آسمون ريسمون

 
خاموشی پنجره ها
 

برای بال خونینم گریه نکن

نه برای قلب هزار تکه ام

برای مرداب دلم

گریه نکن

برای مرگ دقیقه ها

یا برای چکه خون

گریه نکن

نه برای ابرها نه برای بارانها

برای گریه خاموش من

گریه نکن


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
 
 
هر روز که چشمان خسته ات تو را به خانه می برند
 

روزها در اسارت دلتنگی و ناآرامی گذشته است.

نه دستان گرم بهار، در دستان بی تابت می ماند و نه نوازش برگهای نوجوان، قرار و آرام چشمان خسته ات می شود.

شاید دوباره شبی ابر تیره ای از میان آسمان گذر کند و شاید باز مهمان شوی برای چند قطره اشک که یادت بیاورد درخت هم گاهی با شکستن شاخه هایش بار شانه هایش را سبک می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()