آسمون ريسمون

 
خانه
 

ساعت نزدیک هشت صبح. مانده ام بین در و گلدان لبه پیشخوان آشپزخانه.

نگاه آخر را میکنم به همه جای خانه.

خانه ای که بودن و نبودن من برایش مهم نیست.

به اجاق گاز. به پنجره ها به گلها.

صبح روز کاری دلتنگی خاص خودش را دارد. و دارد دیر میشود. به هشت نزدیک میشود.

دل کندن سخت است. و سوال احمقانه هرروز که آیا بر خواهم گشت. اگر نه، چیزی به جا نگذارم که ...

این خانه تنها جای امن این ذهن پریشان است. تنها جایی که مرا از ترس خیابان و آدمها پناه می دهد.

محل خواب، خواب عمیق. آزادی. دوستی. 

آفتاب بالا آمده است و من باید بروم. تا غروب.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
پیپت را پیدا کن
 

بی خیال روسپی های سیگار
برای مدت کوتاه
پیپت را پیدا کن
گاهی با نگاهی گذرا به جمع پیپهای دم بخت به حضورش پی میبری و میدانی که او برای توست.
یا روزی در گوشه ویترین مغازه کهنه ای در گوشه پاساژی خلوت در میانه خیابان بلند قدم زدنهایت می یابی اش  نشسته تنها به انتظار و تو اما میگذری و پس از سالی او را باز میبینی و اینبار دیگر میدانی...
پیپ را بکش با تنباکویی در خور.
روی صندلی راحت آن خانه خلوت در صلح.
پیپت را پر کن
آتش را با یک نگاه آغاز کن
آتش آرام است. چنان آرام که میسوزد و با این حال نمی سوزاند.
آتش در کنار چوب می ماند، هم چوب می ماند و هم آتش..
چوب کمی اول با تنباکو می سوزد.تو اما همیشه میسوزی. آرام آرام.
با حواس جمع کامهای آرام بگیر و شتاب نکن.
و وقت کامجویی که به پایان می رسد
مابقی تیمار و نوازش و تماشااست تا نوبت عشقبازی دیگر.
بدان که هر روز می تواند روز آخر باشد
زمان می گذرد. تغییر می کند
عطر و طعم میگیرد.
هر عشق بازی با دیگری متفات است
برای مدت کوتاه پیش از آنکه تنباکوی تازه را بر خاطره معاشقه پیشین بنشانی، تنها انتظار بکش تا وقتی نامعلوم. که این انتظار و تماشا خودش باز لذت دیگری است.
چراکه هر روز می تواند روز آخر باشد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
هرروز روز ماست
 

سخاوت دستهای تو

جریان آفتاب و تابستان

هفته نارنجی و آبی

سخاوت دستهای تو


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
 
 
زمستان است
 

شب سردی است. انگار شروع زمستان است.

خیابانهای روشن و سرد را آرام طی میکنم. آدمها را میبینم. حسی در من پررنگ و زنده است. تو را خیال می کنم. دست تو در دستم. در لابلای جمعیت و رنگها و آدمها و چشمهای یخ زده انگار همیشه چراغی در دل من سوسو می زند.

چیزی نمانده است. خلوت خانه، از خیابانها خیال، جای گرمتری است.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()
 
 
 
 

پنجشنبه ظهر. نزدیک ساعت 12. من در خانه روبروی پنجره. کوهها پیداست و ابرها که تندتر از همیشه میروند.

با این آفتاب کم رمق زمستانی بچگی ام زنده می شود.

از اینجا _طبقه سوم_ ساختمانها بیشترشان مثل قدیم کوتاهند و یکی دو طبقه و شهر حتی خلوت است.

از پشت این پنجره هم همان سکوتی که داشت.

هیچ چیز جز صدای ماشین گرم کننده آب و بوق پیکان از دور سکوت را به هم نمیزند.

بوی توتون خشک سوخته می آید.

این لحظه های با خودم زیاد تند نمیگذرد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()