا نباشم
دلم می خواهد بنشینم چند ساعتی به هیچ حرکتی فکر نکنم
(این لامصب را هم خاموش کنم)
دلم میخواهد صبورتر از اینها باشم و هم عجولتر
دلم می خواهد که سر روی پای تو بگذارم و همه چیز را فراموش کنم
حتی بوسه ای نه چندان طولانی را فراموش کنم که مرا از یاد خود برد
و آن طولانی ترین بوسه که مرا برای همیشه در آغوش تو نگه داشت
همیشه در خیال آغوش تو


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خاموشی پنجره ها
 

برای بال خونینم گریه نکن

نه برای قلب هزار تکه ام

برای مرداب دلم

گریه نکن

برای مرگ دقیقه ها

یا برای چکه خون

گریه نکن

نه برای ابرها نه برای بارانها

برای گریه خاموش من

گریه نکن


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
خونه کجاست
 

کاغذ سفید جلوی من
صفحه سفید نوت پد، درخشش کور کننده مانیتور
میدونم سر کار جای این کارا نیست
اما چه کنم
دست و دل وقتی به کار نره باید به کار دل بگماری!
سکوت، خنکی، بعد از ظهر
دلسردی نه، دلتنگی نه، خواب آلودگی
همه چیز انگار مثل همیشه
اما فقط انگار
مثل همیشه ست

هیچ چیز مثل همیشه نیست
تنها عکسهای یخ بسته ماست که وانمود میکنه چیزی از جای خودش تکون نخورده
عکسهای که حتی زرد نمیشن، نمیشکنن، نمیپوسن
و بعدا نوه های ما ما رو تر و تازه و شفاف میبینن
انگار همونجا ایستادیم
جوون و صاف با صورتی که هنوز عادت خنده رو پوستش مونده.
هنوز لب دریا هنوز تو جمع رفقا..
(و به قول معروف، اچ دی!)
بگذریم

سفیدی  صفحه جلوی چشمای من
همینطور هاج و واج مونده
چشمام به سوزش و اشک افتادن
امروز توی اتاق یک کارمند اداری بودم
اصلا بنا نداشتم به روی خودم بیارم که دیدمش دیروز که مسافر کشی می کنه
خودش تا چشمش به من افتاد با صدای بلند و با خنده به من از 4 ماه تاخیر حقوقش گفت و مسافر کشی کردنش، جلوی همکاراش.
شاید می خواست بگه مهم نیست که منو دیدی!
و دست آخر همون تیکه معروف کاش ما هم مثل شما پولدار بودیم و از این قصه ها
چیزی نگفتم
ولی به خودم گفتم آره آخه گاهی عذب اوغلی بودن عین دارا بودنه
این یک واقعیته

همیشه دلم می خواست بدونم آدمایی که دارن میرن، روزای آخر چکار میکنن
البته فهمیدم که بستگی داره
خیلی هم بستگی داره به احساسات باقی مونده نسبت به اونچه که وطن نامیده میشه
و تعریف این کلمه وطن هم باز فرق میکنه
به نظرم یک کم شبیه تعریف هر کسی از خونه ست
یکی میگفت تعریف هر کس از عشق مثل تعریفش از خونه ست.
تعریفی از خونه که از بچگی شکل گرفته
پس خونه برای تو و برای من فرق میکنه
حالا بگو خونه کجاست تا بگم عاشق کی میشی..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تلخ و سرخ
 

دلم دوباره جنگل و دریا می خواهد

و بوی خاک نم خورده

دلم میخواهد به یاد گریه سر روی شانه هایت بگذارم

هرگز فرصت گریه نشد

من امروز انگار به اندازه همه دنیای کوچک خودم ناکامم

آرام گرفتن به من نیامده

دلم گاهی هوس سر زدن به کوچه پس کوچه های خاطره می کند.

اما افسوس که نمی شود در خاطره زیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

روزهای سخت و تلخ عجیبی است و من دلم پرواز می خواهد

دلم می خواهد یک روز در آن افق دوردست در کنار تو پرواز کنم

دلم می خواهد یک روز باور کنم که پرواز تو ماندنی است


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
صدای تو
 

لحظه های هست در گفتگوی تو. لحظه هایی وقت شنیدن صدای تو و همان صدای تو کافی است تا رویین تن شوم.
روزهای عجیبی است و هیچ دریچه ای به روی فردا نیست.
همه چیز در پیله ای اتفاق میفتد.
در گفتگوی تو شوق رها شدن و پریدن زاده می شود.
تنها در گفتگوی تو موج عقب می نشیند
تنها در گفتگوی تو پرواز ماندنی می شود
و معما را تو گره گشایی خواهی کرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تو در خانه ای
 

هر روز صبح آرام با خودم می گویم که تو در خانه مانده ای.
هرگاه حضورت را حس می کنم گرچه تو را نمی بینم با خودم می گویم که تو در  خانه ای.
حتی دری را که بگشایم و تو را پشت آن در ببینم، گرچه برایت راه باز می کنم اما به یاد می آورم که تو در خانه ای.
وقتی رودرروی تو می شوم با خود می گویم این تو نیستی، آخر تو در خانه مانده ای.
هر وقت مثل روزهای قدیم نگران و دلواپس تو می شوم
می بینم که هیچ دلواپسی ندارد، از آنجا که تو در خانه ای.

(و حتی میبینم یک گوشه ای از اتاقت نشسته ای و هزار بار بر شبهای تار من شانه می زنی)


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
شرط ادب
 

متن پایین را از وبلاگ بخاطر چشمهای زیبایش (لینک به مطلب) کپی کردم:


کوزه گر مرا در دستانش ورز می دهد

و نمی داند

که عصیان من از دستان اوست

بغض بغض

می چکد بر خاک

و تنم

گلو گلو در فوت او می رقصد

( نفس )

اینک من

... و دستان خدا که پینه بسته است

در تمامِ میهمانی‌ها
آویزِ گردن ِ من
کلیدِ خانه‌ی توست

حالا بگذریم

مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوض‌کردنِ قفل

-------------------------------
نیم‌نگاهی رد و بدل شد
روشن بود و ساده
سلام و احوال‌پرسی
به اندازه‌یِ شرطِ ادب

او شکلِ خوشبخت‌ها
تو هم نمونه‌ی کاملِ یک فلک‌زده
ساده و روشن بود

راهتان را کشیدید رفتید
بی‌امیدِ دیداری
حتی به اندازه‌ی شرطِ ادب


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
چای سرد
 

چای روی میزم ولرم شده است. جرعه ای مینوشم و به یاد می آورم این چای کمرنگ را به چه بهانه ای ریخته بودم.
روزهای من پر از این چایهای سرد شده است.
من چای را که می آورم روی میز، رهایش میکنم روبروی مونیتور و فراموش میشود و هربار که یادش بیفتم و از آن جرعه ای بنوشم میتوانم از دمایش بفهمم که چقدر از فرصت پیشین گذشته است.
حالا متعجبم که چایم دیر سرد شده. میدانم پنجشنبه است اما زمان چرا اینقدر دیر میگذرد؟
روزهایی بود که من هیچ دیگر سراغ سماور نمیرفتم. اما آن روزها باز هم گذشته است.
این روزها من باز چای خور شده ام. چای خور با اکراه. مدام در انتظار فرصتی دیگر برای شستن لیوان جرم گرفته و باز ریختن چای دیگر.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
فردا
 

روزها گذشته است. من هر روز به فکر فردا بوده ام. که فردا شاید ببینمت و ببینم که چشمانت با من چه می گویند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زیر باران
 

"زیر باران باید رفت"

زیر باران باید فرهاد را با صدای بلند خواند و اگر صدایت خوب گرم شد فروغی را.

زیر باران باید عید گرفت

زیر باران باید شوق داشت

باید عکس گرفت

راههای طولانی پیاده باید رفت

زیر باران (اگر امکانش بود) باید بوسید رخ یار را !!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
 
 

چهره معصوم و چشمان بی ریای تو

و

دل تنگ من.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()