آسمون ريسمون

 
خندقهای اندوه
 

باید خوشحال باشم یا ناراحت که باران پاییز هیچ سالی مثل سال قبل نیست؟

این پاییز هم باران خودش را دارد و من تازگی گاهی فکر می کنم که که در این فصل و زیر این باران واقعا لذت می برم یا خودم را همیشه گول زده ام.

با این که همیشه و هنوز حتی در خیابانهای خاکستری راه رفتن زیر این باران با چتر و بی چترش کیف عجیبی دارد اما من همین امسال اندوه مخفی شده در این حال و هوا را حس کردم. با اینکه تیرگی آسمان و تاریکی همیشگی هوا آرامش خاص خودش دارد و زیبایی بینظیرش را اما خندقهای بزرگ اندوه از چشم آدم مخفی تر است و یک غفلت ساده پاییز شاد را به فصل آههای سرد تبدیل می کند.

هیچ کس به ما نمی گوید که همه چیز چه کوتاه است. چه غم و چه شادی. چه فراق و چه وصل. ما هیچ وقت به گذرایی همه چیز خو نمی گیریم با اینکه زبان هر روز این زندگی است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
هفته خاکستری
 

...

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

...

شهریار قنبری - فرهاد

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
باران
 

باران بارید.

همه چیز در سکوت وناپایداری.

دلم شب بو و یاس سفید می خواهد.

باز هوس سفر،

باز تغییر فصل، باز پاییز.

باران، تابستان را می شوید.

من از پنجره بیرون میپرم. روی تن خیس خیابان خاکستری راه می روم.

هر بار که به آسمان نگاه میکنم به یاد می آورم که زمانی گذشته است

زمانی که آرام آرام تابستان را اینطور سر به گریبان و پریشان کرده.

من که نیمی از این زمان را در خواب بوده ام  باید گذر زمان را از صورت تابستان بفهمم.

 

آن همه که حس میکردم عضوی دردناک هست که دوستش دارم اما باید از تن جدایش کنم

و همه آن دردها که کشیده ام

همه آنهمه وسوسه ها برای ماندن و دیدن که چه خواهد شد

همه آنها..

همه آن دردهای قدیمی که دیگر تعریفی از زندگی شده اند

تا بگذرم از رفتن

رفتنی که نمی دانم حتی کجا و چطور.

همه را به یاد می آورم.

دیگر گریزی از به یاد آوردنشان ندارم.

و نمیدانم که چرا باران انگار شروع همه داستانهاست..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
آپارتمان شماره 17
 

در آپارتمان شماره 17 وقت غروب صدای وق وق سگ از علفزار کناری، بلند و واضح به گوش می رسد.
و زوزه باد پنجره ها را کلافه کرده است
زوزه باد و قطره های باران سازبندی ارکستر غروب آپارتمان شماره 17 را تکمیل می کند
می نشینم و لحظه ای نور مهتابی چراغهای کوچه را نگاه می کنم
به صدای تپش قلبم گوش می کنم و به صدای موسیقی غروب.
روزهایی که رفته و روزهایی که می آید
در آپارتمان شماره 17

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
بگو
 

میدانستم



هرگز آن نسیم خنک نگاهت از یادم نرفته بود

انگار که یک جوانی تمام عیار را با آن زیسته باشم

 

همه آن کوچه خلوت و غریبه با آرامش سکوت گاه و بیگاهمان را من وقتی در خواب ندیده بودم؟

دلم میخواست ساکت تر می ماندم. مگر دست آخر کدام از حرفهای دلم را زدم؟

از آرامش حرف می زنم. از آرامش و اضطراب با هم. مگر همه دوران ما جز این دوتا بود؟

...

همین حالا بگو. دوباره کجا تورا خواب ببینم؟

 

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()
 
 
پاییز عقیم
 

پاییز، عقیم مانده

با انار و خرمالوی رسیده و میلیونها برگ آماده پوسیدن

و با چترهای خاک خورده گوشه کمد

پاییز بی باران برای من پاییز عقیم است

دلم برای باران تنگ شده

برای ابرهای تیره، آنقدر تیره که مرا از آسمان بپوشاند

و صدای باران، با اینکه از صدای ناودان و شیروانی حلبی خبری نیست

اما همان صدای خوردن قطره ها به زمین و چتر و ماشین کافی است.

فردا شنبه است

شنبه خشک و غبار آلود.

مدتها می شد از گذر روزها خسته نشده بودم.

حال و روزم مثل وقتهایی که قلبم توی گوشهایم می زند خوب می دانم

حال و روز خوبی نیست


 
نویسنده : نیما - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
باران غروب
 

غروب بارانی هر قدر بخواهد دلگیر باشد اما باز شادی بی دلیلی با خودش دارد.
آن صدای چک و چک، به جای خود که در هر خیابان، زیر هر طاق و کنار هر پنجره ای طنین دیگری دارد.
آن رنگهای زنده که هیچ وقت دیگر به چشم نمی آیند و آن پرده آبی خاکستری رنگ که همه جا را می پوشاند و برگ و شاخه و میوه حمام می کند..

چتری در دست گودالهای آب را یک به یک میپری در کوچه پس کوچه ها، و چتر را گاهی پایین می آوری تا از پاشیدن آب پناه بگیری.
دست بردار هم نیستی تا از راهی میانبر زودتر به خانه برگردی، با آن یک لا پیراهن و کفش تابستانی.
خیابانهای آب کشیده و خالی.
مثل یک روز جمعه، خانه ها خاموش و کوچه ها انگار جوی های بزرگ آب روان.
چون نمی دانی آن یک روز کی می رسد، امروز را غنیمت بشمر و دیگر چشم از این آسمان سربی برندار!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
تگرگ
 

دیشب تگرگ سختی بارید.
تگرگ سخت فندقی!
تمام برگهای نورس قتل عام شدند.
و زمین بوی خونشان را گرفت.
صبح من از میان تل جنازه هاشان در گوشه گوشه پیاده رو به خیابان آمدم.
نزدیک بود با بویشان مست شوم.
اما هزار افسوس مانع شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
 
 

پنجره را باز می کنم.

بگذار تا باد سرد بی رحم بر من بوزد

ولی لحظه ای تماشای بارش باران را از دست نخواهم داد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
ابر و آفتاب
 

چیزی شبیه زیبایی آفتاب هوای ابری نیست.
مثل حالا طوری که آفتاب با زحمت از ابر می گذرد
آفتابی که چشم را جور دیگری می زند
مثل آسمان مردد صبح در روزهای اول سال بین بارش و تابیدن.
رویا زیر همین آفتاب خودش را کش می دهد و نیمخیز می شود.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
 

هیچ وصف حالی نمی توانم بنویسم.

یک آهنگی بود به اسم La Petite De La Mer که من ترجمه این اسم را اصلا نمی دانم.
یک زمانی به عنوان پیش درآمد اخبار هر روز تکه هایی از این آهنگ (بسته به اینکه چقدر تاخیر در شروع برنامه پیش می آمد) از تلویزیون به اجبار می شنیدم و می گذشتم و نمی فهمیدم شعور مثبت این آهنگ چقدر مجذوب کننده است.

اما حالا پای ثابت لیست آهنگهاست..
دوست داشتم با این آهنگ با دستان باز زیر اولین بارش برف سال می ایستادم صورتم را رو با آسمان می گرفتم و شاید حتی چرخ آرامی می زدم.
شاید که کودک اگر بودم با دهانی باز و محو تماشای آسمان.

هوا ابر است اما بارانی در کار نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
کنون ابر و ملال انگیز
 

حالا شانزدهم اردیبهشت و تگرگهای واقعا درشت و حیرت انگیز.

من تنها وصفش را بعدها از تو شنیدم. خودم زیر سقفی بودم. یک جایی حوالی سلمک، رضوی و جوادخانی.

خلاصه، بهار انگار میخواهد روسفید تر از زمستان از کار درآید.

این هیچ ملال انگیز هم نیست. این تنها آسمان ابری مردد بهار است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()
 
 
زیر باران
 

"زیر باران باید رفت"

زیر باران باید فرهاد را با صدای بلند خواند و اگر صدایت خوب گرم شد فروغی را.

زیر باران باید عید گرفت

زیر باران باید شوق داشت

باید عکس گرفت

راههای طولانی پیاده باید رفت

زیر باران (اگر امکانش بود) باید بوسید رخ یار را !!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
آسمان جنگل
 

حالا درست من همانجا نشسته ام. طبقه دوم. آسمان هنوز ابری است. دیشب یک دل سیر باران آمد. دستم به کاری نمی رود. مثل همه این روزها.

ولی حالا خبری از هیچ کدام نیست. نه باران و نه برف.

تنها وعده ای از هردوی اینها، با دانه هایی سفید که باد از دوردستها می آورد و هنوز به زمین نرسیده محوشان می کند. تنها، وعده ای.

 

هنوز اثر دود چوب خیس خورده جنگلی را روی گلویم حس می کنم. روی چشمهایم. روی لباسم.

و یاد فرش برگهای قهوه ای خشک و کوچک با نیمکت های سیمانی خزه بسته و درختهای بلند، خاک تیره و سگهای ولگرد گرسنه هنوز توی ذهنم هست.

و یک جمع دوستانه که کم کم میشود قدیمی خطابش کرد. در کنار یک چادر و در حال تدارک نهار. انفجار گاه و بیگاه خنده که تا مرز دل درد گرفتن ادامه پیدا میکرد.

دردها پنهانند. پشت همان خنده ها. گذر زندگی دردهایی می آفریند و دلخوشیهایی.  دلخوشیها از دردها بیشتر خودش را نشان میداد.

 

انتظار باریدن مثل انتظار مستجاب شدن یک دعاست، همانطور نگاه آدم را به آسمان میکشد.

گرچه به تو گفته اند که اینطور نیست که خدا فقط آن بالا باشد ولی گاهی تنها پناه آدم همین است که آن بالا را نگاه کند..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()
 
 
باران
 

چند وقتی است خیلی دیر دلم آنقدر میگیرد که یاد نوشتن بیفتم.

امروز نم بارانی زد و من اینرا از پنجره دستشویی دیدم. نرم و خاموش می بارید.
هم یاد نوجوانی افتادم و مدرسه کوچه نارون با آن سبزی و دنجی اش و هم یاد کوه و طبیعت.
 یادم نیست کی اما حتما در این هوا در وقتهای حساسی از زندگی ام سری به کوهستان زده ام.
یاد مه نمک آبرود افتادم حتی.

اما باز شکر خدا جایی پنجره ای باز هست برای دیدن باران!

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()